مس من تس تس میس پیییی ‏ پسسد.

موضوع

ون

سب ۱ نك«

: تهران که و و سا ویس :۱۳۹ ۱ ۱ و اس

روم مور ور ورو ۲ هد تن ۱ سس :فیپا.

: شعر فارسی -- قرن ٩ق.‏

: شعر مذهبی - قرن ٩ق.‏

: مدیحه و مدیحه‌سرایی اهل بیت(ع).

: رستاخیزء عباس. گردآورنده.

:کتابخانه. موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی : ۱۳۹۰ ۵۷۵۷/۳/۹ ۲۲۴

۸۱ ۳۲ ۰

۳۳۰۹۳۱۳۰

۰۰۰۹۰ (‌(شضِِ«ىٍٍْْك"ككْ«ْغْغْ(ْكْْكْْغْ سل ۰-«-«ح(حسح,ح«ح«ح_(ح_(ححبط«_س بح

تونی دیوان سلیمی

حسن بن سلیمان تونی ۱ نف گت ی) ده تاج‌الدین 2 سر ور

۵ ۵ به کوشنش ستأخیز سید عبّاس ر

با مقذمه :

اسلامی شورای مجلس مرکز اسناد 9 ره و نخایه. مور کتاد

تهران ۱۳۹۰

۳۹ مر تا مرن و ملس

دیوان سلیمی تونی سروده تاج‌الدین حسن بن سلیمان تونی (درگذشتة ۵۴هق) به کوشش : سیّدعبّاس رستاخیز با مقدّمة: حسن عاطفی

نمایه ساز: مهری خلیلی صفحه‌ارا: رضا علیمحمدی قلم های استفاده شده: لوتوس زر یاقوت 169 کاغذ مورد استفاده: ۷۰ گرمی تحریر خارجی شمارهة انتشار: ۲۶۸ ناظر چاپ؛ نیک ایّوبی‌زاده حایخانه : فرشیونه 5 تا لیتوگرانی : پارسهان ۱ ۰ صحالي ین ۸۳ وی تج مسق شمارگان: ۱۰۰۰ ۱ بها: ۸۰۰۰۰ ریال شابک : 9786007220405740

انتشارات و توزیع: مرکز پژوهش کتابخانه. موزه و مرکز استاد مجلس شورای اسلامی خیابان انقلاب. مابین خیابان ابوریحان و دانشگاه. ساختمان فروردین طبقة ۷. واحد ۲۷ و ۱۲۸ تلفی: ۱۷۱۹۱۶۱۲۰۰۲۱" نشانی سایت ایتترنتی: ۷7۷.1021.17 نشانی پست الکترونیکی: 621000.00۳51طزلطع000[هح

تمامی حقوق جاپ و نشر این اثر در انحصار کتابخائه. موزه و مرکز اسناد محلس شورای اسلامی امست.

به نام آنکه جان را فکرت آموخحت

حلقه‌ای ادبی از شاعران شیعی در خراسان غربی. طی نیمه دوم سده ۸ش نا نیمه نخست سله ۰ وجود دارد که بدون شک. یکی از مهمترین» مرتبط‌ترین و منظم‌ترین حلقات ادبی با محور ادبیات شیعی در طول تاریخ است. البته شعر عربی - شیعی در سده‌های ۲ - ق در عراق» جنان تجربه‌ای را داشت. بعدها در دور حمدانیان نیز چنین حلقه‌ای در شام پدید آمد.

امّا در حراسان قرون یاده شده, اين حلقهُ بسیار فعال. با ارائ مضامین مشترک. نگاه تبلیغی برای اهل بیت و تشیعم در میان توده‌های مردم و همزمان با استفاده از تمام ظرفیت‌های ادبی که در طول قرون در خراسان وجود داشت. خود را ظاهر ساخعت.

دراین میانه و یا به عبارتی در آغاز راه در تشکیّل این حلقة ادبی. شیخ حسن کاشی (متوّفای دهة سوم سد؛ ۸ق) بیرون از این حلقه بود. گرچه او هم به مشهد رفت و آمد داشت. اما تأثیر او در حلقه مزبور بسیار جذی است. این حلقه در دوره‌ای که خراسان آشفته شد و نزاع بین صفویان و ازیکها درگرفت. آسیب فراوان دید. پیش از آن نیز تیموربان بویژه دربار سلطان حسین بایقرا؛ و بیشتر تحت نفوذ امیرعلیشیر فعالیت جدی برای جلوگیری از آن در بخش شرقی خراسان داشت. اما هرچه بود. میراثئی عظیم از آن برجا ماند.

شاعرانی چون آذری اسفراینی. لطف‌الله نیشابوری» سلیمی تونی و نظام استراببادی - که استرابادیان را هم در آن دوره باید خراسانی دانست - از آن جمله بودند. دهها بلکه صدها شاعر دیگر از تک تک روستاهای این نواحی برخاستند که عشق آنان در سرایش اشعارء بیان منقبت امام علی و دیگر اهل بیت و بویژه امام رضا بود که او را با عنوان قطب خراسان می‌شناختند.

این حلقه ادبی» دانش ادبی و تاریخی خوبی داشت و در یط دانش خود تلاش می‌کرد تا شعر آیینی را محور قرار داده و با حمایت از همطرازان خود و استقبال از اشعار آنان دین خود را نسبت به اهل بیت و تشیع ادا کند. اگر فهرست نام شاعرانی را که اشعارشان در جنگهاي جالب

برجای مانده از سده‌های ٩‏ - ۱۰ آمده است. مرور کنیم» می‌توانیم ايين حلقة ادببی را بهتر

بساسیوازر ون کر عظیمش آ گاهیهای بیشتری به دست آوریم. نويسندة این سطور 7 تس مک هیوان لاله نیشابوری را داشته و پیش از آن نیز به طور پرا کنده.

تتبّعی در احوال این قبیل شاعران کرده است. مرور بر برعی از این جنگها در پایان مقدمه‌ای که برای دیوان لطف‌الله نیشابوری نوشته‌ام» می‌تواند اشارتی به این حلقة ادبی و ابعاد آن باشد.

سلیمی تونی. یکی از استوانه‌های اصلی این حلقه ادبی است. شاعری که شیفته حسن کاشی است و برای همین. چون او بخش عمد؛ توان شاعری خویش را در منقبت امام علی - علیه السلام - صرف کرده است.

آرزوی ما این بود که این چند دیوان در سلسلة انتشارات کتابخانه منتشر شود و خداوند این توفیق را نصیب کرد و امروز پس از نشر دیوان حسن کاشی. دیوان آذری. دیوان لطف‌الله نیشابوری. شاهد انتشار اثری دیگر بلکه یکی از بهترین آثار از محصولات این حلقة ادبی شیعی هستیم. تحقّق این آرزو, استجابت دعای قلبی ماست.

سلیمی تونی, نه تنها در حیطة منقبت. بلکه در حیطه فقه و آوردن آن به حوزهٌ ادب منظوم نیز سهیم بوده و همان‌طور که ملاحظه می‌فرمایید. بخشی از دیوان وی در این زمینه است.

از جناب آقای رستاخیز که این دیوان را عرضه کردند. و استاد حسن عاطفی که مقد مه بر آن نوشتند. از صمیم دل سیاسگزاری می‌کنم. از تلاش دوستانمان در مرکز پژوهش و انتشارات» بویژه جناب آقای بهروز ایمانی. آقای کاظم آل رضا و نیکی ایوبی‌زاده نیز تشکر می‌نمايم.

رسول جعفریان رئیس کتابخانه موزه و مرکز

اسناد مجلس شورای اسلامی

پیشگفتار ۳۵ روش تصحیح هر ی و تم مقدمه / حسن عاطفی میم ی پیست و پنج شش ی ای یز سفرهای شاعر و سجن برخی تذکره‌نویسان دربار سلیمی ی

۱. عرفات العاشعین ها سونقق اف هار

۲ که اور روم و و و ارس وا توا وی ز

دیوان سلیمی و چگونگی اشعار او هه ین استقبالهای شاعر از حسن کاشی و دیگران هفت بند ملا حسن کاشی 2 ی ۵ و هفت وازه‌ها و برخی ترکیبات سلیمی و هو وی تا مرو دی برخی از نکات دستوری دیوان سلیمی و وک و یز سل ها و روهار آرایه‌های ادبی ی شوه تاه و یشم انواع جناس که ی بو ۱1 قصاید ی ی کی-۱

دیوان سلیمی تونی

۲ در نعت پیامبر(ص) و منقبت امیر الممنین علی(ع) پا ۳. در مشهد مقدس سیّد الشهداء امام حسین(ع) گفته شده با ۴ ولایت نامه در مناقب آمیر المزمنین علی(ع) پاپ ۵ در مدح ساطان اولیا ابوالحسن علی بن موسی الرضارع) ۱ ۶ در مدح علی بن موسی‌الرضا(ع) ۰ ۷ معجزاتی از حضرت رسول(ص) که در مهمانی جابر انصاری ظاهر گشته ۹ ۸ ولایت نامه از امیر المژمنین علی(ع) موم و و ٩‏ ولایت نامه از امیر المژمنین علی(ع) بو و و ۰ ولایت نامه در منقبت امیر الممنین علی(ع) پا ۱. قصیده در شهادت امام هشتم علی بن موسی الرضل(ع) موم ۲ المسچّم فی بحر المتدارک در مدح امیرالممنین علی(ع) ی ۳. در جواب افضل المادحین مولانا حسن کاشی در مناقب امیر المزمنین علی(ع) ۴. در نعت حضرت پیامبر(ص) و مدح ائمُه(ع) سپس ۵ قصیده غدیریه بو

۷. مرئیة امیر المومنین حسین(ع) موم و ما ۸ در منقبت امیر المومنین علی(ع) اپ« ٩‏ در توحید و نعت بیاأمبر(ص) مو یووم مه و ۰ در وقت عزیمت مشهد مقذس امیر الممنین علی(ع) گفته شده است كث#«- ۱ در تتبّم مولانا خواجو رحمة الّه علیه و ۲ المسجٌَم فی بحر المتقارب در مدح امیر المزمنین(ع) و ۳ مسجٌع مثمّن در مدح شاه اولیا علی(ع) و ۴ در بحر کامل مرسّل در منقبت امیر المژمنین علی(ع) با ۵ داستان صدقه دادن انار از امیر الممنین علی(ع) و ۶ ولایت نام امیر المومنین علی(ع) در مسخ شدن قاضی ب 1 ۷ در فضایل اهل البیت علیهم الصلوة والسّلام و مسخ شدن موذن ممی ی ۸ قصیده در ولابت نامه حضرت علی(ع) موم و ٩‏ ولایت نامه از ولایات حضرت امیر المومنین علی(ع) و

۷۶

۷۸

فهرست مطالب نه

۰ ولایت نامه از امیر المومنین علی(ع) و و ۰۰۰ ۱۳۴ ۱ ولایت نامه از حضرت علی بن ابیطالب(ع) موی ۰ ۱۲۷ ۲ ولایت نامه از امیر المومنین علی(ع) و۰۰۰ ۱۳۶ ۳ قصیده جامع الولایات یی موی ۱۴۸ ۴ قصیده در مدح و مناقب امیر الممنین علی(ع) به التزام اشتر و حجره ۰ ۱( ۵ در نتم مولانا حسن کاشی به وقت عزیمت مشهد امیر المزمنین علی(ع) ۱۵۹ ۶ در منقبت ائمةٌ معصومین(ع) موم ۰۰۰۰ ۱۶۲ ۷ در منقبت سلطان اولیا علی بن موسی الرّضل(ع) .... م۰۰۰۰ ۱۶۷ ۸ در وقت بیرون رفتن از نجف اشرف گفته شده است موی ۰۰۰ ۱۶۹ ۹ در جواب کاشی به مدح و منقبت امیر الممنین(ع) ۱۷۱ ۰ در جواب ملا حسن کاشی در نعت پیامبر و مدح امیر المومنین ۰۰ ۱۷۲ ۱ به تتبّم کاشی در مدح منقبت امیر الممنین علی(ع) ی ۱۷۳ ۲ به تتبّع کاشی به مدح امیر الممنین علی (ع) ۰۰۰۰۰ ۱۷۵ ۳ در جواب مولانا حسن کاشی در نعت پیامبر و منقبت امیز المومنین علی(ع) . ۱۷۹ ۴ قصیده در ولایت امیر المومنین علی(ع) وم ۰ ۲ ۱۸۰ ۵ در توحید باری تعالی و ی ۹ م۰۰ ۱۸۷ ۶ در مدح امیر المژمنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۱۸۹ ۷ قصیده در مدح امیر المومنین علی(ع) ۰۰ ۱۹۰ ۸ قصیده در ولایت نام امام زين العابدین(ع) ی ۰ ۰ ۱۹۱ در اسرار نماز و معرفت ائمه(ع) ۰۰ ۱۹۴ ۰ داستان شهادت مذاح بلخی در مصر و زنده گشتن آن ۲.۰.۰ ۰۰۰۰ ۱۹۶ ۱ ولایت نامه از امیر المومنین علی(ع) موم و ۲۰۴ ۲ در توحید باری تعالی كثبِ«ِ م۰۰ ۲۱۰ ۳ ولایت نامة امیر المزمنین علی(ع). ۲۱۲ ۴ در جواب مولانا حسن کاشی در منقبت امیر المزمنین علی(ع) ۰ ۲۱۶ ۵ در مدح امیر المزمنین علی(ع) ۰۰ ۲۱۹ ۶ در مناقب امیر المومنین علی(ع) و۰ ۲۳۰

۷ ولایت‌نامة امیر المومنین علی(ع) موم موم م۰۰ ۲۲۳

دیوان سلیمی تونی

۸ قصیده در ولایت نام امیر المومنین(ع) گر دانیدن آب فرات ی ۲۲۹ ٩‏ ولایت نامه امیر المزمنین علی(ع) ۰۰۰ ۲۳۱ ۰ ولایت‌نامه از امیرالمژمنین علی(ع) در فرمان کردن جماعت نحل ۳۱۳۸ ۱ در مدح و مناقب امیرالمژمنین علی(ع) سسس و ۲ در منقبت امیر المژمنین علی(ع) و و ۲۴۵ ۳ ولایت نامه از امام هشتم علی بن موسی الرضل(ع) ۰ ۲۴۶ ۴ قصیده در مدح امیر المومنین علی(ع) در تتبّم خواجوی کرمانی ۲۴۳۹ ۵ در بحر مثمن در مناقب امیر المومنین علی(ع) ۰۰۰۰ ۲۵۱ ۶ المسجٌم در مدح امام علی (ع) ب«۳ ۲۵۲ ۷ در مناقب امیر المژمنین علی(ع) ۲۵۴ ترکیب بندها و مسمطها موم موم ۰۰ ۲۵۷ ۱. هفت بند در تتبّع مولانا حسن کاشی و۰ ۲۵۹ ۲ مرئیه سیّد الشهدا امام حسین(ع) ۲۶۵ ۳ در احوال ولادت امام زمان(ع) و علائم ظهور آن حضرت.....:..۰...۰.۰۰۰ ۲۶۷ ۴ تضمین بر قصیلهُ سلمان ساوجی در مدح و مصیبت حضرت امام حسین(ع). ۲۷۹ ۵ ملمّن در مناقب امیر المژمنین علی(ع) موم ۰۰۰۰ ۲۸۲ ۶ مخمُس در مناقب ائمُه(ع) مه م موم و۰ ۲۸۶ ولایت نامه‌ها و مثنوی‌ها ۰۰ ۲۸ ۱ در احوال قیامت و صور اسرافیل از تفسیر کلام له و حدیث مصطفوی(ص).. ۲۹۱ ۲ ولایت‌نامة امیر الممنین(ع) میم م۰۰۰۰ ۲۹۷ ۳ ولایت نامه در ولادت امیر المومنین علی(ع) و ی موی ۳۵۵ ۴ در معجزهٌ حضرت محمّد مصطفی(ص) م۰۰ ۳۱۳ ۵ در احوال امام زمان(عج) ۰ ۳۱۹ حرز النجات فی نظم‌الواجبات مومسم و۰۰۰۰ ۳۲۷

در نبوت حضرت رسالت پناه من در امامت حضرت امیرالمومنین علی(ع) ... در بیان اصول دین و مذهب و در بیان فروع دین وم ی یم در ارکان نماز مموموو مم م من ی

در بیان مقدذمات طهارت وم و

قطعه در عددهای نمازهای فرض و قطعه در واجبات نیّت نماز من

قطعه در آن‌چه نماز را برد ۱ قطعه در شرایط قصر نماز اه و و و و و ما و و و ما و

قطعه در بیان سپهوهای نماز و و و موم میم در بیان سهوی که نماز را باید از سر گرفت ..

قطعه در بیان سهو که او را هیچ حکمی نبود . قطعه در بیان سهوی که تلافی آن چیست . . .

قطعه در بیان سهوی که نماز احتیاط باید کرد

4 ما و و و وا و وا وا وا وا وا وا و وا وا وا وا و وا وا وا وا اه« 1 ۰

چا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا چا چا وا وا قا ه‌ 1 ۰

۵ ها و وا ها وا وا وا وا وا ها وا وا وا وا چا وا زا وا وا وا و وا فا و11 ۰

۵ وا وا وا وا وا وا ها وا نا وا با وا ها وا وا نا وا ما نا نا وا وا وا 11

و ها وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا ص اه 1 ۰

چا وا وا وا و ما با ما وا وا وا وا وا وا وا و وا وا و وا وا وا وا وا 19 ۰ ۰

ها وا و وا وا وا وا وا وا وا وا وا و و وا وا وا وا وا با وا وا وا 1

۵ ها وا وا وا وا وا وا اقا وا وا وا وا وا چا صظ‌ّ .‏ 1 ۱

جج وا وا ام با وا وا وا وا و و وا وا وا وا وا و وا وا وا وا وا فا 9 9

4 ها و وا و و وا ها وا وا وا وا وا وا وا وا چا و وا وا وا وا وا ۱ ۱

۵ ها وا وا وا وا وا وا و وا وا وا وا وا ما وا چا وا وا ه99-«»«-۰«غ«ّ1پ .وا .۵۰9ص 1 ۰

(ِ۰۹-«ف۰۹«ث(۰«ح«ثف۰ثح«ف۰ثح«ف(۰ح«ثف۰ح«ث(۰ح«ثف(۰(ح«ثف(۰(ح«ث(۰(ح«ث(»۰ح«ثف(»۰ح«ثف(۰ح«ث(»۰ح«ثف(۰ح«ثق(»۰ح«ث(ف(۰(ح«ث«ق(«صأ«ةق(»(ح«ثةح(»۰(ح«ث(پ۰(«صثاپ۰«ص«فا1پ۰هص۰۹1هصّ ۰

وا وا وا وا و و وا وا وا وا وا و وا وا وا وا و اج وا وا وا وا وا و هر

ها وا ها وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا وا ها وا نا نا وا با وا تا وا 1

وا ها وا ما و وا و و وا وا وا وا وا وا وا اقا وا نا وا وا وا چا وا 1

شا وا ها اقا وا وا وا وا وا وا وا وا ها وا وا فا وا چا وا اقا فا قا1 1 11

و م م ‏ موم من ۵ و و و و و و و و و و وم و و

۵ ها وا وا وا وا ها وا وا وا وا وا وا وا و چا و لا وا وا وا چا وا اقا فا 1 5

چا وا وا اقا ها وا وا ها وا وا وا ها اقا وا وا وا وا وا وا 1 چا وا 1

دوازده

قصاید کو تاه و قطعات

قطعه در بیان مبطلات روزه وم و و قطعه در آن‌جه قضاء کفاره واجب شود موی قطعه در آن‌جه قضا واجب شود و کفاره ی ی قطعه در حکم روزه‌های قضا ارپا قطعه در حکم کفاره روزه م و

قطعه در روزه نذر موم موی موم موم قطعه در شرایط زکات و و یم قطعه در زکاة شتر .: و وم موم قطعه در آن‌جه زكاة بر آن واجب است ترپ قطعه در زکات گاو وم و

۱ در نعت رسول اکرم(ص) وم وم هم و همم و و وم و . قطعه در حکمت موم و وم و و وم و وم موه و و موم و و و وه

۳ قطعه در حکمت و موعظه میم ۴ در منقبت حضرت امیر المژمنین علی(ع) ی ۵ در منقیت امام علی(ع) صصرصرصرصرصپصپصپصپصپصپصپصپصپصپصرصصصص ۱ ۶ در منقبت امیر الممنین علی(ع) موم و وم ۷ در نعت رسول اکرم(ص) دی

د«دا۵۰۹ث«ف۰۹ث«ف(۰«ث(۰(ح«ث(ف»۰ح«ثف(»۰(ح«ف(»۰ح«ث(۰ح«ثة(»۰ح«ف(»۰ح«ثف(»۰(ح«ثق(»(«ثقح(ح«ثةقح(ح«أةقحةح«ثقغح«ئقح»(ح«ثقغح»ح«ثق(»(ح«ثقح(«أثحقح(ثحأثقح(حأقح(ح«ثقغح«ثقغح«ثحقغح(ح«أثقح»ح«ثغح۰حغ«ق»۰ح«پ»۰«ص«غحاق1 ت۹1 ت11 ۰

۸ در نعت رسول اکرم(ص) موم موم و و۰۰۰ ۳۵۲ 4 در نعت ال محمد(ص) و میم ۰۰۰ ۳۵۲ ۰ در مصیبت سید شهدا امام حسین(ع) میم ۰۰۰ ۳۵۳ ۱. در مصیبت شهید کربلا امام حسین(ع) موم یی ۰۰۰ ۳۵۴ ۲ در هنگام ورود در حرم امیر الممنین علی بن ابی طالب(ع) گفته شده است . ۳۵۵ ۳ در توحید باری تعالی موم ۳۵۶ ۴ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۳۵۷ ۵. قصید؛ ناتمام در مدح علی بن موسی الرضل(ع) ۰۰۰ ۳۵۷ ۶ در توحید باری تعالی و موم ۰ ۳۵۸ ۷ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۳۵۵ ۸. فصیده ناقص در مدح و منقبت امام هشتم(ع) و۰۰۰ ۳۵۹ ٩‏ قطعه در حکمت و نصیحت و و ۳0 ۰ در توحید باری تعالی ۱ در منقبت امیر المژمنین علی(ع) ۳۶۱۰۰۰۰۰ , ۲ در منقبت امیرالم و منین علی(ع) ۰۰۰ ۳۶۲ ۳ در منقبت امیرالمژمنین علی(ع) م۰۰۰۰ ۳۶۳ ۴ در منقبت امام علی(ع) ۰۰ ۳۶۳ ۵ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) م ام م۰ ۳۶۴ ۶ در منقبت امیرالمومنین علی(ع) وم ۳۶۴ ۷ در منقیت امیر الم منین علی(ع) و ۳۶۵ تصویر نسخه‌های خحطی وم و و ۳۶۷ نماأیه‌ها موم موم موم و موم و و موم و۰۰ ۳۸۱ نامها یووم و و موم ویو و موم ۰ ۳۸۴ حایها و و موم و و موم و وم موم م۰۰ ۳۹۱

قصاید ۱. السلام ای سید کونین و ختم انبی ۱ ۲ ثنا و حمد گویم خالقی را... ۵ ۴ صلْ علی ولي حق. قرة عين مصطفی میم و موم دم ۲ ۸ ۴ سَحرکز جانب مشرق برآمد رایت بیضا و وم و22 ۱٩‏ ۵ این روضة مقدس و این کعبهٌ صفا ۱0 ۶ ای بارگاه عزتت. افراشته سر بر سما موم ۵ ۷ ابتدای کارها چون هست بر نام خدا و ۲۳ ۸ باشمک هم یا خلاق أضتای الوَرّی وم ۳ ٩‏ چون گشاد جمله مشکل هاست بر نام خدا ۴٩‏ ۰ ای دل ار داری هوای مروه و اهل صفا ٩۵۶‏ ۱ باشم زبی مدع الا شیاء خلاق الوَری ۱ ثكثٍِِ ۶۴ ۲ يا علی العلاء یا ولی الولاه یا شفیع الوری» یا کثیر العطا ۰ ۷۵ ۳. والی دین مرتضی هست ولی خدا...: ۱ ۷۶ ۴ يا رب به حقّ مصطفی سلطان تخت اصطفا ۷۸ ۵ سُبحان من تَدص بالعزٌ و اللا ی ی :۱۷:۲ ۶ هر سحر چون برفرازد رایت زر آفتاب موی مگ و۲ ۸٩۲‏ ۷. این بارگاه شاه شهیدان کربلاست موی ۸۴ ۸ تا مرا از فضل یزدان نیم جانی در تن است و111 ۸۵ ٩‏ زبان گشای به شکر و سپاس حی ودود میم ۸۶

۰ دل به عزم خاک بوس کوی جانان می‌ زود ۰۰ ۰ ۸۸

شانزده دیوان سلیمی تونی

۱ بر جان ما منت حیدر نوسته‌اند یووم ". خداوند اکیر: جهاندار داون منزه مطهّر: ز چسم و ز جوهر ۳. ای سر و مرو هادی و رهبن حیدذر صفدر شاه دلاور....

. زبان گشایم. به شکر داورء حکیم دانا؛ قدیم اکبر و ۵ کیست دانی قسیم جنّت و نار پا

۶. بدو گفتم که ای ملعون چرا این ناسزا گویی و

۷. به شکر آن‌که ترا هست قدرت گفتار وم

۸. ول نامه به نام حضرت پروردگار موم وه ٩‏ هر که او را در ازل بخت و سعادت گشت يار و

۰ به نام قادر قیوم اکبر موم و و یو و

۱ به نام آنکه سخن آفرید و طبع سخنو رِ و

۲ به نام آن‌که به دو حرف کرد و یک گفتار هی موم

۳ تبارک اللْه از آثار صانع اکبر موم

۴ بار تو می‌کشم چو شتر بر دل ای نگار بو وم

۵ شکر بی حد و منت بی مر موو موم و و موم مه ۶ ول نامه به نام ايزد حی قدیر رپ

۷ صباح عید چون با رایت سیمین و چتر زر وم و ۸ الوداع ای قبلهُ دل. کعبه جان» الوداع ی

۳ زهی ستوده خدایت به گونه گون اوصاف‎ ٩ ای سدوٌ رفیع ترا عرش در کنف با‎ ۰

اِ۴. نماز شام کز این برکشیده طارم ازرق وممی مم وم موم ۲ ای فروزان آفتاب عرّت از اوج کمال ۰ب ۳ در ابتدای سخن نام ايزد متعال پا

۴ آن‌که مشت خاک را او می‌دهد خسن و جمال 7

۵ اوّل هر نامه بسم اه الرحمن الرَحیم ۰

۶ زهی ذات نور تو حی قدیم ی ۷ منم آن‌که مولای آل عبایم ۰صصرصرصپصپصپصپصپصپصپصپر 0

۸ گر همی خواهی که یابی دولت دنیا و دین موم

و۰ ۱۳۷

نهرست مطالب هفده

۱۹ ۴ ۰:۰۰:۰۰ روی طاعت بر زمین دار ای دل ار هستی به جان م۰‎ ٩ ۱۹۶ ۰:۲۰:۰۰ تاکه باشد بر دهان گویا زبان مدح خوان موم مومس موم رو‎ ۰ ۲۰۴ 2 بنا کردم ایا مرد سخندان و و و دمم‎ ۱ ۳۱۵ زهی یاد تو نقش صفحهٌ جان ممم همم‎ ۲ ۴۱۲ ۰۶۲۰۰۰ تبارک الّه از آثار قدرت یزدان موم وم سم‎ ۳ ۴۱ ۰ الا ای مژمن صادق اگر حق گویی و حق دان موم موم جوم‎ ۴ ۳۱۹ ۰:۲۰ در ازل چون آفرید ایزد به قدرت جان من موم‎ ۵ ۳۵ ای بارگاه قدر تو بالاتر از عرش برین و موم‎ ۶ ۳ ۳ ای که داری میل این ویرانه سفلی خاکدان موم و موم موم و‎ ۷ ۲۲ 21:2۲ آب حیات ماکه شود تازه و روان وم و‎ ۸ ۲۳٩ ۰:۲۰ تعالی له زهی آثار صنم قدرت یزدان و‎ ٩ ۳۳۸ مرا پیوسته تا در تن بود جان و همم موم م۶‎ ۰ ۲۴۲۰۲۰۰ جهار شاه که هستند اصل خلقت انسان موم‎ 2 ۳۴۵ شاه مردان مير دین» حیدر امیر الممنین مممم سم مج‎ ۲ ۲۴۶ ۰۰۰ ای دل به مدح قبلهٌ هفتم گشا زبان‎ ۳ ۴۴ 1: ... نگارا روز عید آمد بیارا آشتر و حجره‎ ۴ ۲۵۱ سخن سازم ابتداء به نام یکی خداء که او ساعت خلق را» طفیل دو مقتدا‎ ۶۵ ۲۵۲ ۰ ای ز جلالت. بر همه عالی حکم ترا حق داده روانی و‎ ۶ ۴۵ ۴ ۰۰ والی دین ولین خداء مرتضی. علی موم و وم موم و و‎ ۷ ترکیب‌بندها و مسمطها‎ ۳۵ ۶: السلام ای آفتاب آسمان شرع و دین موم موم‎ ۱ ای دل گرت محبّت آل محمّد است‎ ۲ ۲۶۷ ۰: به نوک خامه سرنامه ساز نام خدا م6‎ ۳ ۳۷۹ ۰۰۰۰ ای دل این ساعت که جایت کربلای پربلاست موی‎ ۴ ۲۸۲ ۰:۲ ایا ممن ار عالم و عاقلی‎ ۵

۶ به شکر و حمد حکیمی کنم اساس سخن و۰۶۰۰ ۲۸

هجده دیوان سلیمی تونی

ولایت نامه‌ها و مثنوی‌ها

۱. آن‌که بخشد جان و دل را فیض و نور موم

۲ حمد بی‌حد حضرت معبود را میم یووم وم وم ۳ آن‌که او را والد و مولود نیست يپصپصپصپصپرپپپپپ1

۴ حمد بی خد آن خدای پاک را 1

۵. ابتدای سحترن یه نام اله اپ

حرزالنجات فی نظم الواجبات

تبارک خالق بیچون. تعالی ریْنا الاعلی ی ی امامت آن بود ای موّمن ححسته سیر هه موم موی و نبوّت آن بودکز بعد توحید مهو ویو یووم

اصل ایمان پنج چیز آمد بود توحید و عدل و بنای مسلمانی این پنج دان رپ

بذان که پنج بود هر نماز را ارکان اپ واجب آمد ای پسر پیش از طهارت چهار چیز مممم و

بدان که فرض تو پیش از نماز ده چیز است ۰ آن‌چه سازد پاک ده چیز است از قول نبی _- نجاسات است ده. بول و منی و غایط و خون دان -. هست در عسل جنابت فرض شش چیز ای پسر موم حرام ای پسر بر جنب پنج چیز است ویو و و و پنج چیز است ای عزیز آنچه وضو باطل کند و در وضو ای مرد عاقل پانزده چیز است فرض ماو گر تیمّم می‌کنی در آخر وقتِ نماز موم و موم و از آن‌چه غسل به واجب کند بود شش چیز ۹ ای مصلّی چونکه خواهی بست احرام نماز و در شبان روزی بود بنجاه یک رکعت نماز پا

گر عددهای نماز فرض پرسند از تو باز م م م مس

فهر ست مطالب ۲ نوزده

هست شرط قصرکردن پنج چیز اندر سفر ۹ موم ۳۳۶ هر چه آن برد نمازت بر شمارم یک به یک موم موه ۱۳۳۶ زان جه می‌باید نماز حویش را از سر گرفت و موم وم :۰۲۰ ۱۳۳۷ تلافی ه بود در فاتحه شک از پی سوره ۰۲۲۲ ۳۳۷ سهوها کاندر نماز افتد بود پنج ای عزیز ۰۲۶۲۲۰ ۱۳۳۷ سهوهایی کان ندارد هیچ خکمی در نماز موم م۰۰ ۱۳۱۳۷ ای پسر در پنج موضع دان نماز احتیاط موم ۰۶ ۳۳۸ چون همی خواهی که داری روزه ماه صیام موم و و۰۰۰ ۳۳۵ هست جبران چهار موضوع ترک کردن سجده را :2۰ ۳۳۹ ور بود روزه روز رمضان ... موم موم موم و و موم ۳۳۹ هر آنچه که از وی شود روزه باطل :55 ۳۳ آن‌چه واجب شود ا زکردن آن بر تو قضا ب وم و وی میم ۳۴۶ کفارت با قضا زآنها که واجب می‌شود بر تو موم ۳۴۵ روزه تذر عهد در همه حال ممممو وم وم وم و ۳۴٩‏ شرط زکوة چیست؟ کمال بلوغ عقل و سوم و مومسم مهتم جوم و۰۰ ۳۴۱ کفارت بنده‌ای آزاد کردن یا دو مه روزه م۶ ۳۴۱٩‏ هر که را هست قضای رمضان درگردن مد و2۶ ۱۳۴۱ پنج است زکات شتر آن را که بود پنج موم موم وم و و :2 ۳۴۲ گاو را سی و یکی گوسالة یک ساله هست ی ۳۴۲ گر بود نقره ات دویست درهم موم و و۰ ۳۳۴۳۲ گوسفند از جهل» یکیست زکوة و و وم موس موم 25 ۱۳۴ ته چیز در او زکات پیداست ب 0 و ۰۰۰ ۳۴۳۲ بدان که غله ندارد زكوة تا نبود و ی :۰۲ ۳۴۳ زکات فطر بر هر بالغ و عاقل بود واجب م و موم م۰۰۰۰ ۳۴۳ هر آن زر کاو بود مضروب و مسکوک.... ۱[ ۰۰ ۳۴۳۳ هر چه گنجی که خیر آن باشد ووومووووووو وو م۰۲۲۲ ۳۴ اندر آن جیزکز او خمس به واجب شودت و ی :۰۲ ۳۴۴ خدایا گر نماز و روزه ما موم و 21 ۴ ۳۴

دیوان سلیمی تونی

قصاید کوتاه و فطعات ۱. هر که از جان شد محبٌ خاندان مصطفا ۳۴۷ ۲ شبی در کنج غم از غایت سرگشتگی خود مم موم م۰۰ ۳۴۸ ۳. بر این گردون دون پرور ز روی طعن می‌گفتم موم ۳۴۸ ۴ شیر جبّار مرتضی علی است ۳۴۵ ۵ در جهان جلال شاه علی است موم ویو ۳۵۱ ۶ سپاس و شکر خداوند را که‌کرد هدایت بو :1 ۳۵٩‏ ۷ دیدة جان عاشق جمال محمّد مد ۰:21:11 ۳۵ ۸ عرش نشان ز اقتدار محمّد و وس و۲ ۳۵ ٩‏ مرا که ورد زبان است نام آل محمّد دم وم و و ۳۵۲۰:۲۲۰۰ ۰. زهرا به محشر آید با حوریان سیه پوش و۰ ۳۵۴ ۱ چه؟ کربلاست امروز؟ چه پر بلاست امروز؟ ۱۰ ۳۵۴ ۲. روی از آن آورده‌اند. خلق بدین در که همست موم ۳۵۵ ۳. صفا و نورز خسن صفات می‌خواهيم ۳۵۶ ۴. مرا به بحر ولای چهارده معصوم موم موم دمم و۰۰۰ :۰:۲ ۳۵۷ ۵. ای حریم دلستانت کعبه اهل یقین بو :۰:۲۰ ۳۵۷ ۶. ای به درگاه تو نیاز همه موم موم وم ۳۵۸ ۷ منم مولای شاه الحمد له موم 21 ۳۵ ۸. قرب آن داده خدا حد تراکز روی شوق پم 11 ۳۵ .٩‏ ای خواجه گرد منصب دیوانیان مگرد ما و و۰۲۰۰ ۳۶۸ ۰ کلید قفل زبان, لا اله الا له و ویو وی موم و و و ۳۶٩‏ ۱ امین کشور ایمان» علی ولی ال ۳۶:۲۲:۲۰ ۲ منم ز جان شده مولای خاندان علی ۳۶٩‏ ۳ قدرت جیار علی» کاشف اسرار علی ی م۰۰ ۳۶۳ ۴ تا به کی جان جهان از پی دنیاگردی یم و2 ۴ ۱۳۶ ۵ ای ز راه قدر و قدرت عالی و اعلا علی ۳۶۴ ۶ ای کعبه مولد و حرم مرتضی علی بو و ۳۶۴

۷ مت می محبتم از کف ساغر علی وم ۳۶۵

بسم‌الله الزحمن الرحیم

پیشگفتار

کتابی که پیش روی شماست؛ دیوان اشعار تاج الذین حسن بن سلیمان سلیمی تونی» شاعر و نويسندة نیمه ال سده ٩‏ ق است. بخش عمد؛ سروده‌های اين شاعر گرانقدر را در سال ۶ تصحیح نموده, ضمیمهة جلد سوم منتخب الاشعار فی مناقب الابرار نموده بودم. بنا به پیشنهاد استاد محترم» جناب آقای رسول جعفریان» دیگر بار به جمع آوری و تدوین اشعار دیگر این شاعر قصیده‌سرای ولایی اقدام نمودم. اگرچه از این شاعر ایران تاکنون دیوان کامل فهرست و شناسایی نشده است. با این حاله» آنچه در این مجموعه گردآمده به صورت پرا کنده در مجموعه‌های مختلف شعری وجود داشت که به صورت کنونی جمع آوری و تصحیح شده و به عنوان یک دیوان کامل به علاقمندان

مهم‌ترین منابع و مخذ این مجموعه. عبارتند از چهار نسخة خعّی که اکنون به معرّفی آنها می‌پردازيم:

. جنگ خطی کتابخانةٌ مجلس شورای اسلامی به شماره ۷۵۹۴. این نسخه در رمضان ٩۰۲‏ ق تدوین یافته است که شامل دیوان ملّا لطف اله نیشابوری» حسن کاشی» سلیمی تونی و غیره می‌باشد. اشعار سلیمی تونی از نصف دوم این مجموعه آغاز و تا پایان ادامه دارد. این نسخه از لحاظ قدمت و کیفیّت کتابت دارای اهمیّت خاص بوده

بیست و دو دپوان سلیمی تونی

اکثر قصاید. ترکیب بندها و مثنوی‌ها را شامل می‌شود. از این جهت این نسخه را محور و اساس کار قرار دادیم.

در فهرست نسخه‌های خطی کتاببخانه مجلس شورای اسلامی, ج ۲۶ ص ۹۵-۹۴ تألیف علی

صدرائی خویی پیرامون ویژگیهای این مجموعه چنین آمده است: . , نستعلیق» رسالة اوّل بی‌کاء ۱۵ رمضان ٩۰۲‏ رسالة دوم فتح الله بن عبدالله بن محمد متطیّب. رجب ٩۰۲‏ عناوین و نشانه‌های شنگرف؛ در اوّل نسخه تاریخ تولد اسدالله بن شیخ محمد علی در منتصف ربیع ۰۱۱۲۲ جلد تیماج. زرد. ضربی, ترنج با نقش گل» مجدول. ۴ برگ؛ ۱۷ « ۲۳/۵ سانتی‌متر؛ ۱۷ سطر.

۲ خزاین القصیده, نسخة خحطی شمار؛ُ ۴۹۹۲ کتابخانه مجلس شورای اسلامی. این اثر مجموعه اشعار شاعران فارسی زبان است که به نام سلطان حسین بهادرخان و امیر بابامحمود نگاشته شده است. در دیباجة آن. بعد از ذکر نام سلطان بهادرخان و امیربابامحمود می‌نویسد که پادشاه دستور نوشتن کتابی مشتمل بر قصائد متين متقدمین و متأخرین را داده است. پس گفته شده که این کتاب بر وجه انتخاب مرقوم گشت به خزاین القصیده که تاریخ این سال است, موسوم شد. ۱

لازم به ذکر است که چهار قصیده از سلیمی تونی در حاشية این نسخه ثبت شده است که نسخه‌های چند گانةٌ دیگر فاقد آن بود.

در جلد ۱۴ فهرست نسخه‌های خطی کتنابخانه مجلس شورای اسلامی در ویژگیهای این کتاب چنین نگاشته شده است:

خط نستعلیق, سطر ۱۴ ۲۰ ۰ ۰۱۱ جلد تیماج زرکوب» ضربی قرمز دارای

سرلوح لاجورد ززین شنگرف سبز مشکی, جدول و کمند و ستونها ززین و مشکی. عنوان‌ها شنگرف. اشعار در متن و حاشیه. در پشت صفحه اوّل یادداشت کتابشناسی, کاغذ خان بالغ.

۳ مجموعة خطی, شامل قصاید و غزلیات فارسی, در توحید. موعظه و مدح چهارده معصوم(ع) که در کتابخانةٌ مجلس شورای اسلامی به شمارهُ ۱۳۶۰۹ نگهداری می‌شود. در این مجموعه که در سده ٩‏ ق تنظیم شده اشعار شاعران گم‌نامی درج شده

بیشگفتار بیسست و سه

از

که در حای دیگر معرفی نشده‌اند.

اوراق این نسخه در صحافی جابه جا گردیده و آسیب جبران ناپذیری به آن وارد شده است. فهرست موضوعات اشعار و نام شاعرانی که در این جنگ ذکر شده عبارتند از: افجنگی, ابن سراجیء سلیمی تونی؛ جلال جعفری, کمال غیاث شیرازی» علی حجازی» حمزه کوچک» عطار نیشابوری, جمال ساوجی. ابن حسام خوسفی, مولانا حسن کاشی و غیره....

خحط: نستعلیق؛ بی‌کاء عناوین شنگرف و زین و لاجوردی. تمام صفحات حدول زین و لاجوردی؛ تمام اوراق نسخه در وسط برگ‌های جدید وصالی شده؛ جلد؛ تیماج» قهوه‌ای» سوخت. ترنج مذهب بانقش گل و بلبل. مجدول مذهب. ۲۳۸ برگ؛ ۵ ۶ ۲۵/۵ سانتی متر؛ ۲۱ سطر.

۴ جنگ اشعان که عبداللطیف بن علی واعظ لطیفی بیرجندی در سال ٩۲۵‏ ق گردآوری کرده و در چهارده باب تنظیم نموده. باب اول در مناجات توحید است. باب دوم در نعت پیامبر اکرم. و باقی ابواب در مدح و منقبت ائمه دوازده گانه تنظیم شده. نسخه حطی این جنگ به شمارة ۵۱۷ در کتابخانة مجلس سنا محفوظ است.

شاعرانی که در این مجموعه ذکر شده عبارتند از: محمد بن حسام خوسفی؛ حسن سلیمی» میر حاج هروی, مولانا علی قدسی هروی. مولانا حسن کاشی» ابوالمفاخر رازی, لطف الله نیشابوری و غیره...

خطّ: نستعلیق سدة ۱۰. عنوان و رقم شنگرف» در ۱۴۵ برگ ۱۷-۲۳ سطر اندازة ۷ « ۱۲۰۱۲ ۲۰ کاغذ سفید اصفهانی, جلد تیماج تریاکی ضربی مقوایی.

۵. واجات منظوم» در احکام طهارت. نماز روزه, زکات. خحمس و حج. نسخه خی کتابخانهٌ آیت الله مرعشی نجفی به شمار؛ .٩۳۰۰‏ در آغاژ منظومه چند بیت در اصول دين نیز آمده است بسیار فشرده و در یکصد و نود هشت بیت. به خط نستعلیق از سد؛ ۴ ق. عنوان شنگرف در پایان مهر بیضوی «محمد شفیع» دیده می‌شود. جلد مقوائی عطف تیماج قرمز در ۱۰۳ برگ ۱۵ سطری» ۲۰/۵ ۶ ۱۴ سم.

بیست و جهار دیوان سلیمی تونی ۶ حوز النجاة فی نظلم الواجبات: نسخة خحطی کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران به شماره ۶ منظومه‌ای است که شاعر در آن واجبات شرعی را از اصول و فروع دین به نظم

کشیده است. او در آغاز مقذمه‌ای به نثر آورده و پس از آن اصول و فروع دین را در ۲۰۰

بیت با شعر بیان نموده است.

روش تصحیح چنانکه اشاره شد در تصحیح انتقادی این متن از چهار نسخة خطی موجود در کتابخانة مجلس شورای اسلامی استفاده شده است. اگر چه نسخه نخست. اساس کار فرار گرفته, اما به دلیل برخحی احتلالات و افتادگی اوراق صد در صد قابل اعتماد نیست. در برخی موارد اوراق با کلماتی از نسخه افتاده است که از نسخه‌های چندگانه فوق الذکر کمک جسته‌ايم. ۱ در ضمن از چندین جنگ و مجموعه‌های خحطی دیگر برای اصلاح برخی اختلالات و ناخوانی‌های ابیات استفاده کرده‌ايم که مشخصات آن‌ها را در کتابنامه ارجاع داده‌ايم. منبع و مأخذ قصایدی که از غیر نسخه [الف ] در این مجموعه درج شده است با علامت ستاره (#) در پاورقی مشخص نموده‌ايم. در پایان تشکُر می‌کنم از دانشور محترم استاد حسن عاطفی کاشانی که مقدّمه ان دیوان را نوشته‌اند و در این اثر بنده را یاری نمودند. همین گونه از استاد محترم و دوست صمیمی‌ام حجة الاسلام آقای رسول جعفریان ریاست کتابخانة مجلس شورای اسلامی صمیمانه تشکُر می‌کنم که بنده را در این کار خیر تشویق فرموده‌اند. همچنین از دانشوران محترمی که در آماده سازی این مجموعه کوشش فراوان نموده‌اند. و من الله توفیق سید عباس رستاخیز ۱۳-۴

۵

مقدمه

ال هر نامه بسم الّه ال حمن الرحیم ایسزد یوم داناء واحد فسرد قسدیم ۱ حسن عاطفی با سقوط بغداد به دست هلاكوي مغول و قتل مستعصم بالله آخرین خلیف عبّاسی» در سال ۶۵۶ ق بساط حکومت پانصد و بیست و چهار سالة این دودمان برچیده شد. و با فروپاشی خلافت بنی عبّاس, سلط سیاسی و معنوی این دودمان بر برخی از پادشاهان و فرمانروایان سرزمین‌های ایرانی و اسلامی خاتمه یافت. به ویژه جامعهٌ تشیّم در سرزمین‌های مسکونی خود. آزادی بیشتری یافتند و بیشتر و بهتر به نشر افکار و عقاید مذهبی خویش پرداشختند و در قلمرو شعر و ادب فارسی فعالیتی بیش از بیش کردند و از سده هفتم و هشتم به بعد شعرای معروفی در عرص ادبیات تشیّم برخاستند که در مدایح و مناقب پیامبر اکرم(ص) و علی(ع) و ائمة اطهار داد سخن دادند و منظومه‌هایی در موضوعات دینی و اخلاقی با توجّه به مذهب تشیع فراهم شد و گویندگانی چون: مولانا حسن کاشی و ابن حسام خوسفی و سلیمی تونی و آذری طوسی از گروه مداحان

و منقبت گویان خاندان عصمت و طهارت در این دو سه قرن‌انل. دکتر ذبیح ال صفا در پیشرفت امر منقبت سرایی در سده‌های ٩-۸‏ ق چنین می‌گوید: .. در سده‌های هشتم و نهم که مصادف با نیرو گرفتن فرقة شیعة اثنی عشری بود. به شاعران متعذد منقبت گوی باز می‌خوریم. چنانکه منقبت گویان دوران صفوی را

پیست و شش دیوان سلیمی تونی باید به منزلة دنبال کنندگان کار آنان به حساب آوریه. !

هرچند که از سده ۴ ق به بعد شعرای بزرگی چون فردوسی و ناصرخسرو و کسایی مروزی را می‌شناسیم که در طریق تشیّع گام برداشته‌اند و با در سده ۵ ق» (ربیع» سرایندة علی نامه که به سال ۴۸۲ ق ۲ثر نفیس خود را در بحر متقارب به وزن شاهنامه فردوسی در مناقب و مغازی علی بن ابی طالب(ع) سروده است.

ما حلافت عبّاسیان که تا نیم سده ۷ق در بغداد ادامه داشت و هر چند که در بعضی از دوره‌ها دچار سستی می‌شد. باز فرمانروایان و حکومتهای محلّی و سلاطین ایران و سرزمین‌های اسلامی با دیده تقاس و احترام بدیشان می‌نگریستند, تا جایی که بعضی از این پادشاهان, منشورولایت از مقام خلافت می‌گرفتند. از این جهت پیروان مذهب تشیع در چنین وضعی مورد بی‌مهری فرمانروایان روزگار خود بودند و از فعالیت‌های مذهبی و عقیدتی باز می‌ماندند و همچنین از مراکز قدرت و دستگاه‌های حکومتی دوری می‌جستند. بدین علت اگر در میان آنان بزرگان و دانشمندانی بر می‌خاستند. پس از مردن نام و نشانی از آنان باقی نمی‌ماند و آثارشان با گذشت زمان محو و نابود می شد.

سخت‌گیری نسبت به شیم در برخی از دوره‌ها تا به حذی بود که اگر شخصی مورد غضب سلطانی واقع می‌شد. خطرناک‌ترین اتهام وی آن بود که او رانضی است؛ یعنی شیعه می‌باشد و در تاریخ نام افراد بسیاری را می‌بینيم که به اتهام رافضی بودن با اسماعیلی و قرمطی بودن» هستیشان بر باد رفته است. از جمله یکی از دلایل به دار آویختن حسنک وزیر بوسیلة مسعود غزنوی» نسبت قرمطی دادن به حسنک است. که حلعت خليفهٌ فاطمی مصر را گرفت و در بازگشت از سفرخانة خدا به بغداد نرفت و خلیفهٌ عباسی را زیارت نکرد. امٌا علت نرفتن حسنک به بغداد. آن بود که در آن سال در مسیر راه مکّه به بغداد» قحطی افتاده بود و حسنک از بیم هلاکت حجَاج به سبب قحطی. راه دیگری را در پیش گرفت که به بغداد منتهی نمی‌شد و به مصر می‌رسید تا از خطر نابودی محفوظ بمانند.

5 تاریخ ادیتات در ابراد» ج 1 بخش ۱ ص 2

یا سلطان محمود غزنوی که از خليفة عبّاسی عنوان یمین الذولة والذین یافته بود در حملة به ری و تصرّف این شهر به قتل و غارت و ویرانی پردات و بزرگان و رجال آنجا را به دار آویخت» چنانکه فرحی سیستانی در قصیده‌ای با این مطلع: ای ملک گسیتی, گیتی تسو راست حکم تو بر هر چه تو خواهی» رواست می‌گوید: ۱ ملک ری از قسرمطیان بستدی .‏ میل تو اکنون به منا و صفاست دار فسرو بسردی باری دویست گفتی کاین در خور خوی شماست هر که از ایشان به هوق کارکرد . بر سر چوبی خشک اندر هواست داستان دیگری از اين قبیل سخت‌گیری‌ها و بهانه‌جویی‌ها نسبت به شیعیان که در اقلیّت روزگار می‌گذرانیدند مولانا جلال الدین بلخی در مثتوی داستانی از لشکر کشی سلطان محمد خوارزم شاه به سبزوار نقل می‌کند که مردم شهر پس از شکست. از خوارزم شاه تقاضای بخشش می‌کنند. ولی او در پاسخ می‌گوید: اگر رهایی می‌خواهید. از شهر خود «ابوبکر» نامی برای من آورید - او خحود خحوب می‌دانست که در آنجا ابویکری نیست. و با این بهانه به هدف خود خواهد رسید و مردم را از دم تیغ خواهد گذارانید -به نظر می‌رسید در این شهر مسلمانی نیست. چگونگی ماجرا در موی چنین آمده است: «حکایت محمد خوارزمشاه که شهر سبزوار که همه را فضی باشند به جنگ بگرفت» امان جان خواستند. گفت آن گه امان دهم که ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید). ۱ شد محمد آلپ الْغ خوارزمشاه در قستال سبزوار بی‌پناه سپاه خوارزم عرصه را بر مردم سبزوار تنگ کرد و در دد نابودی آنان بود. مردم شهر از خوارزمشاه به جان امان خواستند و گفتند ما را به غلامی بپذیر و ما را ببخش» هر خراجی که می‌خواهی می‌دهیم و افزون‌تر از آن را می‌پذيريم. جوارزممشاه گفت. از دست من نجات نمی‌یابید. مگر آن که از این شهر برای من ابویکری هدیه بیاورید. مردم

جوالهای سکه وزیر برای خراج پیش سلطان بردند و گفتند از چنین شهری ابوبکری مخواه. کی بود بوبکر اندر سبزوار ..."یا کلوخ خشک اندر جویبار

خوارزمشاه از قبول زر خودداری کرد و گفت خیال می‌کنید که من کودکی بیش نیستم و قصد آن دارید که به این وسیله مرا فریب دهید. هیچ چاره‌ای جز آن نیست که ابوبکری بیاورید. مردم مأمورانی در شهر و اطراف گماشتند. تا ابوبکری بیابند:

بعد از سه روز و سه شب کاشتافتند یک ابوبکر نسزاری یسافتند

ابوبکری بیمار و ناتوان که از حرکت بازمانده و از کاروان خویش جدا گشته بود. و در حال نزع در کار کاروانسرایی در مسیر راه خفته, به او گفتند برخیز که سلطان تو را طلبیده تا شهر ما را به وجود تو از قتل و غارت در امان دارد. او گفت اگر توان رفتن می‌داشتم در اینجا در میان دشمن نمی‌ماندم و به دوستان خود می‌پیو ستم. سرانجام: ۱

تختهٌ مرده کشان بفراشتند برکتّف بوبکر را برداشتند

و بدین گونه او را به حدمت خوارمشاه بردند تا با دیدن ابوبکر سبزوار و مردمش از تهدید سلطان در امان باشد».

هرچند مولوی از این داستان نتبجه اخلاقی و عرفانی گرفته است» ولی این سرگذ شت خود نشان دهنده ظلم و جوری بودکه بر اقلیّت شیعه می‌رسید.

اين گونه وقایع در طول تاریخ حکومتهای غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی امری عادی بود و بیشتر گروههایی که معتقداتشان با حکومت وقت همسانی نداشت. دچار این مصیبتها بودند از جمله شیعیانی که در بیشتر نقاطء اجتماعات کوچکی داشتند و در اقلیّت بودند. همچنین بازتابهای اسماعیلیه در روزگار سلجوقی خود در نتيجة سختگیریهای شاهان این دودمان به این گروه بوده است. و در نتیجه این اختلاف عقاید بود که دانشمندان و شاعران شیعی مذهب از دیرباز از نزدیک شدن به مراکز قدرت و دربار سلاطین ایران دوری می‌جستند و برخی هم اگر به عللی ارتباطی پیدا می‌کردند»

سرانجام این کار صورت خوشی نداشت چنانکه ناصرخسرو در ابتدای کار به دستگاه

4

بط

حکومتی غزنوبان (محمود و مسعود) راه یافت و سپس با تسلّط سلجوقیان بر بلخ» در دربار چغری بیگ تقزب جست و به خدمت دیوانی گماشته شد تا آن که در سال ۴۳۷ ق خوابی دید و به قول خود. ناگهان از حواب گران جهل ساله بیدار شد و ترک منصب کرد و به فعالیتهای عقیدتی و مذهبی پرداشت. و در داستان صله دادن محمود غزنوی به فردوسی و خحلاف وعدهٌ سلطان. خود ناشی از تضاد فکری و عقیدتی است که میان ۱ فردوسی و محمود وجود داشت و اطرافیان سلطان و حاسدان و بدگویان استاد طوس هم مزید بر علّت بودند که سرانجام کار پاداشی اندک نصیب شاعر شد که بدان استحمامی کرد و نوشابه‌ای و شید. نظامی عروضی در این باره می‌گوید: ... در جمله بیست هزار درهم به فردوسی رسید. بغایت رنجور شد و به گرمابه رفت و بر آمد. فقاعی بخورد و آن سیم میان حمّامی و فقاعی قسم فرمود.! این کار موجب خحشم سلطان شد و درصدد آزار او برآمد و فردوسی به هجو محمود برخاست و چنان به این امر پردانخت, که آبروی وی را بر باد داد و او را برای هميشه بد نام کرد. ابیاتی از فردوسی در بار؛ محمود: مرا غمز کردند کان پر سخن به مهر نسبی و علی شد کهن گر از مهرشان من حکایت کنم " چو محمود را صد حمایت کنم پرستار زاده نیاید به کار وگر چند باشد پسدر شهریار بسه نسیکی ند شاه را دستگاه ۱ وگرنه سرا برنشاندی بسه گاه چو اندر تبارش بزرگی نبود نیارست نام بزرگان شنود با چنین وضع در حکومت غزنوی و سلجوقی و حوارزمشاهی» آثار چندانی از شعرای شیعه مذهب سده‌های ۵ تا ۷ ق برجای نمانده است و آنچه به دست ما رسیده

۱. چهار مقاله: به تصحیح: علامه محمّد فزوینی» به اهتمام دکتر محمدذ معین» چاپ پنجم او ژر تهران چاپ دنیاء صص ۹ ۸۰

سی دیوان سلیمی تونی

اکرم(ص) و علی (ع) و ائمَه اطهار(ع) سرو ده شده. ولی از سده هفتم و هشتم به بعد منظومه‌هایی در اصول عقاید تشیّم یا حماسه‌هایی دینی که موجود است. جنبه تاریخی نیز دارد موجود است.

که به سال ۳۴۱ ق در مرو زاده شد. بنابراین وی از شعرای سده ۴ ق و احتمالاً اوائل سد؛ ۵ق می‌باشد. دکتر صفا می‌گوید: «کسائی بنابر آنچه از اشارات علما و نویسندگان قدیم شیعه» و نیز از سخنان او لایح است به مذهب تشیّم معتقد بوده و تشیّم او از این قطعه که به وی منسوب است به نیکی بر می‌آید:

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر . بستودو ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال و که بودست و که باشد جز شیر خداوند جهان. حیدر کزار این دیین هدی را به مثل دایره‌ای دان پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

علم همه عالم به علی داد پیمبر چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار! کسائی قصیده‌ای در سوگ امام حسین(ع) و واقعهٌ کربلا با این مطلع دارد: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا واراست بوستان راء نیسان به فرش دیبا تا آنجا که می‌گوید: دست از جهان بشویم. عز و شرف نجویم مدح و غزل نگویم مسقتل کنم تقاضا میراث مصطفی را فطرزند مرتضی را مسقتول کربلار؛ تازه کنم تسولا آن نازش محمد. پسیغمبر مسویّد ان سید م‌مجد» شسمع و چسراغ دنسیا ان شیر سر بریده در خاک خوابسنیده از آب ناچشیده» کته اسر غوفا

5 تاریخ اد مات در ابران» ج ۹ ص‌ و5 ه

ف

مایل مب سی و یک

تنها و دل شکسته, بر خویشتن گرسته از خان و مان کسسته. وز امل بیت و آبا از شهر خویش ران ده وز ملک پر فشانده مسولی ذلیل مانده» بر تسخت ملک مولی مجروح خیره گشته. ایام تسیره گسته ۱ بسدخواه چیره گشته, بی‌رحم و بی‌محابا بسی شرم شمر کافر ملعون سنان ابستر لشکر زده بر او ب چون حاجیان بطحا بسی آب کرده دیده تازه شده معادا آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد بر عترت مسحمّد» چون ترک غزو یغما صفیّن و بدر و خندق» حجّت گرفته با حق ۱ خیل یزید احمق, یک یک به خونش کوشا پاکسیزه آل یاسین, کسمراه و زار و مسکسین وان کینه‌های پسیشین» آن روز گشسته پسیدا آن پنج ماهه کودک باری چه کرد» ویحک ۱ کز پای تا به تارک» مجروح شد مفاجا ‏ بیچاره نسهربانو مصقول کرده زانسو بیچاره گنسته لول بر درد نساشکیبا آن زیسنب غریوان» انسدر مسیان دیوان آل زیساد و مسروان, نسظاره گشته عمدا موّمن چنین تسملی» هسرگز کسند؟ نو نی چونین نکرد مانی. نه هیچ گبر و ترسا

سی و دور

دیوان سلیمی تونی

کسائی قصید؛ دیگری در مدح و منقبت علی(ع) با این مطلع در ۲۶ بیت دارد:

تکیه کند بر گمان و کم کند از حق

ابیاتی از این فصیده: دست بلسوی از گمان و گرد یقین گرد غرق مکن خویش را» چرا که زطوفان چیست سفینه؟ جز اهل بیت محمد رو تو خلیقه به اختیار صمی گیر حیدر کار شیر خالق جبار آن که زخیبر بکند در به شجاعت آن که به کردار برق و تیزتر از برق آن که به نیزه سراب مرگ و محن کرد رونق اشعار» فضل ال رسول است شعر کسائی به منقبت بود ای دل نگذرد اویک دم از مسناقب حیدر

تا که بود غرق زرق» جاهل احمق!

نسقره پباکیزه را مسده به مزرق راه گش.ادست زی سفینه و زورق آن که هممشه مطهزند و مسصدذق دست من و دامن خليفة بر حسق آن که هدی را امسام حق مم الحق دلدل ها روان حهاند ز خندق بر دو کف کافران شراب مُروّق ملک به دولت بیار و شعر به رونق فخر دگر شاعران به شعر مطبّق بگ‌ذرد از خیمه و لباس مرَرّق

بدین ترتیب» شاعران فارسی زبان ایرانی که از پیروان مذهب نشیم بوده‌اند. با توجه

به آثاری که از آنان بر جای مانده است» روشن می‌شود که به مدح و منقبت پیامبر و اه

اطهار می‌پرداخته و به حلق آثار مذهبی کوشش داشته‌اند. چنانکه پیش از این اشاره شد ه

باقی مانده.؟

۱. نقل از: «قصیده‌ای نویافته از کسائی» به قلم سید محمّد حسین حکیم. نام فرهنگستان» شمارة ۴۰(دوره

دهم) شضماره چهارم. زمستان 1۹۷۲

۲. اگرچه قسمتهایی از این متن در طول تاریخ از میان رفته, ولی این اثر همچنان ارزش خود را حفظ کرده است. سرایندة علی نامه شاعری ناشناخته با تخلص «رییع» است که در تذکره‌ها و ماًحذ فرهنگی و ادبی یادی از وی نشده و متأشفانه شاعر در طی منظومه مجالی نداشته که به خود و زندگی‌اش اشاره‌ای کند: و اگر در مقدمة کتاب هم بدین موضوع اشارتی کرده باشد. امروز از مقدمة کتاب اثری بر جای نیست. برای اطلاع بیشتر» رجوع شود به: مقالة «علی نامه» حسن عاطفی, گزارش میرایثه شماره ۴۰(دورهٌ دوم سال جهارم).

ف‌ 4

احتمال دارد که آثار دیگری هم وجود داشته ولی به علتهایی جون فاصله زمانی بسیار و دگرگونیها و حوادث روزگان و جنگ و غارت و چپاول و عوامل طبیعی چون سیل و صاعقه و ویرانی و آتش سوزی و دیگر موارد از میان رفته باشد.

از سده ۸ق به بعد در مذهب تشیعم آثار ادبی بیشتری دیده می‌شود و این خود به چند جیز ارتباط دارد یکی فاصله زمانی کمتر تا روزگار ما و دیگر آزادی بیشتری که شیعیانی در سرزمینهای خود پس از سقوط بغداد یافته بودند و فرمانروایان ایران نیازی به دلجویی و اطاعت از خلفای ستمکارة عباسی نداشتند و حکومتهای محلی نیز انعطاف بیشتری نسبت به شیعیان داشتند و در زمان هلاکوخان مغول. شخصیتی چون خواجه نصرالدین طویسی که کارهای مهم مملکتی در اختیارش بود؛ نقش عمده‌ای در پیشرفت کار شیعیان داشت به تدریج با توجه فرمانروایان مغول به اسلام در سال ۶٩۴‏ غازان خان مسلمان شد و جانشینان وی پس از او به مذهب تشیّم گرویدند. و همچنین آثاری که در سده‌های ٩-۸‏ ق فراهم آوردهُ شاعران و نویسندگان شیعی بود و به روزگار صفوی رسید و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفت.

از شاعران اواخحر عهد مغول و دور تیموری و قبل از صفوی کسانی که در مذهب نشیم فقالیتی داشته و به مدایح و مناقب پیامبر(ص) و اهل بیت او ام اطهار علیهم السلام پردااعته‌اند» پیشگامانی جون مولانا حسن کاشی و «ابن حسام حوافی (م: ۷۵ 9) صاحب دیوان معروف در منقبت و گوینده خاوران نامه " و سلیمی تونی و آذری طوسی (م: ۸۶۶ ق) قدم به عرصة شعر و شاعری و منقبت گویی نهادند که نقشی اساسی در راهبری منقبت گویان و مرثیه سرایان بزرگ عهد صفوی چون مولانا محتشم و حیرتی تونی و دیگران را داشته‌اند. به طوری که در زمان شاه تهماسب صفوی» هفت بند معروف مولانا حسن کاشی که در مدح و منقبت علی (ع) شروده شده بود. به مسابقه گذاشته شد و بنا به گفتهٌ اسکندر بیگ منشی: «شعرای پایتعت همایون (فزوین) شروع

در هفت‌بندگویی کرده, قریب پنجاه شصت هفت بند غرّا به تدریج به معرض درآورده

. تاربخ اد سات در یراد ج هه بخش 5 ص «پٍِِ#

سی و چهار دیوان سلیمی تونی

شد. و همگی به جایزه و صله مفتخر و سرافراز گشتند.» از جمله ضمیری اصفهانی و از شعرای کاشان جز مولانا محتشم. کسانی چون: میرحیدر معمّایی (رفیعی) و نعمتی در این کار شرکت جستند. اما در میان کسانی که هفت بند مولانا حسن کاشی.را استتقبال کرده‌اند. ظاهراً نخستین؛فرد؛ تاج الدین حسن» سلیمی تونی است ! که بیشتر سروده‌هایش در پیروی از حسن کاشی است و بدان اشاره خواهیم کرد. مطلع بند اول الّلام ای افتاب اسمان شرع و دین مطلع نور حقیقت. منبع علم اليقین

سلیمی تونی - تاج الدین حسن متخلص به «سلیمی» فرزند سلیمان».از شعرای توانای سده ٩‏ ق است. زادگاه وی شهر «تون» در ناحيةٌ جنوبی خراسان که امروزه (فردوس)» نامیده می‌شود و از این جهت شاعر به سلیمی تونی شهرت يافته است. وی زادگاه خود را ترک کرد و رهسپار سبزوار شد و در این دیار سکونت گزید و سرانجام به سال ۸۵۴ ق در سفری که برای زیارت به مشهد مقدّس می‌رفت به قول دولتشاه در ولایت جهان و ارغیان درگذشت و پیکرش را برای دفن به سبزوار آوردند و در آنجا به خاک سیردند.

دربارة مولد و مسکن خویش چنین می‌گوید:

مولدم تون و سبزوار وطن مسکن موّمنان پاک سیر یا: مرا «تون» مولد است و «سبزوار» امد وطن لیکن ۱ مسریدک‌اشيم» بر کیش و دیین مردم ک‌اشان

در جایی دیگر در اشاره به بیهق (سبزوار) و بی سر و سامانی خود و کناره جویی از ۱. رجوع شود به: هفت بند هفتاد بنده به کوشش سعید هندی, انتشارات کتابخانه. موزه و مرکز اسناد مجلس

شورای اسلامی تهران, ۱۳۸۸

شعرای دیگری که هفت بند کاشی را از عصر صفوی تا روزگار معاصر استقبال کرده‌اند:

صدقی استرابادی - نثاری تونی - ضمیری اصفهانی - محتشم کاشانی - عرفی شیرازی - ملا علی صابر

تبریزی - میرحیدر معمّایی کاشانی - نعمتی کاشانی - فیاض لاهیجی - حاجی فتوحای مراغه‌ای - مقبل

اصفهانی - حزین (رجز حزین لاهیجی ک: هفت ند هفتاد بند) مفتی احسن (همان کتاب)». میرفدا علی صاحب «تنها» حسن عاطفی. 4

مقد مه سی و پنج

مردم آنجا چنین می‌گوید: به جز مدایح حیدر به هیچ روی رهی را به خلق روی و رهی نیست در ولایت بیهق ببه حبٍ شاه بيابم نعیم جنت واسع در این خرابه اگر عیش بر من است مضیّق از سخنان شاعر آشکار است که وی از نظر مادّی بیچاره و تهیدست بوده ولی با قناعت و علوّ طبع شکایتی نمی‌کند و هنر شاعری خود را بهتر از صد گنج می‌داند و خویشتن را شاهباز ملک فضل می‌شناسد: از متاع و مال دنیا گر به صورت مفلسم هست اما گنج معنی در دل ویران من زین جهان گرزان که ننشیند کلاغم بر کلوخ ۱ شاهباز ملک فضلم. نیست زان نقصان من ور ندارم زر نسمی‌نالم زرنج مفلسی ثِ بهتر از صد گنج زر طبع گهر افشان من و باز در فقرو تهید ستی و سردی فاقه بر خود می‌لرزد و هیچ گرمی از جایی نمی‌بیند» مگر در آفتاب و می‌گوید: یک قراضه نیست الا قرضم از دنیای دون هر صباح ار می‌فشاند بر سرم زر آفتاب روز و شب برخود ز بر فاقه می‌لرزم از نک گرمیی در کس نسميبينم» مگ در آنتاب با وجود این تهیدستی از" سرمايه این جهان ناپایدان دوستی علی(ع) را برای خحود نعمتی در سرای حاویدان می‌داند. اگر هستم تهیدست از متاع دنیی فانی ‏ به حبٍّ مرتضی یابم نعیم‌ملک جاویدان

و در این باره باز می‌گوید:

سی و شش دیوان سلیمس تونی

مستوفیان رزق سسلیمی در ایسن جبهان . . قسم تور مستاع مسحقر نوشته‌اند این دولتت بس است که در ملک دین تو را از جاکران خواحه قنبر نوشته‌اند به طور کلی اطلاعات چندانی از وضع زندگی و خانواده و بستگان و آشنایان و پاية تحصیلات غلمی او در دست نیست. قدیم‌ترین کسی که به معرّفی او پرداخته دولتشاه سمرقندی است که در تذکره خود می‌گوید: ... مولانا حسن سلیمی.. .مود سلیم طبع و نیکو نهاد و اهل دل بوده؛ و در شاعری طبعی قوی داشته و در منقبت امیرالمومنین... علی (ع) و اولاد بزرگوار و اْمَهُ معصومین... قصاید غرّا دارد. و ولایت نامه‌ها را چون او کسی از جملة مذاحان نظم نکرده. و گویند اصل او از تون است و در شهر سبزوار متوطن بوده. و در ابتدای حال عملداری کردی. روزی براتی بر بیوه زنی بنوشت و آن عجوزه فریاد کنان رو بدو کرد و گفت: ای مرد. اين برات ناموجه تو به حکم که بر من نوشته‌ای؟ گفت به حکم سید فخر الذین که وزیر ملک است. پیر زن گفت ای ظالم: اگر روز عرض اکبر من دامنت گیرم و تو گویی که من به حکم سیّد فخرالذین بر تو ظلم کرده‌ام» آیا حق تعالی در آن روز این سخن را از تو قبول کند یا نی؟ دردی در نهاد سلیمی از سخن عجوزه پیدا شد. و فریاد می‌زد که نی و الله. نی بالله و همان ساعت دوات و قلم را زیر سنگ کرده بشکست و سوگند یاد کرد که در مذت عمر دگر گرد حرام خواری و عملداری نگردم. و به عهد خود وفا کرده و بعد از آن سلیمی به راه حق درآمد و در لباس صلحا و فقرا سیاحت کردی, و به زیارت حجّ اسلام و عتبه بوسی مراقد ائمّه علیهم السشلام مشزرف شد..... وفات مولانا حسن سلیمی در ولایت جهان وارغیان بوده به وقت عزیمت زیارت مشهد مقدسة رضویه.... در شهور سنه اربع و خمسین و ثمان مائه [۸۵۴ ق] و جسد او را نقل کرده به سبزوار برده‌اند و آنجا مدفون است با مطالعة اشعار سلیمی و آنچه که دولتشاه دربارة وی گفته است تأیید می‌شود که

شاعر ننخست شغل دیوانی داشته و مامور وصول مالیات و غوارض از مردم بوده و چون لازمة این کار در آن عهد تجاوز و تعدی نسبت به مال دیگران و همراه با اذیت و آزار

۱ تذکر ة الشعراه» دولتشاه سمر قند ی چا تمد رمضانی» موز سسه شاور تهران» ۰۱۳۳۸ صصی ۹ ««پآصپٍ

ِ

مردم بیچاره بوده است و با پیش آمدن ماجرایی برای او در این شغل و گرفتن مالیات به ناحق از پیر زنی تهیدست. چنانکه دولتشاه نقل کرده» از کار ناشایست خود تنبّه حاصل کرد و ترک خدمت دیوانی نمود. و از آن پس به مذاحی و منقبت سرایی پیامبر(ص) و علی (ع) و خاندان او و ائمّه اطهار روی آورد و زهد و تقوی پیشه ساخت و کار دیوانی را خا رشان ان رو دا تست سا که ام کررن داد حتٍ شه مرا از دفتر و دیوان نجات فیض می‌گیرد فلک این ساعت از دیوان من کار دیوان چون کند؟ هرکونکو سبرت بود . من نخواهم دولتی کز وی بود خذلان من کرده‌ام از کارها مداحی شاه اختیار زو بود چون دولت و اقبال جاویدان من بیزاری او را از شغل دیوانی در قطعه زیر می‌بینيم به گونه‌ای که دیوانیان را اهل بدعت و کین می‌خواند و پرهیز از منصب آنان را گوشزد می‌کند: ی خواجه رد منصب دیوائیان مگرد .زیر که هل بدعت و فان وکین همه در قصد خون یکدیگر و مال مردم‌اند .‏ مانند گرگ گرسنه اندر پسی رمه روزی مسقذر است. عذاب ابد مجوی از بهر خویشتن ز پی عیش یک دمه دانم که عاقبت بودش ختم بر عذاب آن کس که بر حرام نهاد او مقذمه نا حق ستانی از کس و ناحق دهی به کس . زر دیگنران برند و تو حمال مظلمه یاد ار آن زمان که به یک دم شود رها وت دیوانه چون نه‌ای» پی دیوان چه می‌روی؟ در حکم عقل باش. مکش سر زسحکمه پسرهیز کن زظلم سلیمی که می‌رسد بسر آسمان ز زاری مسظلوم زمزمه ۱[ اسلامی و مذهب تشیع بود. و از مسائل و احکام فقهی مذهب خود آگاهی داشت. منظومه حرزالنجات در احکام فقه عملی موافق مذهب وی (دوازده امامی) دلیلی بر این مطلب است. شاعر اشبار و روایات مذهبی و تاریخ گذ شبتة اسلامی را حوب می‌دانست و گاهی نیز برای بیان بعضی مطالب به مأخذ و کتب رجوع می‌کرد. چنانکه در ولایت‌نامة امیر المژمنین علی(ع) با اين آغاز:

سی و هشت دیوان سلیمی تونی

آن که او را والد و مولود نیست غیر ذات حضرت معبود نیست اشاره می‌کند که این سخن از کتاب بهجة" است: کز کتاب بهجه شد نظم سخن شرح این نظم از سلیمی گوش کن و در سال سرودن این مننوی می‌گوید: از زم.(أن محرت شا عرب هشتصد و چل بود در ماه رحب ۸۴۰(۰ ق) کاربرد آیات قرآنی و احادیث نبوی در کلامش» حاکی از آشنایی کامل او بر این دو مأحذ است. و با برخورداری از حافظه‌ای قوی از بسیاری از پیامبران پیشین و صلحای متقذم و رجال صدر اسلام و ائمٌ دین و اوصاف آنان یاد می‌کند: به حق آدم و شیث و حسق نسوح پسیغمبر که بگرفت از دعای او همه ملک جهان طوفان به هود و صالح و یونس, به الیاس و خضر آن کو حیات جاودانی بافت ز آب چشمة حیوان به علم و درس ادریس و بلا و محنت جرجیس که ازه بر سر از اد تواش هرگز نید نسیان به فک و ذکر زکریا و خوف و خشیت یحیی به صبر و طاقت ایب و علم و حکمت لقمان به حق و حرمت لوط و شعیب و قرب ابراهیم که کردی آتش نمرود را بر وی گل و ریحان به حق ذبح اسماعیل و آب ديد؛ اسحاق به حزن سینهٌ یعقوب و حسن یوسف کنعان ببه حق حشمت داوود و اسرار زور وی به تعظیم سلیمان و زبان دانستن مرغان

ا. بهج؛ المباهج فی تلخص مباهج المهج فی مناهج الحجج (تاریخ معصو مین » فارسی): تألیف شیعی سبزواری» حسن بن حسین (م: ۵ ش)؛ فهرستو ارف دست نوشت‌های ابران (دنا)؛ ج ۳۲ ص ۵۴ هُ

به آنفاس روان افزای و خلق عیسی مریم

به اوقات مناجات و نیاز موسی عمران به حق مصطفی, سلطان و فخر عالم و آدم

که آمد از تو او را رحمة للعالمین در شأن اشاره شد که سلیمی مسلمانی ممن بود. اين گفته به خوبی از سخن وی آشکار

السَلام و خاندان رسالت و المَهُ معصومین است. با شور و حالی خاص بیان شده که

حلوص عفیده سراینده را روشن می‌کند. نمونه‌ای از این گفتار:

نقد جانم بر سر بازار دین یابد رواج تامرا دادن از بحر مسجت قطره‌ای کشت کویا در م‌دیح مرتضای محتبی

در طریق امل بیتم با کلام ایزدی ‏

چون شوم مستغرق بحر سخن در مدح شاه

داده در مدح علی آن قدر هم ایزد که کس دوستی مصطفی و مرنضی:

هر که او را در ازل بخت و سعادت کشت يار

ایزد از یک نور ذات پاک ایشان آفرید

شفاعت پنج تن آل عبا در عرصهٌ محشر:

محمّد و علی و فاطمه. حسین و حسن مدح شاه ولایت:

" به روح شاه ولابت حدیث جان پرور

که تا به دولت شه یابی از کلام حسن

می‌زند موج از مدایح بحر چون عمان من

طوطی نطق شکر گفتار مدحت خوان من

آن صراط المستقیم و این بود میزان من

عقل دور اندیش ماند واله و حیران من

می‌نبارد امدن در معرض مبدان من

دوستی مصطفی و مرتضی کرد اختیار گشت ازیک نون دو خورشید تابانشکار

خلوص کاشی و حسن طبیعت حشان

شاعر در حالی که در گوشه‌ای انزوا گزیده و چون عنقا در قاف قناعت به سر می‌برد. با دلی فروزان از مهر علی که توان مخفی کردن آن از دیگران را ندارد چونان که خورشید

چهل دیوان سلیمی تونی

را به کل نتوان اندودن و از نظر دور داشتن, به مدح و ثنای علی پرداخت. و این مذاحی حلعتی بود که ایزد از ازل در خور قامت. به او عطا کرده و شايسته دیگری نبود؛ ز بعد مصطفی حیدر بود در دین تو را رهبر امین جای پیغمسن امیر مقصد اقصا مرا مهرش ز دل بر می‌فروزد. چون نهان دارم؟ که نتواند به گل هرگز شود کس آفتاب اندا مرا صبح ازل از بحر مهرش قطره‌ای دادند ۱ از آن دم می‌زند موج سخنء طبع محیط آسا هر آن نظمی که در مدح امیرالمومنین حیدر سلیمی کرد از طبع سلیم خویشتن انشا محبٍ شاه اگر بر کوه خارا این سخن خواند ۱ نسدای افنرین آید و را از صخرة صما نسمی‌شاید که جز در مدح شاه اولیا گفتن کلام اين چنین محکم, حدیث این چنین زیبا مرا تشریف مدای شه داد از ازل ایزد ,که این خلعت نیاید هر کسی را راست بر بالا که هر کاو شد گدای او ز شامان دارد استغنا ببه نج انسزوا بسرتافتم از ال دنسیا رو نشیمن گاه من قاف قناعت کشت چون عنقا باری دوستی دیگران را بی‌ثمر می‌داند و راه نجات را در پیروی آل عباسی شمارد: ای که می‌جویی کرامات از جنید و با ییزید نسیستی باب خر علم شاه مردان آشتنا

مد مه جهل و یک

صد هزاران چون جنید و با یزید و شبلی‌اند از گ_دای ان در آن شسهریار لافستی چون سلیمی گر همی خواهی صراط مستقیم بسرره دیگر مرو غیر از ره آل عسبا در قصیده‌ای با مطلع: روی طاعت بر زمین دار. ای دل ار هستی به جان بندة اسر خداوند زمین و آسمان سخن از کیفر و عقوبت کسانی دارد که در گزاردن نماز سستی می‌کنند. -در تأکید بر ادای نماز می‌گوید: هست از قول نبی معراج مومن چون نماز . زان عروج اهل حق باشد به ملک جاودان چون نماز آمد کلید جت. از دستش مده تا خدا بر روی تو بکشاید ابواب جنان امتیاز موّمن و کافر ثوان کرد از نماز. بی‌نمازان را نباشد هیچ از ایمان نشان

سفرهای شاعر بر شمردن دقیق سفرهای شاعر ممکن نیست. آنچه می‌توانیم بگوییم هممانا اشاراتی است که در دیوانش دیده می‌شود و خود در ضمن معدودی از قصاید بیان کرده است.

ظاهراً نخستین سفر وی رفتن او از زادگاهش تون به سبزوار است که در این شهر برای همیشه اقامت می‌کند. و از این جهت برخی هم او را سلیمی سبزواری معرّفی کر ده‌اند.

امّا سفرهای بعدی: سلیمی قصیده‌ای با این مطلع:

شکر بی حذ و مشت بی مر . خالقی راست لایق و در خور

دارد که به پیروی از حسن کاشی در ستایش علی علیه السلام سروده که با این عنوان است: «در تتبع مولانا حسن کاشی به وقت عزیمت به مشهد امیرالمژمنین علی(ع)»

تاریخ سرودن این قصیده سال ۸۴۴ق است:

چهل و دو دیوان سلیمی تونی

هشتصد و چل بد و چهار که کرد این سخن نسظم بسندة احقر

بنابراین می‌توان گفت که سلیمی در این سال عازم سفر به نجف اشراف بوده است و دنبالٌ مطلب را در قصیده‌ای دیگر با مطلع:

آب حیات ما که شودءتازه و روان حبٍ علی است منبع او در میان جان

که در سال ۸۴۵ ق سروده" ادامه می‌دهد. وی گوید که در طواف مرقد مطّر شاه نجف بودم که جمعی از سادات در آنجا از معجزات آن حضرت در بصره سخن می‌گفتند.

سلیمی در سفر به نجف. به زیارت مسجد کوفه می‌رود و خانة علی -علیه السّلام را

و در تعریف آن می‌گوید:

درون مسحد کوفه است آن جای انیت هت تی کشته عت پل ز راه مشسهد شاولایت زارت کردهام آن جای انور

و توفیق سعادت این سفر را برای مومنان از خدا می‌خواهد: بده توفیق با رب مومنان را که گردد این سعادتشان مُیشُر بازگشت از این سفر در سال ۸۴۶ ق و در قصیده‌ای با مطلع: ای که داری میل این ویرانه سفلی خا کدان دل منه اینجا که هستت عالم علوی مکان به ان تاره کر ده است؛ در زمانی کز طواف روض؛ شاه تجف

گشته بودم بباز با جمعی رفیق مهربان

از هف‌_جرت رسسول دا شاه ابا هشتصد گذشته بود و چل و پنج از آن زمان کاندر طواف شاه نجف بود این فقیر دریافت جون به فضل خدا دولشی چنان جمعی مسیان مجمم سادات وانتبن از معجزات مظهر حق این قصه در میان

رز ص ۳۵۸۹

مدمه چهل و سه

هشتصد و چل بود و شش از همجرت شاه رسل کان سعادت بافتم ازعون حی مستعان

و آشنایی او با مردی از اهالی بغداد و رفتن به این شهر. بود از بغداد مردی مومنی پاک اعتقاد کرد از قول امینان این سخن با من بیان

باز در قصیده شمارة ۸ ۱ بسمک اللهمٌ با خلاق اصناف الورق ‏ مبدع الایمان» یا رب الشموات النشلن ۱ یادی از این سفر می‌کند و خحاطرات گذشته را مذ نظر می‌آورد. هشتصد و چل بود و شش از هجرت سیّد که شد بنده مادح سلیمی چاکر ال عبا روی دل اندر طواف روضة شاه نجف چون که این دولت میشر شد به توفیق خدا در زمان بسازگششن سوی بفداد امدم بود آنجا مومنی بس پاک دین و پارسا

در بازگشت از عتبات و بد رود با حضرت شاه ولایت و امام حسین(ع» عزم خراسان و آستان بوسی علی بن موسی الرضا(ع) را دارد و سخنش این است: ۱ الوداع ای قبله دل» که جان, الوداع شاه مردان. شیر یزدان. الوداع الوداع ای قرّة العسین ولی الله. حسین .‏ الوداع ای سرور شاه شهیدان» الوداع می‌روم ای شاه و زین حضرت سلامت می‌روم سوی فرزند تو سلطان خراسان, الوداع چون سلیمی می‌روم. دل باز مانده ازقفا میل جان سوی تو و رو در بیابان» الوداع

در این مطلب فصیده دیگری هم دارد..

سلیمی غیر از سفر به عراق و دیدن شهرهای: نجف و کریلاو کوفه و سامراء و بغداد برای مراسم حج به مکّه و مدینه نیز رفته و به نیشابور و مشهد هم سفر کرده است.

سخن برخی تذکره نویسان دربارة سلیمی: ۱ دولتشاه سمرقندی: نخستین کسی که به شرح زندگی سلیمی پرداخته» دولتشاه است ویس از وی دیگر تذکره نویسان با بهره‌مندی از تذکرة الشعرای دولتشاه در مورد سلیمی

سخن گفته‌اند. که به نقل برخی از آنها می‌پردازيم:

جهل و جهار دیوان سلیمی تونی

۱, عرفات العاشمین : [مولانا حسن سلیمی] محبٌ خاندان طیبّین. مداح آل یاسین. مستحسن الاخلاق صمیمی, واثق رحمت حضرت کریمی, مولانا حسن سلیمی. صاحب طبع سلیم و ذهن مستقیم بوده. خوش فهم. راست فکرت. یک روی و یک دل است و هميشه در منقبت آل کوشیده. بدایت احوال عامل بوده. خصوص در زمان فخر الدین وزیره عاقبت از آن امر استعفا جسته. بقیهٌ حیات در مدح خاندان طیّبین نقد عمر صرف نموده. به غایت شاعری صاحب قدرت بلند فطرت است. وفاتش در شهور سن اربع و خمسین و ثمان مائه (۸۵۴) است.!

او راست: ۱

ای به اعزاز آن پسنج نی و ولی و دو فسرزند و زن که در دین و دنیا مرا پنج کار بر آری به فضل خود ای کردگار یکی حاجتم را نمانی بسه کس بر ارند؛ آن تو بساشی و بس دوم روزیم را زجایی رسان که منت نباید کشید از خسان سیوم چون به مرگم اشارت رسد به الاتخافوا بنارت رسد چهارم چنانم سپاری به خاک که باشم ز آلودگی جمله پاک

به پنجم چو تن بکسلاند کفن رسانی تنم را به آن پسنج تن"

۲ آتشکده آذر: سلیمی. اسمش چون خلقش حسن و صاحب قلب سلیم و طبع مستقیم بوده. اصلش از آن دیار [- تون اما در سبزوار متوطن. و در اوائل حال به اعمال

۱. عرفات العاشقین (چاپ میراث مکتوب و کتابخانةٌ مجلس)؛ ج ۳ ص ۱۸۶۰.

۲. صاحب عرفات همین هفت بیت را در جای دیگر به مولانا حسن علی تونی (حسن بن علی يا حسین علی؟) نسبت داده و او را چنین معرفی کرده است: «مولوی مسحسن الاخحلاق در غایت حالت و ذوفتونی. مولانا حسن علی تونی» گویند در آن عمل و ولوع امور دنیوی تارک شده و بالکلیّه از مراتب دنیّه در گذشته. مناهج دینیّه پیوسته, چون عنقا به قاف عزلت معتکف شده نقل است که چون وفات یافت در حین غسل به رنگ کبود يا علی برسینه وی منقوش يافتند. او راست:

الهی به اعسزاز آن پسسنج تسن نسسبی و ولی و دو فبرزند و زن ۲ ۱ (عرفات العاشفین؛ ج ۳ ص ۱۸۶۰)

مغد مه چهل و پنج

دیوانی مشغول و آخر الامر خویشتن را از آن شغل معزول و سبب آن اين که روزی براتی بر بیوه زنی نوشت و آن عجوزه فریاد کنان دویده گفت: ای مرد این برات را به حکم که بر من نوشته‌ای. سلیمی گفت به حکم سید فخرالدین.. آن زن گفت نمی‌دانم حق تعالی در روز جزا این عذر را از تو قبول خواهد کرد ی نه. سلیمی را درد در نهاد افتاده خود را به خاک انداخته. فریاد زد که: والله نه, بالله نه. دوات و قلم خود را بر سنگ زده بشکست و سوگند یاد کرد که دیگر مذة العمر گردد حرام خوری نگردد و بعد از توبه به حج رفته...!

تاریخ نظم و نثر : مولانا تاج الدین حسن بن علی تونی سبزواری... از مشاهیر شعرای قرن نهم بوده و مردی سلیم و نیکو نهاد به شمار می‌رفته و شاعری زبردست بوده و در مدح ائمه قصاید غرا سروده است و مخصوصا ولایت نامه‌های او معروف است و وی از مردم تون و ساکن سبزوار بوده و در آغاز کار عمل‌داری می‌کرد. و روزی براتی بیجا بر بیوه زنی بنوشت. آن زن نزد او رفت و گفت: این برات ناموجه به حکم که بر من نوشته‌ای؟ گفت: به حکم سید فخر الدّین وزیر, گفت اگر روز رستاخیز دامنت بگیرم و تو گویی که به حکم سید فخرالذین ظلم کرده‌ای, خدا از تو می‌پذیرد؟ این سخن دردی در نهاد او آفکند و قلم و دوات را زیر سنگ گذاشت و شکست و توبه کرد. که گرد حرام خواری و عمل داری نگردد. و از آن پس جزو صالحان و درویشان بود و به حج رفت و سرانجام هنگامی که عازم مشهد بود. در ولایت جهان و آرغیان در ۸۵۴ درگذشت و جسد او را به سبزوار بردند و در آنجا به خاک سپردند. سلیمی شاعر توانایی بوده و برخی قصاید او باقی مانده از آن جمله قصیده‌ای است که در راه مشهد در ۲۷ رجب ۸۴۷ سروده است و به تقلید قصيده حسن ۱ کاشی است.۲

۱. آتشکده آذر (بخش نخست). به تصحیح و تحشیه حسن سادات ناصری, اهیر کبیر: تهران. ۱۳۳۶ صص ۳۶۲ وا در متن پس از «به حج رفته» چنین بود: «و در مراجعت در سنه ۶وفات یافته و...» با توجه به نادرستی مطلب حذ ف شد.

۲ تاریخ نظم ونثر در ابران و در زبان فارسی؛ تألیف سعید نفیسی» انتشارات فروغی» تهران. صسص ۲۰۱۲۰۳۰۱

حهل و شش دیوان سلینی تونی

دیوان سلیمی و جگونگی اشعار او: سلیمی شاعری قصیده سراست. آن چه در اين مجلد فراهم آمده. مجموعه‌ای از سخن اوست. و احتمال دارد که در مأخحذی دیگر آثاری از وی به دست آید. محتوای اشعار او مدایح و مناقب پیامبر(ص) و علی (ع) و خاندان رسالت و امّه. معصومین (ع) می‌باشد که در قالب قصیده و مثنوی و ترکیب بند و مسمط و قطعه سروده شده است. سلیمی در سبک و شیوهٌ سخن دنباله رو مولانا حسن کاشی است و مکرّر از او و چگونگی سخنش یاه کرده و معمولا قصاید او را استقبال نموده که بهآنها اشاره خواهیم ۳ ۱ نمونه‌ای از یاد کردهای سلیمی از کاشی: ‏ چون به کاشی تستبع است مرا در مب‌دیح ولی حسق اکستر! هست از فیض آن مسیحا دم سخنم روح ب‌خش و جانپرور گر به صورت شد آن حسن غایب حاضر است او» گمان دور مبر م‌عنی او بسدین حسین همراه هست خسن کلام وی» بسنگر هم ردو را داده‌ان‌دیک مشرب .‏ هر دو نوشیده‌اندیک ساغر ود به مدح شاه ولایت حدیث جان پرور بگو سلیمی و داد سخنوری بستان که تا به دولت شه یابی از کلام حسن .‏ خلوص کاشی و حسن طبیعت حشان: دج بود کاشی بی‌نظیر عصرء اندر دور خویش دور کاشی رفت. اکنون هست این دوران من ۱ اد ولی به مدح علی و به حتبٍ آل محمّد تتبّع است و تشبّه به کاشی و به فرزدق زد زد اگرکاشی و حشان زنده بودندی به مداحی نمودندی سلیمی را ز حسن طبع استحسان

ا, فصیده شماره ۳۵ در تتبع مولانا حسن کاشی...

آ

مقد مه حهل و هفت

مرید کاشیم بسر کیش و دیین مردم کاشان

استقبالهای شاعر از حسن کاشی و دیگران:

بیشترین استقبال سلیمی از سخن پیشینیان از شعر مولانا حسن کاشی است و این بحث را با استقبال از هفت بند ملا حسن کاشی آغاز می‌کنيم و سلیمی نخستین کسی است که این هفت بند را پاسخ گفته و پس از آن محتشم و دیگران در عصر صفوی در روزگار شاه تهماسب. و سپس تا دور معاصر برخی از شعرا این هفت بند را استقبال

کرده‌اند.

هفت بند ملاحسن کاشی: بند اول

الشلام ای سایه‌ات خورشید رب الصالمین اسمان عزّ و تمکین» آفتاب داد و دین سلیمی (بند اول): ۱ السلام ای آفتاب آسمان شرع و دین. مطلع نور حقیقت. منبع علم الیقین ملا حسن کاشی (بند دوم):

ای به غیر از مصطفی نابوده همتای تو کس بست بر مهر تو ایزد مهر حور العین و بس

سلیمی ند دوم):

چون ز بیداد گنه مارا تویی فریاد رس داد خواه‌انيم بر درگاه تو فریاد رس ملاحسن کاشی (بند سوم):

ای سپهر عصمت از فرّ تو زیور یافته. اآفتاب از سنايةٌ چتر تو افسر یافته سلیمی (بند سوم):

پا رب این ماییم رو در خاک این دریافته خاک بوس کعبة مقصود را دریافته

چهل و هشت دیوان سلیمی تونی ملا حسن کاشی (بند چهارم): ۱ ای معظم کعبة اصل از بیان مصطفی قبلةٌ دنیا و دین, جان و جهان مصطفی

سلیمی ایند چهارم):

ای ز خلق روح بخشت تازه جان مصطفی شاد از تو در همه حالی روان مصطفی

ملا حسن کاشی ند پنجم) :

ای ستوده مر خدایت یا امیرالمژمنین سلیمی (بند پنجم:

ای فراز سدره جایت با امیرالمومنین ملا حسن کاشی (بند ششم):

اي که فرمان قضا موقوف فرمان شماست سلیمی (بند ششم):

ای که رزق خاص و عام از خوان احسان شماست ملا حسن کاشی ند هفتم):

تا نجف شد آفتاب دین و دنیا را مقام

ای به خاک درگهت روی نیاز خاص و عام

خوانده نفس مصطفایت يا امیرالمومنین عرش در تحت لوایت یا امیرلمومنین دور دوران فلک دوری ز دوران شماست نعمت و ناز دو عالم صدقةً خوان شماست خاک او دارد شرف بر زمزم و بیت الحرام

در استقبال قصیده مولانا حسن کاشی که به بیروی خاقانی سروده سلیمی با حفظ

ردیف. قافیه را تغییر داده و در این قصیده با ذ کر نام مولانا حسن و تمجید از او به مقايسة

مولانا حسن: هر سحر کز موج این دریای گوهرزای من

گوهر معنی دهد فکر فلک پیمای من

مقد مه . جهل و نه

سلیمی

در ازل چون آفرید ایزد به قدرت جان من بست باحتٍ امرالمومنین ایمان من مولانا حسن کاشی

به قول ایزد منا امام دین علی را دان که همست از غایت عزّت ثنایش حملة قرآن سلیمی:

الا ای موّمن صادق اگر حق گویی و حق دان علی را حجت حق‌گوی و راه او ره حق دان این قصیده در دیوان سلیمی با عنوان «در جواب مولانا حسن کاشی» آمده ودر سه

بیت پایانی آن, این دو بیت وجود دارد:

اگر کاشی و حشّان زنده بودندی به مذاحی نمودندی سلیی را به حسن طبع استحسان

مرا تون مولد است و سبزوار آمد وطن؛ لیکن مرید کاشیم بر کیش و دین مردم کاشان

مولانا حسن: در ابستدای جهان» لطف ایزد متعال چون می‌نهاد اساس جهان علی الا جمال سلیمی: در ابتدای سخن نام ایزد متعال . . بود مبارک و فرخنده و همایون فال مولانا حسن ۱ ای به روی خوب تو اقبال را فرخنده فال سدره را تعظیم قدرت داده صد ره گوشمال سلیمی:

اي فروزان آنتاب عزّت از اوج کمال چتر قَرّت عرش را آورده در تحت ظلال عرش را زینت رسیده از شکوه و رفعتت سدره را تعظیم قَذرّت داده صد ره گوضمال مولانا حسن: ای یافته زگوهر تو آسمان شرف درگاه کبریای:تو را سدره در کنف سلیمی:

ای سذدهٌ رفیع تو را عرش در کنف سدره ز سذه بوس درت یافته شرف

پنجاه ‏ دیوان سلیمی تونی

مولانا خسن

منم که مبی‌زنم از مهر ال احمد لاف سلیمی:

زهی ستوده خدایت به گونم‌گون اوصاف

زحان و دل شده مولای ال عسد مناف

تویی خلاصة مقصود آل عبد مناف

افضل الشعراء کمال الدین افضل کاشی از شعرای متقدم کاشان, ظاهراً قبل از سلیمی تونی» بر این وزن و قافیه قصیده‌ای دارد که مطلع آن این است:

دلا به معنی کل شوی مزن ز صورت لاف مولانا حسن: کیست آن مهتر همایون فر سلیمی: شکسر بسی‌حد و مسئت بی‌مر که هدایت نمود او مارا

جون به کاشی تب است مرا

مولانا حسن.: تا سرم در ساية خورشید ایمان می‌رود سلیمی:

دل به عزم خاکبوس کوی جانان می‌رود

که لاف اهل صورتست نزد عقل گز اف ! که بدو یافت مهتری مهتر خالقی راست لابق و درزخور . به تسولای حیدر صغفدر

در مس_دیح ولی سق» اک‌ثر

پای قدرم بر سر گردون گردان می‌رود

جانم از بهر طواف کعبة جان می‌رود

در پایان این قصیده در پیروی از کاشی و شیوه او چنین می‌گوبد:

می‌رود بر اعستقاد او و مدح مرتضی مولانا حسن: بار نبی مصطفی؛ هست علی مرتضی

نقل از جنگ خطی مدرسءه سپهسالار.

چون کلام او همه در علم و عرفان می‌رود

بر زبان دارم من این پیوسته, تا جان می‌رود

همست ولی خدا والی دین مرتضی

پنساه و یک

سعدی: ماه فرو ماند از حمال محمد سلیمی: دیدة جان عاشق جمال محتّد خواجوی کرمانی: به نوروزی بیاء بارا بیارا اشتر و ححره سلیمی: نگارا روز عید آمد. بیارا اشترو حجره حواجوی کرمانی: وحه برات شام بر اختر نوشته‌اند سلیمی:

سرو نروید به اعتدال محمّد

انس و ملک طالب وصال محمّد

که آرایند از بهر تماشا اشتر و حجره که با زینت بود زیبا و رعنا اشتر و حجره و اموال زنگ بر شه خاور نوشته‌اند

خط وفای آن شه صفدر نوشته‌اند

مولانا حسن کاشی نیز قصیده‌ای در مدح حضرت علی(ع) به این وزن و قافیه دارد که بعید نیست سلیمی با توجه به قصیده کاشی قصیده خود را سروده باشد. .

مطلع فصیده مولانا حسن: خطی که گرد گنبد اخضر نوشته‌اند

القساب روح پرور حیدر نوشته‌اند

مولانا غباری از شعرای متقّم نیز قصیده‌ای با این وزن و قافیه دارد. به مطلع:

روزی که لوح صفحة اخضر نوشبته‌اند

طغرا به نام احمد و حیدر نوشته‌اند

لطف الله نیشاپوری (مطلع قصیده در دسترس نبود) :

سلیمی:

هر سحر چون بر فرازد رایت زر آفتاب

رخ بر افروزد بر اين فیروزه منظر آفتاب

در دیوان سلیمی چنین آمده: (اين قصیده در جواب مولانا لطف الله به مقام نیشابور به

التماس بعضصی اعزه در یک سحر گفته سد.)

تصمین فصیده سلمان ساوجی در مدح امام حسین (ع) :

پنجاه و دو دیوان سلیمی تونی

ای دل این ساعت که جایت کربلای پر بلاست کریه و زاری کن اینجاء جای زاری و بکاست جملة جان شهیدان غرقة بحر فناست : خون روان از چشم خلق امروز می‌دانی چراست خاک خون آغشتة لب لب تشنگان کربلاست آخر ای چشم بلابین اشک خونبارت کجاست واژه‌ها و برخضی ترکیبات سلیمی. که امروزه بیشتر آنها برای فارسی زبانان ناآشناست. اگر: یا - ایبزد طفیل نور شما افریده است گر ماه و آفتاب و گرارض, ا گر سماست او: آن (ضمیر و صفت اشاره‌ای) كثِ_ِ به بطن مادر تسبیح کردگار همی کرد ازاو (آن) شد او متولد درون کعبه زمادر پایگه: اصطبل, طویله شدم در پایگه, گوساله‌ای بود ضعیف و خرد. پس بگشادمش زان پزن گر: اش پر طباخ - ز اهل شرک نسیم ولای شاه نیابی مجو شمامة عطار در دکان پزنگر ترس کاری: تقوی - . چو دید دختر زاهد که شکر گزار پس و پیش ز ترس کاری به حق, ترک کرده بود انکار خاطرجویی: دلجویی - مصطفی از بهر خاطرجویی آن هر دو شاه داد اندر دست ایشان گیسوان مشکبار دربازه: دروازه - دگر باره بزد شاخ و بکندش در و دربازه و بند و کلیدان در زمان: بلافاصله, فوری -

مقد مه پناه و سه

از نبی چون یافت دستوری جوان راند مرکب سوی میدان در زمان در زیر سایة کسی با جیزی بودن یا قرار گرفتن: مورد لطف و مرحمتِ کسی واقم شدن

کز فضل جا دهی همه را زافتاب حشر در زیر سایه علم سبز مصطفی در ساعت: بی درنگ. بلافاصله - ۱ گفت کاوردند در ساعت برون آن جوان را از میان خاک و خون دست و دامن: در مورد شفاعت و میانجی‌گری و وساطت:. غیر از شما چو نیست شفیعی دگر مرا تاروز حشر دست من و دامن شما روان: جان. جاری. زود و بی‌درنگ (قید) -روان شدن: حرکت کردن روان (در دو معنی): علی فی الحال با قنبر روان شد .‏ روان آورد دلدل را بسه جولان رومال: حوله - دستمال چون ببینی خنجر و رومال خون آلود را ز آتش حسرت برأید از دل و جانت شرار سایه کسی از سردیگری کم شدن: کاستن لطف و مرحمت یکی نسبت به دیگری از سرما کم مسبادا سایة اقبال تو ای تو را افلا ک و مهر و ماه در تحت ظلال طوق لعنت برگردن کسی بودن: دچار لعن و نفرین شدن, سزاوار لعنت بودن - هر که سر بیرون برد از طوع فرمان علی ‏ . گرفلک باشد که طوق لعنتش برگردن است هست تا جاوید طوق لعنت اندر گردنش هر که چون ابلیس کرد از دوستی ما ابا عربده‌انگیز: برانگیزنده عربده فتنه جو - آشویگر ۱ جوان به دختر زاهد رسید و آن گه دید دو چشم عربده‌انگیز آن پری رخسار گوا: گواه -گوا دهنده: گواه دهنده - یا دو عادل گوا دهنده شود روزه فرض از شهادت ایشان نگاه کردن: نگاه داشتن - ۱ به جای پل به سر دست خویش کرد نگاهش که تا گذشت بر آن اسب و اشتر و استر

پنساه و جهار

برخی از نکات دستوری دیوان سلیمی:

۱. به کار بردن «ی» شرطی در افعالی که در جمله با قید شرط «اگره همراه است.

مانند؛

گرنه ذات پاک اوبودی سبب بعد از حسین

همجو آبا گر نظر برسنگ و خاک انداختی ۲ «ی» استمرار فعل:

جواب دادی و گفتی که گو طمع بکسل

به هر مهی بر آن منه کسی فرشتادی

محو گشتی نام سادات از همه روی زمین

گوهر و ذر ساختی از حکم رت العالمین

او سر تکتوی ونن تقرس از نار

که یتک نظر بنما روی» ای پری رخسار

در قدیم در موارد دیگری نیز به کار می‌رفته. مانند «رأی» فک اضافه و «رأی» بدل حرف اضافه و «رأی» احتصاص و غیره که امروزه رت حمله بندی از آنها کمتر استفاده می‌شود. مگر در سخن منظوم و آن هم در تقلید از گذشتگان یا تنگنای وزن, که گوینده

جتین کت

«رای» بدل حرف اضافه در شعر 2

شدیم از جوع بی‌طاقت. من و اهل و عیال من

ترخم کن خدا را بر اسیر چند سرگردان

«رای» تبدیل فعل: - (در مصراع دوم نت اه 4:0 مصراع اول ببت دوم)

عسلی گفتا مرا آن کس فرستاد

با همه قدر و شرف که ترک فلک راست «رای» فک اضافه: -

مرا پیوسته تا در تن بود جان

نظر از دور چون افتاد ناگه شیر را بر من

چشم بر ره بسود آن بسیچاره را

که هست او را کمال و علم و عرفان هست کمن مندوی بلال محمّد

4 جان گویم ننای شاه مردان چنان غزید با هیبت که غرّد رعد در نیسان ناکه دا شد وای مسصطفی

«رای» اختصاص: - (در مصراع اوّل بیت - در مصراع دوم رأی بدل حرف اضافه)

- مقد مه پنجاه و پنج

منّت و شکر آن خدایی را که مرا راه راست کرد عطا

۴ مر آوردن «مره گاهی پیش از مفعول که «را» به دنبال آن آمده به شیوه قدما که در

سده‌های نخستین نظم و نثر به کار می‌رفت. کای خلایق مر شما را مژده باد حجّت حق گشت ظاهر بر مراد کباب لحم وگاو کشته را دید عجب آمد مر ان زن را از ایشان

۵ آوردن حرف اضافه پس از صفت مبهم (هر» و پیش از موصوف:

«هر به هفته» به جای ابه هر هفته» این شیوه گفتار در گویش روز مره کاشان به کار می‌رود. مانند: هر به یک سال او را می‌بینم. هر به دو روز یک بار می‌آید.

۶ در بعضی موارد جمع آمدن اسم (معدود) وقتی که بیش از یک باشد. مانند هفت اختران _ هفت کوا کب - شش جهات ‏ چهار ارکان ۱ نشان قدرت او نه سپهر و هفت اختر دلیل حکمت او شش جهات و چار ارکان آرایه‌های ادبی:

ارسال المثل:

زين جهان گر زان که ننشیند کلاغم بر کلوخ شاهباز ملک فضلم نیست زان نقصان من 0 (قصیده ۵۵-بیت ۲۴) " از پی عدل و لطف آن سلطان ‏ گرگ بر گوسفند گشته شبان ۱ ۱ (مثنوی ۵-بیت ۵ صلح کرده به هتم کبوتر و باز کبک و شاهین به هم شده دمساز ۱ (مثنوی ۵-بیت ۷۸ التفات: ۱ بود امانت پیش تو فرزند من باز می‌خواهد امانت پیر زن

(مثنوی ۴بیت ۶

پنجاه و شش دیوان سلیمی تونی

اهام: از ازل با حبٍ آن شه داده حق حالی مرا زرد رو هرگزنگردد آن که داردرنگ آل (قصید: ۴۲-بیت ۳۴ به مهر آل عبا ساخت حان ما روشن که نامشان ز شرف کرد ایزد ذوالمن: محمّد و علی و فاطمه» حسین و حسن ایهام تناسب: (مخمّس ۶-بیت ۲) ۱ گشت طالع کسوکب نیک اختری ‏ کز شرف مهر است و ماهش مشتری (مشوی ۳-بیت ۰۴) غم ریش کسان کم خور که سبلت بر کنند ایام تومان تومان نه یک یک را نه ده ده را که صد صد را (قطعه ۴ ست ع) تشبیه مشروط: لبش چو لعل, اگر لصل را دی گفتن قدش چو سرو, اگر سرو را بُدی رفتار (قصیده ۳۲ بیت ۴ ترصیع : بود نجات ازل در ولای آل تو مدغم بود عذاب ابد در خلاف حکم تو مضمر (قصیدة ۶۶بیت ٩۲‏ بغض تو باشد ذلّت دنیاء نکبت عقبی؛ نار جهئم ۱ حبٌ تو بخشد. جنت اعلی افسر شاهی, تخت کبانی (قصیده ۲۱ بیت ۱ تضاد: بسی ز لشکر اسلام کشته گشت به یک دم ز شیخ و شاب و وضیع و شریف و اکبر و اصغر (فصیدة ۲۷ بیت ۴

پنجاه و هفت

اگر مشاهده صنع او همی خواهی کار دنبا را مقدم.داشتن بر کار دسن

صسانعی کوداد با ترکیب انسان امتزاج

نیج

شه‌ ملک دین حیدر صفدر است

ببین به ارض و سماء اختلاف لیل و نهار (قصیده ۹بیت ۳( سود پنداری ولی خر نباشد جز زیان (قصیده ۲۸ بیت ٩‏ خالق ظلمات و نور و خالق لیل و نهار این عناصر را که دعب و با پس اندو بر و حار (مئمن ۵بیت ۴۷)

که او شهر علم نبی:را در است

(قصیده ۴۴ بیت ۲

نقش بند صورت انسان چو دست صنع اوست زان دهد فی احسین التقویم انسان را مثال

ای به نام تو نجات نوح از طوفان و آب به موی گاه در عهد سلیمان دیو را بسته

تنسیق الصفات:

(قصیده ۰ بیت ۴۵

وی به یاد تو به ابراهیم آتش گلستان

(قصیده ٩‏ بیت ۵ گهی کرده به تیغی دفع شیر شرزه از سلمان (قصیده ۶بیت ۲(

رشک ملک. فخر بشر پوسف رخ و بمئوب فر عسیسی دم و موسی گهر حبدر دل و احمد شا

هستند در راه طلب, شاهان تو را همچون گدا

(قصیده ۲۲ بیت )

پنجاه و هشت ‏ دیوان سلیمی تونی

توالی اعداد: 5 به. نام آن که به دو حرف کرد ویک گفتار

و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه اظهار

(قصیدة ۵۸بیت ۵۶ انواع جناس: جناس تام: آن کاو بر آستان علی سود رخ چو من بیند همیشه سود و نبیند ز کس زیان

۱ (قصیدء ۴۲ بیت ۱۷ عیسی مریم ز رفعت بر چهارم آسمان همنشین مهر شد تا یافت با مهرت وصال (قصیده ۳۲بیت ۲۶

ز سر دو دیده برون کرد و گفت از آن چشمی

که دیسده دیندة نامحرمی» شدم بیزار (قصیده ۱۶بیت ۲۵) جناس مرکب: :

در مدیح مرتضی تا بنده می‌گويم سخن با شدم تا بنده از طبع سخنور آتاب (هفت بند -بند دوم بیت ) چون ز بیداد گنه مارا تویی فریاد رس دادخواه‌انيم بر درگاه تو فریاد رس (هفت بند -بند سوم بیت ) يا رب این ماییم رو در خاک این در یافته. خاک بوس کعبة مقصود را دری‌افته (قصیده ۲۷ بیت ٩‏ به شکر آن که تو را هست قدرت گفتار . . زبان به شکر و ثنای خدای در گفت آر

(مثنوی ۴ بیت ۲۱)

پنجاه و نه

جناس زائد یا افزایشی: کس زبان از دوستی مانکرد

کی بود هرگز سوی مال و متالش التفات دای داد ندان شاه الفشتم ز ازل تسیر آهنین تبزا ساز

موجب گریه ندانم چیست با خیرالبشر

سود خود کس جز در اين سودانکرد (قصیده ۴۲ بیت ۳۲۸) هر که را درگاه آل مصطفی باشد مال (قصيدة ۲۹ بیت ۲۰ مرا ز حبٍ وی اين لاف هست از آن آلاف (فصيدة ۲۵ بیت ۳۴ و ز خوارج بدان بر ار دمار (قصیده ۲۹ بیت ۳۲۲

ورنه خواهد کرد جان بی‌قرار از تن فرار (فصیده ۳۹ بت ۰(

هر که در راه تو دارد ذزه‌ای سوز و نباز

فارغ از ناز و نعیم است. ایمن از نار و جحیم

با رب به فضل و دانش باقر که چون نبی ‏

چون سلیمی مونسم مدح علی شد کز ازل

به گرد آن ز بهر کشت هر کاو گشت کشت او را

(قصیده ۵ابیت ۳۸

همرگز دمی نبود دلش از خدا حجدا

۱ (قصیده ۰ بیت هست أنس جان مرا با اين امام انس و جان

٩۳ بیت‎ ۵٩ (قصیدة‎

نبرد از پسنجه و جنگال آن دژنده یک تن حان

(فصیده ۴۴ بیت

هست مهر مهر شاهی بر جبین جان مرا

از دو جانب حرب و ضرب آغازشد

جناس شبه اشتقای:

هر شقی کاو آتش کین تو در دل بر فروخت

باشد شعف به روضه او خلق را از آن اگر نام آن شاه با احترام

جناس لفظی و قلب: حامی دین احمد و ماحی کفر بود

لّف و نشر: ز بهر زینت خیل وشکوه خلوت عیشش کشیدست و گشاده عاشقان را جون دل و دیده

کز خواصش لعل گرددسنگ خارا در جبال (مثنوی ۴بیت ۴۴)

راه جنگ از جنگ مردان ساز شد

(قصیده ۰هابیت 6۷۰

فهر تو سازد بر او نار سقر را قهرمان رفصیده ۰ بت ۵(

کان کعبة نجات بود موضم ث شعف ‏ (مئمن ۵بیت ۲۹

سبودی: نبودی ز کونین نام (قصیدء ۶۷بیت ۸۴

(فصیده بت و4

بیارایند روز بزم و هیجا اشتر و حجره ز بهر مقدم آن ماه سیم اشتر و ححره

(قصید؛ ۵٩‏ بیت ۵۴

چو شیث و ادم و نوح و خلیل و موسی و عیسی به صدق و صفوت و خلت. به علم و حکمت و عرفان

(فصیده ۲ ابیت 4

ه

دل و عقل و زان دادت که باشی خدا ترس و خدا دان و خدا خوان با رب به عزت حسن و حرمت حسین مسموم کین دشمن و مظلوم کرپلا (فصیده ابیت 6۳۶

کاشان - حسن عاطفی فروردین ۱۳۹۰

در نعت پیامبر ) و چهارده معصوم )

السلام ای سید کونین و ختم انسبیا انشلام ای ضدر و بر عالم و نور ال التسلام ای آفستاب آسمان یاو سین لسلام ای آیت رحمت که بر خوان کرم التسلام ای هادي امت شفیم المذنبین السلام ای رحمت عالم که داده اختیار اللام ای احمد مرسل که در قران خدای السلام ای شرح گیسوی تو واللیل آمده السلام ای حیدر صفدر امام انس و جان تم یقرت حن مر نوف

السلام ای حجّتِ ناطق که گفته کردگار

المسلام ای سرور غالب امپرالمومنین التسلام ای حسامی دینن نبی کاسلام را السلام ای حاکم و هادی میزان و صراط التسلام ای ساقی کوثر که از رنج گناه

۱

الشلام ای شاه مرسل صاحب تاج و لوا التسلام ای فخر سل آدم و شمع هدی السلام آی ماه مهر افروز برج طاو ها لطفب تو در دادة خلی هر دو عالم را صلا السلام ای از تو درد دردم‌ندان را دوا بر زمین و آسمانت خالق ارض و سما گفته محمود و محمّد نامت از عز و علا الّلام ای سوره‌ای از وصفف رویت والضحی التسلام ای شیر بزدان شهسوار لافتی والی و مسولی» ولی‌الله وصیْ مصطفی مدح تودر هل‌راتی [و]» وصف تو در انما شیر میدان شجاعت صفدر روز غزا داده‌ای قوت به دست و بازوی خیبر کشا فاسم جنات و نسیران شبافع روز جزا تا ننوشد از کفت شریت نیابد کس شفا

۴ دیوان سلیمی تونی

السلام ای ملت حق را امام و راهبر السلام ای امل‌بیت طیّبین و طاهرین الشلام ای گوهر دریای خیرالمرسلین السَلام ای شمسة گردونِ عصمت فاطمه الشلام ای هادی دین ححت ثانی حسن السلام ای خستة الماس کین دشمنان الشلام ای شاه دين پرور حسین بن علی السلام ای قسرَة العسین امسیرالمسومنین السلام اي سیّد سخاد زین‌العصابدین الَلام ای اصل و نسل طیّبین و طاهرین السلام ای حخت پسعم امام این الامام السلام ای میوهة جانِ علی بن الخسین السّلام ای جعفر صادق که در صدق و یقین الشلام ای رهنمای جمله گمراهان دین السلام ای نوسی کاظم کليم طور علم الملام ای عیسی ثانی که احیا کرده‌ای السَلام ای شاه چار ارکان وء سلطان دو کون السلام ای قبلهٌ حاجات ارناب بقین التسلام ای مسقتدای اتسقیای دیسن تنقی السّلام ای بحر علم و دانش و فضل و کمال السلام ای حجَتِ یزدان نقی کز آسمان السنلام ای ماه بنرج رفعت و عز و شرف السلام ای خارَنٍ علم الهی عسکری الشلام ای قاضی شرع و طریقت بی خلاف

الشلام ای کشور دین را امیر و پادضا کالما آمد پریالله در شأن شضما اسلام ای مخزّن اسرار شاه اولیا نور چشم مصطفی فخر البشر خیرالورا وارث علم نبی قایم متام مرتضی التسلام ای در ره دیین صابر رنج و بلا سرور معصوم مسظلوم و شهید کربلا شمع جمع خاندان چشم و چراغ اوصیا صاحب کرد و مصیبت همدم حُزن و بُکا بادگار امل بیت و آدم آل عبا وارث احنمد محقد باقر حیدر قا کلبن باغ کرامت سرو بستانٍ وفا بر همه عالم توئی شاه و امام و مفتدا کز تو با راه صواب آیند از کفر و خطا کاآمده در گوش جانت هر زمان از حق ندا جمله دلهای خلایق را به نطق جان‌فزا الشلام ای حجَتِ هشتم. علی موسی الرْضا السلام ای سده بوست مروه و اهسل صنفا السلام ای خلق عالم را امام و رهنما سظهر لطف الهسی معد حلم و حیا کنبت و نام آمده هم چون ولی له تورا السَنلام ای دز درج حکمت و بحر سخا السلام ای نقد ایمان را: ز تو زیب و بها کاثف علم حقیقت والی مسلک ولا

4

السلام ای حجّت حق مهدی آخر زمان السلام ای مقتدای منت ایمان که هست اس لام ای زمره خاصان درگاه اله اسلام ای خازنان گنج علم و معرفت الشلام ای در کلام خویشتنتان کردگار بنده مسکین سلیمی کز گدایان شماست عرضه می‌دارم نیازی از ره اخلاص و صدق هر کسی را رو به درگاهی و ملجائی بود پادشاهان عسطا بسخشید در مسلک اله

تصائد

گر چه بی‌حد و نهایت جرم و عصیان کزده‌ايم ۱

قایم ال محمد هادی دیین خدا خلق عالم را به تو تا روز سحشر اقتدا السلام ای م‌حرمان بارگاه کبریا السلام ای مفتیان دیسن و دیوان قضا گفته صلوات و سلام و مدحت و ذکر و ثنا رو بدین درگاه آورده به زاری و دعا من که و مداحی درگاه اعلی از ک‌جا ما جزاین حضرت دگر جایی نداریم التجا ما اسیر و عاجز و مسکین و درویش و گدا هست لطف و بخشش و فضل شما بی‌انتها

درنعت پیامبر(ص منقبت امیرالمومنین علی (ع) .

نناو مد گویم خالقی را یکی خسورشيد گردون نبوّت محمد نی انلاک و انسجم دو ص‌در مسند عزو جلالت یکی در مرتبه سبلطان کونین محند ارف خلق دو عالم دو ند آدم و دو نسوح هستمدم یکی در خلق ابراهیم سیرت محمّد فضل و قرب آدم و نسوح

۳

که از نوری دو جوهر کرد پیدا یکی مولا عنلی آن شاه والا

عای فیاض ارض و جمله اشیا

دو بسدر نور بخش عالم ارا یکی در منزلت شاه معلی علی بعد ازانبی عالی و اعلا دو کشستی نسجات انسدر تسوّلا یکسی در قرب اسماعیل آسنا علی بانوح و ادم فخر آبا

دیوان سلیمی تونی

دو داود و دو نسور علم و عرفان یکی فرمانروا بر انس و بر جنِ محمّد مالک مسلک سلیمان دو ادریس و دو جرجیس و دو یونس یکی مأمسورش افلاک و کواکب محمد شاه شرق و غرب عالم دو واجب دعوت طور مناجات محمد بود مسوسی و چو هارون دو ایسوب بسلا کش در ره دیسن یکی با جور امّت صبر کرده مسحمد بسود آن ایسوب صابر دو نور حسق دو شمع عالم افروز یکی چون یوسف اندر حسن احسن دو سرور بر سریر دیین اسلام یکی با حخت و برهان قاطع محمد دیین حق را ساخت ظاهر دو حاکم در اوامر در نواحی یکی ان‌در قضا بي شبه و مانند م‌حهد بر فراز مسند شرع دو شاه بت شکن در راه اسلام یکی در حلقة کعبه زده دست

دو سحیی شرع و دین را داده احیا علی جون خاتم اندر دست او را دو الیناس و دو خضر و دو مسیحا یکی محکوم خکمش بر و دریا علی بر بسحر و بر والی و مولا دو دریابسندة نسور تسجلی کی هارون امین جای موسی عی او را وصی در دین و دنسیا دو یعقوب و چو یوسف هسر دو زیبا یکی را بیت احزان گشته مأوا عسلی یمقوب در کنج زوایا دو شاه دیین دو ماه مهر سیما یکی چون عیسی اندر خلق یکتا عسلی بسود آن مسیح روح افزا دو مظهر در طریق شرع غرا یکی با تیغ تسیز و نطق گویا عسلی شرع نبی کرد آشکارا دو فرمانده بسر احباب و بر اعدا یکی اندر غزا بی مثل و همتا علی اندر میان صف هیجا ز کمبه اونک نده لات و عزا یکی بنهاده بر دوش نبی پا علی ار باب ایمان راست ملجل

دو مخر در ره دیسن صادق القول یکی ضازن بسسر اسرار الهی محمد شهر علم از روی دانش

دو زیب و زور این فرش ابر

یکی فرمانش از مه تابه ماهی

محقد نور بخش عرش اعظم دو مسعصوم و دو طاهر دو مطهر یکی از طسیّبین ازکی و اطهر محمّد جَد دو فرزند حیدر دو فرمانده دو فرمان بر دو مهتر یکی والیی ملک دین و ملت دو فیض رحمت و دو روح جنت یکی پسباکسیزه‌تر از آب کوثر محمد ام لح خوان ملاحت دو چیز اندر جهان دارد سلیمی یکی با دوستان آل یساسین زحبٍ آن دو شسه دارم دو امید

یکی هنگام عرض جرم و عصیان

دو صادق خالی از مسیل و [محابا]!

یکی عالم بر آن اسرار و آسما عسلی آن شهر را در بود حفا دو مسهر انور این سقف مینا یکی را از نسری ره انریا عسلی زیب و فروغ فرش غشبرا ز ذنب و مسعصیت هر دو مبرا یکی از طاهرین انقی و اتسقی عسلی نفس نبی و زوج زهرا دو دانشور دو دین پرور دو دانا یکی اسلامیان را شاه و مولا عسلی منشور الش راست طفرا دو لطف حضرت ابزد تسعالی یکی شیرین‌تر از فشهد مصفا علی هست احسن ارباب جسنا ز طعاعتها تسسولاو تسبرا یکی از دشسمنان آل طاها

نسدارم غیر از این دیگر تما

یکی تسعین چوگردد جای فردا

علی در حّت المأوی دهد حا".

۸ دیوان سلیمی تونی

در مشهد مقدس سنیّد الشهداء امام حسین ) گفته شده ۳

صتل عسلی ولي حسق؛ قسرة عسین مصطفی خازن علم انبیاء وارث شاه اولا

صل عسلی اخ الحسین, سبط نبیی هاشمی . مونس جسان فاطمه. ابن علی مرتضا

صسل عصلی ابی الملاه معدن حکمتِ خدا اختر بسرج لافستی؛ گسوهر بسحر آن‌ما موه ب امل بیت گلبن گلشن هدا

مسل عسلی اسام دیسن دیین خدای را مسبین

کشت سیخ طلم و کین , صابر مسحنت و بسلا

هادی راه دین حسین» پشت و پناه دین حسین. : مسیر س‌پاه دیسن حسین» شاه هید کل

بر تسوز ایزد ای امام» از ره عز و احسترام اف صلوة و اَلام الف درود و مرحبا

فاطمه را تویی پسر هست عسلی تو را پدر ۱ جسد تسو سید البش سرور ختم انسبیا

شاه و امام مسحترم» مر عرب مه عجم ذاتِ تنسو مظهر کرم. نور تسو رحمتِ خدا

میردم چشیم عسالمی. اشرف و فسخر آدمی : ۱ همم ملکندو آدمی» بنده چو بندگان تورا

هست ز روضة جنان, روضة پاک تونشان

گشته به چشم حوریان. خاک در تو توتیا

تصائك . : ۹

تاشب و بقعه شمم‌هاء نور توبسرفروخته شمع سپهر سوخته» روز و شب ان‌در آن هوا

نور خداست ذاتِ تو لطف و کرم صفاتِ تو ای به یک التسفاتِ.تسو حاجتِ عالمی روا

وانکه به دین داورش. حبٍ تسو کشت رهبرش 5 خلد بسرین و کوثرش روز جزا بود جزا

وانکه به ناسزا میان» بست به کین یزیدیان هست عسذاب جاودان» لصنت ایزدش سنا

وانکه ز شرک و کفر و کین» خونِ تو ریخت بر زمین هست به نسزد امل دین کافر و مرتد و دغا

هر که رخ از تو نافته. سوی درک شتافته جابه جحیم یسافته» گشته رخ وی از قفا

خبٍ تسو حاصل حیات ذکر تودفع سیّأت دار تسو کعبة نجات باب تو قبلهة دعا

روی من است و خاک ره پیش تو شام و صبح گه یر نسیاز پیش شسه, تسحفه چه آورد گدا

از همه خلق رسته‌امدر تسو امید بسته‌ام رو بسه درت نشسته‌ام» در صبف صفْه صفا

بسهر.طسواف ثشربتت» رو به حریم خرمتت ۱ آمدهام به حضرتت. مفلس و زار و بی نسوا

بسنده سسلیمی: نحسزین» هست غلام کمترین ۱ امد از سر یمین در رة طساعت شیسما

بهر نسثار این درش هر چه بود فراخورش نیست متاع دیگرش یر ممسداییح و نا

۱۰ دیوان سلیمی تونی

هست بسه دولت توام» چشم عنایت رحا] ای کسرم,تسو بسیکران» بر همه لطف تو عیان

ولایت نامه در مناقب امیرالممنین علی ) ۱ ۴

سجرکز جانب مشرق برآمد رایت بیضا

فرو شد لشکر انجم در این سیماب گون دریا سیاهی سپاه‌زنگ چون شد از نظر پنهان

فروغ طلعت ززین شاه روم شد پیدا مثال خضر کز ظلمات ناکه روی بنماید

تسمود از پسرده رخ سلطان چارم قسلعة ممینا جبهان کرد از تسجلی جمال خویش نورانسی

غبارزنگ ظطلمت محوگشت از عرصة غبرا به رسیم بندگی چون بندگان کمترین کیشان

به پیش شه نهند از صدق رو برخاک ره عمدا نسهاد از راه مسهر و. روی خدمت خسرو انجمن

ببه خاک درگه شاه نسجف روی جهان آرا سخی طبعی کز آثار نسیم لطف جان بخشش

بسدین هنگام جان بسخشی نسموده از دم عسیسی وصی مصطفی ک‌اندر شب ممراج چون او کس

نود ] گا؛ از اسرار #سبحان الذی اسرا4

ه

فتصائد ۱۱

بسرای ده بسوس خدمت شاه نسجف گسویی نهاداز مسهررو بر خاک خورشید جهان آرا امس‌پرو سسرور غالب علی بن ابسی طالب که از قسدرش نسمودار است ایسن نه منظر تیا بسیاو شمه‌ای از فضل آن سلطان دیسن بشتو که با وی چون سخن گفته است خورشیند جهان آرا روایت می‌کند فنخر همه انصاریان جابر ۱ که روزی مرتضی با حضرت شاه رسل یک جا نسماز شام را بگ‌ذارد در مسحراب پشت خود نسهاد و کرد با اصحاب رو آن سید سطحا چنین فرمود کاین عم و داماد و وصی من کسجایی بسه دیدار تسو رون دیده‌ای بینا امیرالمومنین حصیدر چسو بشنید این ز پیغمبر روان برخاست آن سرور زجای خویشتن برپا جوابشی گفت لب یک بانبی الله منم اینک فدایتآم و بایم چبیست فرمان از کرم فرم نبی گفتش برو بیرون که چون طالع شود خورشید سلامش گو وبنگر کاو بسه امسر خالي یکت جواب تو دهد باز و سخن گوید فصیحانه تسورا خواند به اسمائی که نبود به از ان اسما بسه فسرمان نبی آمد امیرالسومنین بیرون گر ده ختقی عم پر ار چنین گوید خبر جابر که از بسیاری مردم بترسیدم در آن ساعت که ناگه من نیام جا

۲ دیوان سلیمی تونی گس رفتم پبشتر از حلق دنبال ولی ال

به صحن مسجد افکندم به صد سعی و حیل خود را و طالع شد خور از مشرقعبی فا سم لک

بکو بامن سخن ای خسرو صنع خدا پنما به لفظی کأن ز جمله لفظها بود انصح و اوضح

ب‌دان لفسظی مسمیّن خسرو سیّارگان گویا جواب شاه مردان را چنین گفت از ره عرت

سل اه و الا کرام بسادا بسر تسوای مولا تویی اوّل تسوبی آخر تسوبی باطن تویی ظاهر

تویی از قدرت قادر به جمله چنیزها دانا چو بشنیدند از خورشید تابان این سخن خلفان.

برآوردند از هر سو فشغان و ناله و غوغا نرستادند ص‌سلوات و درود اصحاب از شادی ۱

ولی بسیار پیچیدند بر خود از حسد اعدا شدند اندر غضب بعضی ز اصحاب رسول الله ۱

ز قهر استماع ایین سخ‌شان زرد شد سیما روان رفتند پیش مصطفی کای سیّد مرسل ۱

به لفشظ در فشان خود بگفتی بارها با ما که نبود اوّل و خر به غیر ذات پاک حق

نباشد ظاهر و باطن به جز جبار بی همتا کنون خورشید حیدر را بدین اسماء می‌خواند

به گوش خویشتن کردیم از وی این سخن اصفا بسه مسا بسرگوی تسا دانیم بسپرستيم ای سید

۱ علی را بعد از این کز زان‌که هست او ریّی العلی,

تصاند ۱۳

نبی گفت أشکتوا یا قوم, جهل است این سخن گفتن که حق بی مثل و مانند است فرد و واحد یکتا ولیکن هر متامی را مقال هر سخن باشد جوابی بشنوید از من ز شر و کین کنید ابرا نخستین این که می‌گویید از چارم فلک خورشید علی را خواند بااول بدین اسم است او اولی چرا زیرا که اوّل کس که آورد از همه خلقان ۱ به یزدان و رسول ایمان نبود غیر از علی حفّا دگر گفتید خور با وی نداکرده است یا آخر چواوّل را بدانستید اکنون بشنوید اخری مرانیکو بود همدم دمی آخر علی باشد دهد غسل و به آیینم روان سازد از این دنیا دگر گفتید با ظاهر ز شمس او را خطاب امد مسثال ال و آخر بکویم با تواین معنا شد اسلام از علی ظاهر که در جنگ حنین و بدر به غیراز وی کسی دیگر نماند اندر صف هیجا پس از ظاهر شه انسجم از آنش گفت یا باطن که کردش حق به علم اولین و آخرین دانا علیم کل شی خواند شمس او را در این صعنی ۱ ۱ که صف اهل ایسمان را احاطه کرد باطن‌ها بیان چون کرد از بهر صحابان حضرت سید حدیث شمس را یک یک به لشظی روشن و غزا در آن روزی که صحرای قیامت می‌شود ظاهر برانگیزند خاق آفرینش را در آن صحرا

گروهی را کشد مالک کشان از جانب دوزخ گرومی را برد رضوان به وی جسّت المأُوا ز خسیل ان‌بیا و اولیادز عسرصة محشر کسی پیش از علی در جئت الفردوس ننهد پا رحیق س‌لسبیل و زنجبیل و شربت کوثر ۱ علی پیش از همه نوشد از هر شسربتی اصفا جو فرمود این کرامتها نبی دربارء حیدر یکی برخاست گفت: ای خواجه» درم مشکلی بکش تو فرمودی که پیش از من ز خلقان در نیاید کس به صدر روضهة جئت به زیر ساية طوبی مقدّم می‌کنی اکنون علی را شرح ایسن برگو نبی گسفتا چنین است این سخن من گفته‌ام اما سوی جئت چورو ارم لوای حسمد در پسیشم ۱ عسلی بسردارد از بب‌حر کسرامت آن لوا فردا عمودی از زمرد باشد اصل آن به دست او بسه دو بسته نود شمه علم از حسله خضرا بود هر شقه را وسعت ز مشرق تا حد مغرب کشسبده سر راز طارم اعلا به استعلا یکی برجست دیگر بارهکای ستّد ک‌حا باشد لوای این چسنین بسردن علی را طاقت بالا نبی گفتش که لسکت ای خوارج این عجب نبود ز سیر حضرت جبّار لیکن بر تو هست اخفا به قدر فقوت جبریل و میکائیل و اسرافیل که ایشانند بر کل ممالک اعظم و اعلا :

قصائد ۱۵

به قدر عرش و کرسی حاملان عرش افزون‌تر بسه قسدر جسملة کژوبیان عالم بب‌الا خدا داده به نضل خود علی را قَوّت و قدرت نکرده هیچ کس را این کمال و منزلت اعطا شنیدند این سخن را مومنان از سید مرسل بسه صدق دل صممی گفتند آما و صدقنا تعالی الّه زمی فنضل و عطای قادر بی چون که چندین قدر و قوّت داده با این یک تن تنها علی را مرد عاقل چون کند بادیگری نسبت مکسر آن بسی بصارت کاو نداند گوهر از حصبا گرفته پسرتو نسور عسلی کسونین را لیکسن ندارد بسهره از خورشید تابان دیده اعما به سویش مهر و مه را رو کوا کب زو سعادت‌جو ۱ فشلک در بسندگی او کمر بر بسته چون جوزا غتلامان در دولت سبرایش قنبر و غمان ک‌نیزان حسریم احسترام روضهاش حورا چو فردا در حساب آرند خیر و شر ز هر بنده شوند امل نفاق از شومی اعمال خود رسوا مرا در نامه چیزی نیست مجرا کاو فتد لیکن بود تسیری که بر جان خوارج میزنم مجرا به روز حشر بسهر دشسمنان مسرتضی باشد نلک طاعن ملک لاعن جنان بسته درک دروا هر آن کاو دین به کین مرتضی بفروخت؛ شد بی شک

سیه روی دو کون و مساند جاویدان در آن سودا

۶ دیوان سلیمی تونی

الا ای خارجیی نساصبیی مرک مدبر که شیطان کرده از کل خانهٌ ایمان تو یغما

تو مشرک زاده می‌دانی نبینی خویش را اکنون ۱ ۱ همی گویی مسلمانم نه اسلام است این حاشا

نبی را و ولی را پاک دان و جتة و اببایش ز مادر وز پسدرگر مومنی تاادم و حوا

ز بعد مسصطفی حیدر بود در دین تو را رهبر امین جای پسیغمبر امیر مقصد اقصا

کند نام ک لامش زنسده جاوید مومن را که نام اوست جان بخش و کلام اوست روح افزا

مرا سهرش ز دل بر می‌فروزد چون نهان دارم که نتواند به گل هرگز شود کس آفتاب اندا

ز اجزای وجودم بسوی حتٍ مسرتضی آید چو در راه وفایش گشته باشد خاک این اجزا

مرا صبح ازل از ببحر مهرش قطره‌ای دادند از آن دم می‌زند موج سخن طیع مسحیط آسا

هر آن نسظمی که در مدح امیرالمومنین حیدر سسلیمی کسرد از طیع سلیم خویشتن انشا

ملک گر بر نلک تحین ار گوید عجب نبوه ۱ که از خسن ارادت هست نظمش احسی الخسنا

محبٍ شاه اگر بر کوه خارا این سخن خواند نسدای افرین آیدورا از صخرة صسما

نی‌شاید که جز در مدح شاه اولیا گفتن . کلام این چنین محکم حدیث این چنین زیبا

تصاند ۱۷

مرا تشریف مذاصی شه داد از ازل ایزد که این خلعت نیاید هر کسی را راست بر بالا محبٍ مرتضی گشستم ز جسمله خلق مستفنی که هر کاو شد گدای او ز شاهان دارد استغنا بسه کسنج انسزوا بسرتافتم از اهل دنیا رو نشیمن گاه من قاف قناعت کشت چون عنقا چو مهجوری که ماند در بیابان تشنه دور از ماء ببه فضل ایزد داور طمع دارم که در مسحشر ۱ که داری عاشمان حضرتت راواله و شمدا بسه حسق سید کونین فخر عالم و آدم که وصفش گفته‌ای در سور باسین و در طاها به شاه اولیا حیدر که سایل خواست از وی سر نعم فرمود آن سرور نیامد بر زبانش لا بسه حق حخت شانی حسن بعد از ول تسو ۱ بسه زین العصابدین آن سید سخاد والعتاد که بود اندر کمال و فضل خود چون جذ و چون آبا بسه حق خازنان علم و دانش سار و صادق ۱ 5 ۱ کز ایشان یسافت در عالم مدین دین تو احیا

۸ دیوان سلیمی تونی

به حق موسی کاظم که بود اندر مناجاتش

به حق حجخت هشتم رضاو روض:ة پا کش ۳ ببه شاه اتقیا بعنی تقی کز هممت عالی

چو جذ خویش فارغ بود از دنیا و مافها

به تمظيم سفق و عسکری آن سهر دین پرور

که باشد امل دین را <

حت ایشان عروة الونمقی

به حق آفتاب دین و مت مهدی هادی

که مارا زنده کن از نور خورشید عطا بخشش در آن روزی که خلقان ذره سان ساشند ساپیدا

در مدح سلطان اولیا ابوالحسن علی بن موسی الرضا(ع )

این روضة مقدس و این کعبةٌ صفا این قبَة منور با رضعت و شرف دانی که چیست کعبة حاجت‌روای خلق بحر کمال و خازنِ اسرار لو کشف قایم مقام ختم رسل. صدر کاینات آن آفتاب برج امامت که می‌رسد آن پادشاه ملک ولایت که هسمتش آن دز قیمتی که به دریای معرفت شاهی که خلق را سبب بغض و حبٌ او

۵

این مرقد مطهر و این قبلة دعا ویین بارگاه عرش جناب فشلک بنا یعنی مقام و مشهد سلطان اولبا گنج علوم و گوهر دریای لا فستی مسسند نشین بارگه عبز و کنبریا سلطا هر دو کون علی موسی‌الرضا خسورشید راز فسبَة پر نسور او ضیا بر خوایٍ جود. خلق جهان را زده صلا کس ره بدو نبرد همی جز به آشنا از دوزخ است خوف و به جنّت بود رجا

۱۹

ای افصحی که علم تو را در بیان حق تسسبیح زایران تسو یسعنی مسلایکه اوراد سا کسنان سماوات روز و شب در وصف روی وموی تو خوانند قدسیان کی وصف و مدحت تو بود حد هر کسی نسزاش آستان جسلال تو جبرئیل باب نسبی فضایل تو مرتضی علی در گوش عاکفان مقیمان درگهت ز اواز حافظان خوش الحان روضه‌ات بر قاریان روض؛ تورشک می‌برند در زیسر سبایة علم مسصطفی بود وان کس که کرد در ره دين با شما خلاف تو حجٌت خدایی و ما بندگان همه یبا شاه اولبا نظری کن که عاجزیم دارالشفای خسته‌دلان آستان تسوست چشم عنایتی به سوی حال ما نگن مر کس ز حادثات به جایی برد پناه هستیم سبایلان درت بسا ابی‌الحسین

درویشسم و تسو پسادشه بنده پسروری

دردی که در دل من آشفته خاطر است حز زاری‌ودعا جه‌بر این درگه آوریم سا رب به ذات پاک تو و بي‌نیازیت بارب به انبیا و رسولان حضرتت یبا رب به حق سید کونین و آل او با رب به پا کی و شرف فاطمه که همست

چون دانش رسول خدا نیست انتها سسبحان من تقد بالعز و العلا در مدح باب و جذ تو باسین و هل اتی هر صبح و شام سورة واللیل و الضحی ای گفته کردگار تو را مدحت و ثنا ملاح خاندان شما حضرت خدا جست بسزرگوار تسو سلطان انسبیا هر دم رسد ز حضرت حق فاذخلوا ندا هر بامداد در مسلکوت اوفتد صدا بستان سرای جنت و مرغان خوش‌نوا هر کس که او به ملک ولایت زند لوا از قول ایسزدش در ک‌الاسفل است حا

بنهاده‌ایم سر چو قلم بر خط رضا

افستاده در ک‌مند شم و مسحنت و بلا بساصد نسیاز امده‌اییم از پی شفا تااز عنایت تسو زهیم از غم و عنا اورده‌ایم مابه جناب تو التجا دارییم امید از کرمت رحمت و عطا ساطانی و سسلیمی بسیچاره‌ات گدا آنرا هم از خزانة لطفت رسد دوا ای قادر کریم و خداوند رهنما از خلق ای تو باقی و بافی همه فنا يا رب به قرب و منزلت و جاه مصطفی پا رب به علم و حلم و کمالات مرتضی ذات تو بر طهارت و بر عصمتش گوا

يا رب به عزت حسن و حرمت حسین پبارب به آب دید؛ُ زین‌العباد کو يا رب به فضل و دانش باقر که چون نبی يا رب به صدق جعفر صادق که در جهان یا رب به حق موسی کاظم که در دو کون يا رب بدین شهید خراسان که درگهش اعلی علیی موسی کاظم شه جواد یارب به خرمت تقی متقی که بود يا رب به روح پاک علی نقی که هست يا رب به طاعت حسن عسکری که کس یا رب به حق مهدی هادی که جِن و انس با رب به حق حمله امامان که ذاتشان کین جمع را که روی بدین کعبة نجات

جرم همه ببخش و مرادات همکنان

مسموم کین دشمن و مسظلوم کربلا یک دم به غمر خویش نیاسود از بکا مرگز دمی نبود دلش از خدا جدا اسلام را به برکت عامش بود بسقا بر خاق ک‌اینات اسیر است و پادشا چون کعبه هست قبله‌ايی حاحات خلق را والا ولی حسضرت حسق, والی ولا فایم متام این شه معصوم مجتبی سرو ریاض خلد وگل باغ انم چون او امور حق به شرایط نکرد ادا دارند تابه حشربدان شاه اقتدا پاک آفریده ای ز همه ژلّت و خطا آورده‌اند جمله به زاری و رتنا از لطف خود برآور و حاجات کن روا

امیدوار بنده سلیمی به فضل توست یبا قاضی الحوایج و یا سامع الذعا

در مدح علی بن موسی‌الرضا )

۹ بارگاه عزنت» افراشسته سر سر سما

قدرتورا جااز شرف فوق السماوات العلا بابیست از جت درت بگشاده بر خلق جهان دیگر چه وصف آرد کسیء در باب این عالی بنا همواره گرد روضه‌ات. خیل ملایک در طواف دایم به خاک درگهت. کروبیان را التسجا؛

تصائد

افتاده عکس تربتت. بر روی کرسیی سپهر پیوسته نور قبه‌ات با طاق عرش کبریا فردوس جایت آمده جنّت سرایت آمده رضوان برایت آمده زایبر بدین جّت سرا ای قبلة جان روی توه میل دل ماسوی نو باشد به خاک کوی توه روی دل اهل صفا در راه دین ذوالمنن: مادی چو جذ خویشتن شاه ولایت بوالحسن سلطان علی موسی‌الرضا سلطان چرخ چارمین» پیش در سلطان دیین ۱ هر روز بنهد بر زمین» روی از پی کسب ضیا هر شب به گرد روضه‌اش, گردد چو فزاشان فلک تابرفروزد یک به یک از خیل انجم شمع‌ها تا خویش را بندد مگ از مهر بر قندیل او عمریست تا قندیل سان» خورشید دارد این هوا ب‌اشد زروی و فامتش. نفش نموداری و بس در روشننی و راستی, خورشيد و خط استوا رشک ملک فخر بشر یوسف رخ و یعقوب فر عیسی دم و موسی گهر. حیدر دل و احمد لا سلطان اعرابی نسب؛ میر عجم شاه عرب هستند در راه طلب. شاهان ترا هم چون کدا باغ نبوّت را شجر شاخ امامت را نمر ۱ زان از درخت امد به دز بهر تو مصحف با عصا ای نسخل بستان بهشت. سرو خرامان بهشت دارد گلستان بهشت. از روی تو برگ و نوا بهر لسینی کاو تو را انگور زهر آلوده داد جاوید در صحن جحیم, نار سموم آید جزا

۵ دیوان سلیمی تونی

سردا که صبت دولت ال محمد در دهند

گکردند خسزم دوستان از استماع آن ندا رضوان دهد احباب را ثبربت رحیق سلسبیل

مالک ز زقسوم سعیر اعدات را سازد غدا دارد ز خاک درگهت. گکردی تمنا حور عین

بسهر تسفاخر تسا کشد در دبده‌ها چون توتیا هستی به علم ای محترم چون سیّد عالم علم

در جود و احسان و کرم چون شهسوار لافتی جدٌ تو صاحب معجزه تنزیل و اشق القمر

باب نسبی کردار تسو. خورشید برج آنسما اولاد تسو آبا نشان زیسن زمین فسخر زمان

اسراب سادات جسهان ذژیت آل عسبا سادات پاکیزه گهر» کاین جا بود شان مستقر

بهر شرف گرد قمر. چون اختران دارند جا حفاظ داوودی نسفم؛ با نسغمه‌های زیبر و بم

خوانند در هر صبحدم» چون بلبلانٍ خوش نوا از رحمت رحمان رده هر دم به گوش جان نوید

وز خوان‌دن قسرآن فتد. در گنبد گردون صدا هر دم به صوت دلستان. چون بلبل اندر گلستان

حواند مسعرف داستان با نغمه‌های حانفزا گویند وضافان توء بر درگهت حمد و صفت

خوانند مذاحان تو در حضرتت مدح و ثنا بر خادمان درگهت از راه تسعظیم و شرف

رضوان جنّت هر سحر گوید سلام و مرحبا از فضل سلطان قسدم لطفت شده والی نسعم

در داده پسر خوان کسرم» خسلق دو عالم را صلا

تصاند ۳۳

ای شاه و ای سلطان ماء عید دل پژمان ما قربان راهت جان ماء ای صد هزارت جان فدا خلقی ز اطراف جهان, لبیک گویان هر زمان ۱ دارنسد رو چون حاجیان, در کعبة عز و غلا هر سو که گردی مستمع,بانگ صلات است و سلام هر جا که انندازی نظر» خلقی به زاری و دعا هر کس بود در طاعتی؛مشغول هر شام و سحر مارا تناو حمد تو ورد صباح هست و مسا هستیم ما بیچارگان, در ظلمتِ عصیان اسیر فیضی ببخش از نور خود. اي مظهر لطف خدا

معجزاتی از حضرت رسول ) در مهمانی جابر انصاری ظاهر گشته ! ۷

استدای کارها چون هست بر نام خدا

چسز به نام او نشاید کرد کساری ابستدا حمد بی حد صانع جان آفرینی را که هست

مالک الملک سلایک. خالي ارض و سما آن خداوندی که کس را درگه عر و نیاز

در دو عسالم نسیست جبز درگاه فضلش التجا بعد حمد حق به جان گویم. صلوات و درود

بر رسول و آل پاکش از سر صدق و صفا آن نسبی هماشمی کز قسدرتِ جبّار بسود

مسمجزات او به عالم بسی حدوبی منتها

۱. نقل از جنگ اشمار شماره ۵۱۷ مجلس سنای سابق.

۳۴

دیوان سلیمی تونی

لیک از اين جمله سه معجز که اندریک محل

گشته واقم وش کن از معجزات مصطفی این روایت هست نبقل از راویان معتبر

ک‌اندر ایام رسول آن فشخر جمله انبیا بسود جابر بر تمنا مسدتی تاکی شود

میهمان ایدر سرایش خواجه هر دو سرا چار من جو عاقبت بخرید با بزغاله‌ای

چند گه از قوت خود چون صرفه کرد آن بینوا رفت جابر نزد پیغمبر که ای شاه رسل

دیرگه شد تا که هست این آرزو در دل مرا کز طریق مکرمت آیی به سوی کلبه‌ام

لطف فرمایی دمی بنهی قدم بر چشم ما گفت پیغمبر به وی کای دوه انصاریان

هست دانم این ضیافت خالی از رو» و ریا لیک بسیارند اصسحاب و. تو بسیاری فقیر

نیست از دنیا تو را چیزی مکش رنج و عنا گفت جابر چارمن جو دارم و بزغاله‌ای

هر چه فرماید دگر یکتای بی همتا عطا مصطفی گفتش که بر دستاس جو را ارد کن

ذبح کن بزغاله و آزگه روان پیش من آ رفت جابر آن‌چه پیغمبر بدو فرموده بود

کردو آمد تاجه فرماید دگر آن مقتدا مصطفی در خانهةٌ جابر شد و گفتا بیار

آن‌چه داری تابگویم تا تو چون سازی غذا رفت و از خانه برون آورد جابر آن‌چه داشت

منتظر تا خود چه گوید مصطفای مجتبی

تصائد

گفت یا جابر که گردان آرد در لای خمیر خود سرش پوشید و فرمودش که یک ساعت بیا

بر مدار از روی آن» سرپوش و بسم له بگوی تسا بسبینی بسرکت نام خدا را جابه‌جا

دست می‌بر سوی سرپوش و برون می‌ثن حمیر نان همی پز تابه مقداری که بس باشد ترا

هم بدان دست مبارک گوشت را در دیک کرد رفت سوی حسجرة خود آن شه معجزنما

پخت نان بسیار جابر همچنان برجا خمیر ۱ گفت با خود لشکری را می‌کند این نان وفا

امداز دنبال حضرت. گفت يا خیرالانام نان فراوان پخته شد از برکت دست شما

با صحابه این زمان باید قدم را رنجه کرد ای غسبار خاک راهت چشم جابر توتیا

جابر از بهر ضیافت گرد یک یک خانه کشت جمله اولاد و اص‌-حاب نسبی را زد صلا

در زمان رفتند سوی خانةٌ جابر روان مصطفی در پیش واولاد و أحبّا در قفا

سر در خانه رسید و گفت بسم اه نبی چون قدم بنهاد از او شد خانه پر نور و ضیا

داشت جابر خانه‌ای تنگ و صحابه بی‌شمار گفت آیا چون کنم کاصحاب را تنگ است جا

با صحابه گفت پیغمبر که بکشایید دست سوی یک‌دیگر که تا پیدا شود آنجا قفا

پشت بر دیسوار بنهادند و بگش‌ادند دست

شد گشاده حا و گشت آن خانه بی حد دلگشا

۳۵

۳۶

دیوان سلیمی تونی

مصطفی می‌خواست تا دست آورد سوی طعام حبرئیل آمسد کای سلطان تسخت اصطنا

میرساند حضرت جبار بسیارت سلام ۱ ای ساوار هزاران مدحت و حجمد و نا

نیست فرمان وء اجازت دست بردن با طعام تاکه فرزندان جابر را ن‌خوانسی بر ملا

مسصطفی فرمود جابر را که فرزندان خویش تسا ن‌خوانی کسرد باید زین طعامم احتما!

رفت جابر پیش زن گفتا که می‌خواهد رسول هر دو فرزند تو را. کو: از که جویم از کجا؟

گفت زن هر دو پسر در کوچه بازی می‌کنند نیست از فسرزند بازی عسیب در عهد صبا

رفت در کوی و مسحله جابر ایشان را ندید ب‌ازآمند پسیش سید از سر حلم و حبیا

گفت بنده زادگان گرچه ز خدمت غایب اند بندگان دارند سر بر خط تسلیم و رضا

نسیست جایز بسهر دو کودک کشیدن انتظار یبا نسبی دست مبارک پیش کن بسهر خدا

خواست تا دست آورد از بهر سوگندش برون بساز آمسد جبرئیل از حضرت رب السعلا

کای جبیب حضرت جبّار سلطان رشل حقّ همی گوید شد از یادت مگر پیفام ما

تساسه کرت همچنان امد پیاپی جبرئیل

۱. احتماء: پرهیزکردن.

تصاند

مصطفی فرمود کای حابر بخوان ابنای خود هست این فرمان ز نزد بارگه کبریا

گرد بام و خانه بر می‌گشت جابر هر طرف ناگهان در مطبخ آمد دید زن را در بکا

گفت زن راء راست برگو گریه ات از بهر چیست هست ایین هنگام شادی از چه می‌داری عزا

گفت برگویم به شرط آنکه اکنون این سخن بسسسرنگویی بسا رسول الّه الا در خلا

تا که ننشیند غبار وی بر دل پاک نبی ۱ رنج ما ضایع بسماند سمی ماگردد هبا

بسود فرزند کهینت در دبسیرستان که تسو ذبسح می‌کردی ز بهر میهمان بزغاله را

بساز امد بابرادن رفت بر بالای بام می‌شنودم من که با هم داشتند این ماجرا

کهترین می‌گفت با مهتر که باب ما چه سان کشت بزغاله؟ بگو با من که دارم این هوا

ان پسر کاو بوه مهتر گفت بنمایم به نو دست کسهتر را گرفت و زود بنشاندش زپا

از سر بازی چو بر حلقش روان سالید کارد تیغ تیز و گوشتِ نازک سر شدش از تن جدا

کرد چون فرزند مهتر آنچنان بازی جهل وز فضانساگاه واقتع گشت او را آن بلا

نعره‌ای زد بسی‌خود و لرزه بر ان‌دامش فتاد کرد از بالای بام از بسیم آن خود را رها

من برون جستم ز خانه تا ببينم حال چیست ۱

وز چه از فرزند من ناگه برآمد آن صدا

۳۸

دیوان سلیمی تونی

ایین یکی را مرده دیدم کاو فتاده بد ز بام وان دگر بر بام گشته کشته از تیغ قضا

هر دو را پهلوی همم در خانه اوردم روان اینک آن هر دو پسر هستند در زیر عبا

اين سخن با هم همی گفتند مرد و زن نهان مصطفی فرمود کای جابر چه می‌گویی بیا

راست برگو پیش من گر قضه‌ای واقع شده است تاکن درد شما را از سر حکمت دوا

گفت جابر در پسناه حضرت سید خوشم ای مبزاران ان مادر راه دین توف دا

تادر این بودند دیگر باره آمد جبرئیل کگسفت ای مسقصود کل آفرینش مرحبا

حق همی گوید که فرزندان جاپر گشتهاند هر دو فوت و جابر اندر داغ ایشان مبتلا

حال ایشان شرم می‌دارد که گوید پیش تو توبگ و تاهر دو را آرند در داراشبا

مصطفی فرمود کای جابر دو فرزند تو فوت گشته و پنهان همی داری ک‌جا باشد روا

رو بیاور کشته و آن مرده رانزدیک من تاببینی قدرت حقّ چون چنین رفته قضا

شادمان شد جابر و اورد در زیر گليم هر دو فرزندان خود را ی پیش آن شمع هدا

مصطفی سحاد؛ خود را بدیشان درکشید روی سوی قسبله کرد آن ماه روی والضحی

گفت با رب عا الشری و ردان که یت ۱ حاجت ماآن‌چه می‌داريم از فضلت رجا

تصاند

قادرا پاکا خداون دا به اسم اعظمت کز خواص آن همی یابند رنجوران شفا

مالک الملکی بدان جمع ملک کاو زادشان ۱ ذکر و تسبیح تو باشد در صباح و در مسا

حقّ عرش و کرسی و لوح و قلم خلد و جحیم کآن ممه بر کبریاق تو دلیلند و گوا

حسق ابات کتابی کامد آن از حضرتت خیر را وعده جزاء فرمودی و شر را سا

حق جمله انبیای مرسلینت ک‌امدند ۱ خلق عالم را به وحدانیت تورهنما

حسق ادم حق نوح و حق ابراهیم کو کرد از بسهر رضایت خانة کعبه بنا

حسق اسراهیم پیغمبر به اسحاق نسبی حق یعقوب و به خسن یوسف زیبا لا

حق داوود و به تعظیم سلیمان در رهت کز کرامت ساختی بر جن و» انسش پیشوا

حق موسای کليم و آن بد بیضا که کرد معجزی بی‌حد به فرمان تو ظاهر از عصا

حسق عیسای مجرد وان دم جان ببخش او کز علو و رضعت آمد منزلش چارم سما

حق آن هر پنج تن کامد ششمشان جبرئیل وز ره قسربش بسه آن.ال عسبا بود التسجا

حق اهل البیت من کز راه تعظیم و شرف مدحت و اوصاف ایشان گفته‌ای در هل اتی

حصق اولاه کرام و حسق اصحاب کبار کز سر صدق و یقین باشد به من شان اقتدا

چون تویی جان بخش ای حی قدیم و جان ستان

از کرم جان بخش یک بار دگر این هر دو را در دم از انفاس پیغمپر به جنبش آمسدند

همچو شاخ سرو کاندر جنبش آید از صبا هر دو تن از برکت شاه رسل زنده شدند

اندر آن دم حکمت حق چون چنین کرد اقتضا پس روان" برخاستند از جا و بکشادند چشم

دیده‌شان روشن شد از دیدار آن بدر دجا بر رسول اه کردند از سر عرّت سلام

بود جاری بر زبانشان مدحت و حمد و ثنا کر جابر شکر و صلوات و درود از هر طرف

بر نبی دادند اصحاب از سر صدق و صفا پیش خود بنشاند فرزندان جسابر را نبی

تسمیه فرمود و دست آورد بر خوان سخا جملة اصحاب پیغمبر به یک دم زان طعام

سیر خوردند و پدید آسد در ایشان امتلا این سه معحز خواحه اندر خانهة خابر نمود

مسطلم کشتند بر اسرار آن شاه و گدا ال آن معجز که اصحاب نبی در جای تنگ

حمله گنجیدند و خسانه فد گشاده مها دیگر از بزغاله و از چار من جو لشگری

سیر خوردند و طعامش بود در سفره به جا وان سیم معجز دو تن دریک زمان جان بافتند

آن یکی مرده دگر یک کشتة تسیغ جفا

5 روال: زو د۵؛ بی‌درنگ.

تصاند

سفره را برداشتند و شکر حق بگذاشتند رفت ج‌ابر با صحابه زان مقام جانفزا

نبود از صدر رسالت صد چنین معجز غریب زان که گر کردی نظر در خاک گشتی کیمیا

قادرا بارب به حق خواحه معجز نما آن که در شأن وی آمد یا و سین و طاو ها

حسق شاه اولیبا یعنی ول حضرتت آن وصی نسفس پسیغمبر عسلی مسرتضا

حق نسل امل سیّد شمع جمع اهل بیت نور چشم مصطفی و مسرتضاء خیرالنسا

حقّ شهزاده حسن دیگر حسین بن علی آن یکی مسموم و دیگر ایسن شهید کربلا

مب به حق سیّد سجاد زین الصابدین آن که نامش از ازل شد آدم آل عا

حسق باقر حق صادق خازنان علم توا حق کاظم وان امام هشتمین سعنی رضا

حق بو جعفر تسقی و حق شاه دین نقی حسق میرم عسکری آن در بس‌حر آنما

حق بوالقاسم محمّد مهدی صاحب زمان انکه عالم را به ذات او دوام هست و لا

هم به حق مصطفی و آل کایشانند و بس دست کسیر عاصیان و شسافع روز جزا

حق جمله عارفان و عابدانٍ پاک دیسن جق حجمله عاشقان و عابدان پارسا

ک زکرم ارب ببخشاای کریم و عفو کن آن‌چه مسابیچارگان کردیم از جرم و خطا

چون سلیمی گرچه ما را طاعتی شایسته نیست لیک از جانيم مسولای شسه مسلک ولا جون بر افروزی لوای مصطفی در روز حشر جای ما ساز از ولای او ببه زیر آن لوی

ولایت نامه از امیرالم‌منین علی (ع)" ۸

بسانم آللهم با خلاق أضتاف الوزی

مسبدع الأ ان یارب الشماوات اللی بسانم السلهم رَخسماناً رحئماً زاجم

بانیك للم رخعاناً علی العزش اشئوق ابتدا کردم به نام آن خداوندی که هست

الق کل خلایق» رانم این نه سما آن برافروزنده یعنی. نور بخش مهر و ماه

وان برافرازن ده این بارگاه کبریا هیچ کس از خوان فضل و رحمتش نومید نیست

از توانگر تا به درویش, و ز سلطان تا گدا بر رسول و آل پاکش باد صلوات و سلام

زانکه ایشانند بهر خلق در هر دو سرا خاصه بر نفس رسول الله امیرالمومنین

کاو به مسعجز قرض شاه انبیا را کرد ادا

۱. نقل از جنگ اشمار شماره ۵۱۷ مجلس سای سابق.

قصائد

گوش کن مضمون این معجز که تا یابد دمی ز اسستماع این سخن آیینه جانت جلا

مشتصد و چل بود و شش از همجرت سیّد که شد بندهٌ مادح سلیمی چاکر ال عبا

روی دل انسدر طواف روضه شاه نجف چون‌که این دولت میشر شد به توفیق خدا

در زمان بازگشتن سوی بغداد آمدم بود آنجا مژمنی بس پاک دیین و پارسا

آن روایت پیش من آورد و گفتا نظم کن چون تویی مذاح امل بیت ای مدحت سرا

نظم کردم من به عون حضرت شاه نجف والی ملک ولایت صفدر صسف وضا

هست از جابر روایت قدوه ان‌صاریان این‌چنین گوید که روزی در مدینه مصطفی

بوددر مسحد نشسته همجو ماه چهارده گرد بر گردش صحایه همچو انجم کرده چا

ناگهان مردی عرابی بر در مسجد رسید بر نشسته یک جمازه تیزه رو همچون صبا

شد پیاده از شتر بر بست آنگه زانویش رفت در مسجد به صد تعجیل و قومی در قفا

دید بس خوش مجمعی کرد از ره عزت سلام گفت در گویید بر من تا کدامین از شما

منی‌کند انسدر ره دیسین دعنوی پسیغمبری

تا که گردد صدق و کذب و دعویش روشن مرا

۳۴

دیوان سلیمی تونی گفت سلمان هست روشن‌تر ز خورشید از جمال

ماتری فی وجهه ای مرد عاقل اهستدا سرور خستم رسل پیغمبر آخر زمان

هست اب والقاسم محمد شافم روز جزا چون عرابی کنیت و نام محمد را شنید

یافت از نام رسول الّه جانش صد جلا گفت دارم پسنج مشکل یا محمّد گر کنون

این سوالات مرا گویی جواب دلگشا بی شک و شبهه بدانم من که تو پیغمبری

آورم ایسمان تسو را بر گردم از کفر و خطا مصطفی گفتا که برگو این سوالات تو چیست

تا جواب آن به امر حق بگویم بر ملا گفت اوّل آزکه بر گویی قیامت کی بود؟ ۱

زاسمان باران کی آید؟ ای رسول با حیا ناقة من ماده آرد بچه با خود نر بود

کسب من فردا چه باشد. قبر من باشد کجا چون عرابی این مسایل پیش سید عرض کرد

حضرت صدر رسالت منتظر شد وحی را گشت نازد جبرئیل از حضرت رب جلیل

گفت می‌گوید سلامت حضرت حق با ثنا قل به امراله ای سید بو من پنج علم

حق همی گوید نداند هپچ ذاتی غیر ما چون نبی بر خواند آیت را که نازل گشته بود

آن عرابی شد مسلمان از سر صدق و صفا .

تصاند

گفت آمناو صدذقنا که تو پیغمبری

خوانده‌ام در صحف و تورات این مسایل بارها کس ندانست و نداند جز خدا این پنج علم

تدای خلت ایسن خاکدان تا انتها مسصطفی بسنواخت آن مرد عرابی را بسی

پنج روزش" بود و عودت " داد بر حسب رضا بسعد پنجم گفت می‌خواهم اجازت یا نبی

تناروم سوی قسبایل چون منم شان پیشوا دارم از مبسردان نامی در قبایل ده همزار

لیک بسیگانه ز اسسلامند و با کفر آشتنا گربه اسلام اندر آرم آن قبایل را همه

هصدية من چه بود ای شاه تخت اصطفا مصطفی گفتا دهم مفتاد ناقه هدیه ات

سرخ مسوی و زاغ چشم و تند سیر و بادپا بسارشان بساشد مستاع مسصر و اجسناس یسمن

همچنان هشتاد ناقه جمله با زیب و بها گفت اعرابی که ما را حتی باید زو

تابود مذکور در وی آن‌چه فسرمایی عطا مسصطفی فسرمود خجّت تا امسیرالمژمنین

بسهر وی بنوشت و زودش کرد آن جا حاضرا حجت استد آن عرابی در زمان و شد روان

تا رسید آنجا که بودش کوچ و خیل و اقربا

۱ متن: راضی. . روزی؟ -متن چجنین است. و منن: دعوت» تصحیح فپاسی.

۳۶

دیوان سلیمی تونی

مذت یک سال می‌گردید گرد قوم خویش

انب اسلامشان ره مسی‌نمود آن مسقتدا تا که اکثر را مسلمان ساخت آن مرد عرب

در قسبایل آن‌چه بودند از رجال و از نسا بعد سالی با بزرگان قبایل شد روان

تا رسید اندر مدینه حال بنگر کز قضا بود پنجم روز کز دنیای فانی رفسته بود

حضرت صدر رسالت جانب دارالبقا خاک و خاکستر بسی در کوچه‌ها بد ریخته

مرد و زن دی‌دند از امل مدینه در عزا آن عرابی خاک بر سر کرد و ماتم در گرفت

چون شد آ که از وفاتِ خواج؛ٌ هر دو سرا رو به هر جانب که می‌آورد با اصحاب خویش

آه و, واوی لا بسود و ناله و, واحسرتا گفت دردا و درب‌فا گشته پنهان زیر میغ

آفستاب دیسن و ملت. ماه روی والشحی آسمان تاریک شد روی زمین ظلمت گرفت ۱

روی چون اندر غروب ورد آن بدر دجا لوح از کرسی در افتاد و قلم بشکسته سر

عرش لرزان و ملک گریان فلک گشته دونا پبایة مببر ب‌اند از پاية آن پای بود

صاحب منبر شد از سر کاو در | منبر زپا پشت محراب است خم از محنت بار فراق

زانکه او را خالی از صدر رسالت دید حا ۰

تصائد

نوحه گویان تا در مسجد همی شد آن عرب بابسزرگان قسبایل در خروش و در بکا

بود در مسجد ابوبکر و صحابه پیش وی نزد ایشان رفت از بعد سلام و مرحبا

داد از بعد سلام و تعزیت حجت به شاه بسوسه داد و باز کرد آن تاجدار آنما

چون علی را چشم بر نام محمد افتاد کاین زمان خواهم نمودن قرض پیغمبر ادا

تاشوند امل مدینه جمع از خود و بزرگ گشت گربان تازه شد در خاندان دیگر عزا

شد روان بهر منادی جانب مسجد بلال کرد در ساعت به فرمان ولی الّه ندا

دوستان کشتند شاد و دشمنان کردند سخض کر کجا آره علی هشتاه ناته از که

شاه مردان رو به سوی فاطمه آورد و گفت حاجتی دارم به و گسر زانکه فرمایی روا

از کرم آور ردای م‌صطفی را پیش من کان ردا زو بادگار است و عمامه با عصا

فاطمه گریان شد و گفتش هنوز این پنجم است ازوفات وی مرا کی دل دهد کارم ردا

خود بسرو ای شاه مردان و بگیرش از کرم زانکه می‌افزابد از گریه مرا ونج و عنا

خواست تا برخیزد از جا شاه بهر آن مهم

اطمه رفت و ردا اورد بش مسرتضی

۳۸

دیوان سلیمی تونی

شاه گفت اوّل مرا گفتی بسرو بردار خود

آخر آوردی چه حکمت بود ای خیر امسا گفت ترسیدم که در درگاه حق عاصی شوم

زانکه از لفسظ رسول اه شنیدم بارها کز جمیع عاصیان و جافیان مدبر بسود

هر کسی کاو قول و فرمانِ علی را کرد ابا پس عمامه بست در سر شاه مردان وانگهی

با عصاوباردا مسیرفت و با ناج و قبا بسر مین او حسن بود و حسین اندر پسار

از مسخالف وز متابع خلق بی حد در قفا خواند پیش خود حسن را و به گوشش نکته‌ای

گفت از اسرار الهی آن شه ممحز نما شد حسن فی الحال از آن‌جا جانب صحرا روان ۱

برد ابوصمصام را با خویش تاتلْ حصا رو به سوی قبله آورد از سر صدق و نیاز ۱

دستها برداشت بر درگاه حصسق بهر دعا گفت حارا خداون‌دا بسه اسم اعظمت

کاآن نسماید ره سوی مسقصود در هر ابستلا حسق لوح و عرش و کرسی و زمین و آسمان

کاین همه کردی به شش روز از سر حکمت بنا حق این خیل کواکب کاندراین دریای نیل

روز و شب دارند چون مرغان آبی آشنا جرمت کسوبیان نسو لک کآوازشان

ذکر تسبیح تتو باشد در صباح و در مسا :

فصاند

حسق جمله انبیا ک‌اندر ره دیین بنوده‌اند خسلق عالم را ببه وحدانیت تسو رصنما

حسق صدر و بسدر عالم مصطفا ختم رسل افتاب دیسن و دانش ماه روی والش‌حی

کان چه بهر قسرض پیغمبر مقر کرده‌ای آشک‌ارا کسن به فضل خویشتن بارسنا

چون دعا فرمود شهزاده حسن سنگی سفید گشت ظاهر پسیش وی رخشنده مانند سها

سنگ را بسرداشت شهزاده بسه زور حسیدری دید غاری ناقة پر بار ایستاده به پا

در یی او ناقه‌ها دیگر ستاده در قشطار هر یکسی را از لباس و زینت و زیب جدا

پس مسهار ناه اول حسسن بگرفت زود داد در دست عسرابسی وبکش گفت ای فتا

پس مسهار ناقه بگرفت آن عراسی می‌کشيد کاندر آن ساعت ز صنع حضرت رت العلی

تاز غار امد رون هشناد ناقه زیر بار هم بدان موجب که ذ کرش کرده شد فیما بدا

پس به سوی سنگ اشارت کرد شهزاده حسن از در غار ارچه دور افتاده بود آمد به جا

آن دعایی کز امیرالمومنینش یاد سود خواند و شد سنگ از نظر پنهان به فرمان خدا

شاهزاده با ابسوصمصام آمتد پسیش شاه ناقه‌ها را کرده جمع و کرده در صحرا رها

۳۹

دیوان سلیمی تونی

شاه گفتا ای اعرابی حسق خود را استدی گفت بسستاندم بسلی ای والی ملک ولا داد حجت را به شاه وانگه ابوصمصام گفت ای مسطیع امسر خکمت از نریا تا نوا شد یقین بر من که هستی تو ول کردگار هنم وصی شاه مرسل بهترین اصفیا خلق چون دیدند آن هشتاد ناقةٌ پر بار را در عجب ماندند هم بیگانه و همم آشنا با امیرالمومنین گفتند آن جمع ای علی غیب می‌دانی مر تو گفت لا حول و لا لیک کاه ذقه پیغمبر به من داده خبر تا قیامت آن‌چه خواهد بود در دار فنا پیشتر از ناقهٌ صالح به چندین قرن بود ۱ آفریده اینن شترها بهر قرض مصطفی بهر صالح ناقه گر از سنگ می‌آمد برون چون به درگاه الهی می‌نماید ملتجا بهر قرض مصطفی هشتاد ناقه از زمین ۱ دور نسبود گر بسرآید چون‌که من گویم بر حضرت شاه ولایت چون‌که این معجز نمود یافتند اسسلامیان از ببرکت او صد نوا مومنان را گشت دلها شاد و می‌کردند شکر مشرکان را مبتلا شد دل به صد رنج و عنا چون سلیمی گرچه در مدح علی دارم بسی نغم‌های جان فزا و بیت‌های دلگشا

تصائد ۴۳۱

۱ بر دعایت به که گردانم سخن را ختم از آنک هست وصف و حمد آن شه بی حذ و بی منتها قادرا بارب به حق مصطفی و آل او کاندر آن ساعت که ما را در رسد ناکه قضا ناه تسن را پر از بار مسعاصی مسي‌کشيم تاکه در غار لحد سازند اسیر و متلا خوابگاه ما به صدر جنت الفردوس کن در جوار امل بیت مصطفی و مسرتضی

ولایت نامه از امیرالمژمنین علی (ع) ۹

چون کشاد جمله مشکل هاست بر نام خدا برگشااول به نام او زب‌ان را بسرگشا

آن خضداوند قسدیم قادر اکبر که هست ال بی ابستداو آخسربسی انتها

آن حکسيم عالم عادل که اندر هیچ حال : نیست شرّ و ظلم و نقصان و خلع بر وی روا

رازق کل خلایق مالک ملک و ملک جاعل لمات و نور و خالق ارض و سما

کرد اب مان و امان مارا کرامت از کرم تابه قدر خویشتن اریم حکم او به جا

بعد حنمد و شکر حقّ بفرست صلوات و سلام

بر رسول و ال پاکش از سر صدق و صنا

یک دم ای مسومن بیا و جسانب من گسوش کسن تسابیابی بسهره از عسلم عسلی مسرتضا قشه‌ای بشنو که صر جا مشکلی در کاینات ۱ بسود از فسضل خدا» حل کرده شاه اولیا هست راویّش چسو اسسحاق مسحد نام کو بسود عسالم در زم‌ان خویش امل علم را ایسن چنین کسه در دور خلافت با عمر ۱ حسارث بسن عستبه را افتاد روزی ماجرا از سر کسین و غیضب برتافت رو از سسوی روم شد بسه خشم و خانمان را کرد یک باره جلا قیصرٍ رومسی چو دیدش گشت بی حد شادمان کو مگر ترسا شده‌ست او دیین خود کرده رها جای نسیکش داد و, وآنگه تربیّت کردش بسی جسممله تسرسایان صمی گفتند وی را مسرحبا پیش قیصر جون‌که ترسایان همه جمع آ مدند ۱ گفت حارث مي‌ندانم؟ کز چه آمد نزد ما گفت رصبانی که نبود قَضه بیرون از دو حال گر بود رخصت نسمایم عبرضه پیش پادشا یبا ز بهر مسال آمند حبارث ایسنجا پیش تو ۱ یبا ضعیف و بسی خداوند اشت دین مصطفا این زمان مسیباید از تورات و انسجیل و زبور ثبت کردن هسر سوالی کساو نود مشکل کشا پس سسوی اص‌حاب پسیغمبر فرستادن روان ۱

تسا جواب آن نویسد هر که باشد پیشوا

قصائد ۳

گر فرستد آن مسایل را جواب با صواب ۱ دیین ایشان را قوی داریم بی سهو و خطا

ور جواب آن ندانند و بود دین‌شان ضصعیف می‌سزد کسر از بسدی بدهند ایشان را سا

گفت قیصر تا که هر جادر کتب‌ها مشکلی بسود بسنویسید و بسرخوانسند پیشش بر ملا

بسعد از آن فسرمود تا با ان سوالات ریب نامه بسنوشتند بعضی خوف از آن بعضی دعا

نامه‌ای از پیش و تسطنطین بن هرقل که هست پادشاه ملک و مال و لشکر و تاج و قبا

نزد تسوای جسانشین مسصطفی آگاه باش کاآمد این‌جا حارث و برگشته از دیس شما

زانکه ضعفی دید در دیین شما اکنون مگر این مسایل را که ثشبت است در کتاب انسیا

بر طسریق راستی پیشم فرستادی جواب نیست کارم بسا تسوو دیس تسوه رستی از بلا

ور جواب آن نسدانسی واجب ملک عرب مال ده ساله روان بفرست بی چون‌ و جرا

ورکنی تسقصیر بفرستم بدان‌جالشکری اب رانگ یزند از خاک شماگرد فنا

آن مسایل نامه خود را به رصبانی سپرد گسفت رو سوی مدینه زود چون باد صبا

در زمان بسر مسوجب فرموده رهبان شد روان

روی بر راه مسدینه تسا چبه آید از قضا

۳۴ دیوان سلیمی تونی

سعی و جد کرد و نیاسود از ریاضت روز و شب

تسارسیید انجاز بعد مدتی باصد عنا بود در مسجد عمر بنسته بر جای رسول

رفت رصبان و سلامی کرد و گفت ای مسقتدا نامه‌ای آورده‌ام از فیصر رومی به تسو

با مسایل تا جواب آن نویسی بادعا چون عمر بستاند از وی نامه و, آنگه بخواند .

دید تهدید و وعیدی بی حد وبی منتها آن مسایل را همم اکنون برشمارم یک به یک

۱ دید و حیران ماند و از حیرت فتاد اندر بکا

این سوالات عجایب هست بر رسم لقر

کوش کن از من زمانی تا بگویم ز ابستدا چیست؟ اول آنکه یک ره بی رگ و بی جان برفت ۱

پیش از آن همرگز نرفته بود و نرود بعدها چیست؟ آن کش جان نبود و حق درو جانی نهاد

باز شد بی جان و حشرش نیست در روز جزا چیست؟ آن چیزی که پرّد او ز جای خویشتن

می‌نگردد اکن و پیوسته تر پرد هوا چیست؟ برگو آن ثر و ماده که بی حان می‌رود

در نضایی کان فُضاپابان ندارد از فضا جیست؟ جانداری که فوم خویشتن را پند داد

نه» پری» نه آدمی برگو چه بود و از کجا چیست؟ آوازی که کس نشنیده و یک کس شنید

تساقیامت نشنود هسرگز دگر آن صیبا

فصاند ۴۵

چیست؟ گو آن جانور کاو را نزادند و نزاد جسم و جانش شد پدید از فذرت صنع خدا

چیست؛ آن آبی که نبود از زمین و آسمان مردمان خضسوردند بسسیاری ز روی اشتها

چیست؟ آن چیزی که قومی را به گرما سایه کرد بیش از آن سابه نکرده بود در[...] ذکا

چیست؟ نوری کان نبود از مهر و ماه و از نجوم یک دگر را خاق مسي‌دیدند همتگام رجا

چیست؟ برگو آن درختی کاوّل ابزد آفرید ۱ وان درخت از قدر و رفعت یافت پس نشو و نما

چیست؟ سنگی کآن نخست افتاد بر روی زمین وان نخستین خون که قاتل ریخت از تیغ جفا

چیست؟ آن چیزی که بی جان میزند که که نفس چیست؟ آن چیزی که دفن خویش را بود او به جا

چیست؟ آن دو چیز که ایشان را سخن گفتن نبود کرد حق از فضل خود یک ره تکلم شان عطا

چیست؟ آن چیزی که نبود اهل جنت را از آن در جهان همم نیست بعضی را از ایشان اطلا"!

چیست؟ آن ساعت که نبود از حساب روز و شب امل دل را اندر آن ساعت بود نور و ضیا

جچیست؟ آن چیزی که مانند درخت حنت است

کم نگردد مبوه‌اش» سیری نباشد زان غدا

۱. اطلا: اطلاع. که در قافیه دع» تلفْظ خود را از دست داده و در گویش محلی شاعر مخفف به کار می‌رفته است.

۶ دیوان سلیمی تونی

چیست؟ برگو جان در جان و تنی اندر تنی

جز یکی رود به سوی صدر جنت زان دوتا چیست؟ برگو برق و بعد از برق»بانگ رعد چیست

وانگه از قسوس قسزح روشن دلیلی وانسما چیست؟ برگو آن سیاهیی که بر روی مه است

در کسمی و در فسزونی زو نسمی‌گردد جسدا از زمستان ده خسبر تا فصل تابستان کحاست؟

باز تابستان که باز اید کجا ب‌اشد شتا؟ چیست ان آتش که داد او نور و سوزنده نبود

چیست آن چوبی که همچون, شمع بود او را ضیا چیست آن چیزی که حقّ را نبود و هرگز نبود

چیست کآن نبود به نزد حضرت رب العلی چون نوردد حضرت عزّت زمین وء اسمان

در ک‌جا باشند خلق آن دم خبر ده زان مرا از ملابک ده خبر تا ماده ابشان بانرند

ماده‌ای کاو زاده بسی نس قَسَه او کن ادا نرم‌تر چیزی بگو تا چیست. وانگه سخت‌تر

تسلخ‌تر شیرین» چه بود وانگه به ملک کبریا چسیست برگو دو دونده در ترَدّد روز و شب

نسیست شان ارام و نسنشینند یک ساعت زپا چیست برگو دوشریک. افتاده در دسبال هم

لیک از دیس‌دار م‌حروم اند هر دو دایما چیست برگو آن کلید جنت و مفتاح خلد

وان درختی راء که در حسنئّت نشاند؛ بسی فنا

تصاند ۳۷

چیست آن سلطان که هستش مادر و نبود پدر

مر یکی از لشکر او خسانه‌ها کرده بنا باز برگو تاکه هابودند آن هر چهار طفل

چون سخن گفتند پیش از وقت هنگام صبا چیست آن دو بار کایشان را نسمی‌دانم سلیم

وان دو ایستاده که جنبیدن نباشدشان رضا چیست آن کاهنده کاو هر که نیفزاید دمی

وان فزایسنده که باشد روح بخش و جانفزا زان مسیان عسمار باسر ناگهان برپای خاست

گسفت مسي‌دانم کسی کین درد را سازد دوا ایین مسایل را به عالم کس نمی‌داند جواب

جز وصی حضرت سلطان تخت اصطفا گر ورای این هزاران مشکل آید پیش خلق

حل کند از فضل بزدان آن امیر و مقعدا هست بسروی کشف علم الین و آخرین

کسز پسقین خضویشتن فسرموه و کف الم چون عمر بنشنید دلخوش گشت گفتا بوده‌ایم

مااز او غسافل ب‌دو جویيم اکنون التسجا من شنیدم چنند نسوبت از رسول ال که گفت

باب هر علم او را؛ در ختلا و در ملا پس روان شبد با صحابه جسانب حیدر عمر ۱

بسود مشضفول نماز آن شه به کنج انزوا داد چون حیدر سلام و.از نماز آمد برون

ج مله گفتند السلام ای والی ملک ولا

قضَة قیصر به پسیش مرتضی کردند عسرض

وان مسایل را که در وی بسود مشکل نکته‌ها شاه با اصحاب سوی مسجد آمد در زمان

گشت خلقی جسمم از بسیگانه و از آشسنا ک‌اغذ آوردند پیشش بادوات و بافلم

پس نکه کرد آن مسایل مرتضای مسجتبی بی تأمل جمله را ببنوشت دریک دم جواب

سوی آن رومی اشارت کرد کای راوی بیا از ام رالمومنین اصحاب کردند التماس

کان چه بنوشتی از آن مارا تو آگاهی نما پس جواب یک به یک را شاه مردان باز گفت

باز گویم با تسوبشنواز من فرخ لقا ال آن چیزی که یک ره بی رگ و بی جان برفت

بودسنگ جامة موسی بدان‌جا از قضا رفسته بسود اندر میان آب مسوسی کلیم

پس سر و تسن را بفست و بر کنار آمد به‌جا خواست تا جامه ز روی سنگ بردارد روان

شد دوان آن سنگ و موسی می‌دوید اندر قفا رفت میدانی ره آن سنگ و به جاآنگه ستاد

تارسیید انجادر پوشید موسی جامه را چون تصوّر بود جمعی را که بر موسی مگر

تصائد ۴۹

حکمت این بود اندر آن معنی که تا دانند خلق کوندارد هیچ عیب و نقص و علت بر عضا! آن‌چه او را جان نبود و حق درو جانی نهاد هیچ می‌دانی چه بود او در کف موسی عصا چسون ز امر کردگار اندر میان ساحران آن عصاافکند و کشت از قدرت حق ازدها وان نر و ماده که بی جان روز و شب ره می‌روند تث_ ۱ نه پری نه آدمی خورشید و مه دان بر سما مهتران بد آن که قوم خود را پند داد کان زمان با ابها اللحل ادخلوا امد ندا ازکه او بشنید آوازی که کس نشنیده بود بسود مسوسی کز درخت نور بشنید آن صدا آن‌چه او را می نزادند و نزاد او نیز هم ۱ گوسفندی بود کاسماعیل را آمد دا وان روان آبسی که نبود. از زمین و اسمان کشت جاری مردمان خوردند از آن بی ماجرا بود آن سنگی که زد موسی عصای خود بر آن تاده و دو چشمه جاری شد به فرمان خدا آن‌چه سایه کرد قومی را بدان میغی که حق از رای قسوم موسی کرد در کوی عطا روشسنیی کاو نبود از مهر و از ماه و نجوم یک به‌یک را خاق می‌دیدند همنگام رجا

۱. به جای «اعضا» آورده است.

۰ ۵ دیوان سلیمی تونی

هست طسوبی آن درختی کآن نسخستین آفرید حصق ز بس‌اقی کل آدم بسدان زیب و بها نود حجرالاسود آن سضنگی ن‌خستین کوفتاد بر زمین کان را زبارت می‌کنند امل صفا بود هابیل آن نخستین کس که خونش ریختند کز برادر ریخت خون قابیل بی جرم و خطا آن‌چه بی جان می‌زند دم صبح را دان کز دمش چون دم عیسی همه پابند رن‌جوران شفا آن‌چه گفتی چیست آن قبری که دفن خویشتن می‌برد از هر طسرف بشنو جتواب دلکشا بود ماهی قسبر یونس» دفن وی اندر شکم بسطن ماهی داشت از یسونس تسلی و امستلا اسمان بود و زمین آن دو که یک نوبت سخن ۱ ۱ همردو گسفتند ایسنک از قرآن و الارض سا امل جت را نسباشد بول و غایط در بسهشت بسچّه اندر کم را نیز نبود آن بسلا ساعتی کسز روز و شب نسبود سفیده دم بود ساعت ال بهشت است این که باشد حانفزا بر م ال مسیوة جسنت کسلام ایسزد است آنچه مرگز کم نگشت و روح را باشد. غذا آن تن اندر تن و آن جان در جان که هست در سبرای جسّت و خارج دگریک زان سرا ییونس اندر بسطن ماهی دان که آید در بهشت وانکه در نساید بود ماهی کزو ماند جبدا

تصاند ۵۱

رعد نبود جز ملک کش تازیانه هست برق

مسی‌زند بسر ابسرب‌انگ و در عسرق ابسر از حسیا هر کجا قوس فزح بینی نشان ايین معنی است

مردمان آن سال باشند امن از رنج و وبا از سیاهی رخ مه گر هسمی پرسی که چیست ۱

هست چبرم مه سیه کیز صهر می‌گیرد ضبا چسون زمستان رفث تابستان رود تا جای او

بساز تسابستان چو آید جبای او کیرد شتا اتشی که می‌نسوزد آتشی نود انکه رفت

از پبیش موسی چو دید آن نار و نور دلربا از کسف مسوسی بندی چوبی که دادی روشننی

بسود روشسن شمع‌سان چون بر زمین می‌زد عصا آنچه حق را نیست مشلش آن زن و فرزند دان

۱ وان‌چه نزدش نیست آن ظلم است کی دارد روا

چون زمین و. آسمان را؛ طی کند حق جمله خلق

بسر صراط از حکم او باشند با خوف و رجا آن‌چه نسپذیرد خلل آن دین اسلام است و بس

کو بدان دینن خسلق عالم راست صادی هدی نور دان ذات ملایک کاو نه نر نه ماده اند

مساده‌ای کساو زاد بسی نسر مسریم است آن پارسا نسرم‌تسر چیزی دل مومن بود زان سخت تر

جزدل کافر مسدان کسز وی بنود فرض احتما عسلم ایسمان است شیرین‌تر ز جمله چیزها

تب + ا ر ۳۹ نساخ‌تر چبه بد حدیث راست بی رو و ریا

۲ دیوان سلیمی تونی

آن دو ک‌ایشان را سیم نسبود سما و ارض دان

وان دو ایستاده زصین و کوه بی چون و چرا دو دو‌ده در پسی هم افتاب و ماه دان

می‌نیاسایند یک دم در طهور و در خفا دو شسریک افستاده در دنبال هم روز و شبند

هر مسایی را صباحی هر صیاحی را مسا چیست می‌دانی کلید جنت ای عادی نماز

پس به دست آور کلید آنگاه در جت درا آن درخستی را که بنشاندند در باغ بهشت

هیچ دانی چیست آن گفتار لا حول ولا آن امیری کش پدر نبود بود زنبور عسل

کو دهد نوش شفا از خوردن گل و یا چارکودک را که پیش از وقت گفتندی سخن ۱

بر شمارم چون زمان و وقت کرد این اقتضا بود عیسی؛ کودک اصحاب اخدود و دکر

زانکه یوسف ذکر کرد او بود معنی را گوا آن‌جه افزاینده است و می‌نکاهد جثه است

وان‌چه افزاید نک‌اهد همست طاعت بیریا لیک ای‌مانت بسیفزاید ار طاعت کنی

بسی شک و شمهه بک‌اهد از گناه ناسا از علی راهب چو بشنید این مسایل را جواب

گفت صتق باولی اه وصی مصطفا آمد ان در دین اسلام و شهادت باد کرد

در طریق حسق رسید از غایت طیع رسفا

فصاند

گفت تا من زنده باشم یا امیرالمومنین شیر خاک استان نو نسازم ملتجا مرتضا چون کرد آسان بر عمر آن مشکلات ۱ گفت ای دریای جود و حکسمت و بسحر سخا

گسفته‌ام لولا عسلی صد بار و می‌گویم دگر کاندر این خوف و بلا و محنت و رنج و عنا

گر نسبودی مرتضاء بی‌شک عمر گشتی ملاک چند روزی از تودارم ای شه مردان بفا

پس امسیرالم ومنین عمار اسر را ب‌خواند گفت چون راهب مقیم است و به ما کرد اقتدا

پیش قیصر بر جواب این مسایل‌ها به روم چون رسانی نامه انجا زود برگرد و بیا

کشت در ساعت روان عمار سوی شهر روم سوی قیصر شدبه فرمان شه روز جزا

چون جواب این مسایل پیش قیصر عرض کرد ۱ امل مجلس جمله بشنیدند از شاه وه گدا

جمله را دین حقیقت آن زمان معلوم شد اکثری اسسلام آوردند بسی مکر و دغا

تسحفه‌ها کردند از بسهر شسه مردان روان عد پیغمبر چو دانستند او را متتدا

شادمان عمار بسرحست از ارادت بازگشت راه مسي‌بژید از وقت سحرکه تسا عشا

جونکه امد با مدینه بعد اندک مدتی

رفت پیش شاه و گفت احوال از سرتا به با

۵۴ ۱ دیوان سلیمی تونی

شه چو واقف گشت از اسلام بعضی اهل روم

از سر اخسلاص شکر حسضرت حسق کرد ادا زان ولایت دوسستان مرتضا کشتند شاد

دس‌منان را از غم و از غشضه پیش آمسد بکا گسفت عمار این چنین باید وصی آن کسی

کسز کرامت رحمة للسعالمین خوانسدی خدا کو بسود چون مصطفی حلال جمله مشکلات

داند آن جیزی که پرسند از ریا تانری گر به صورت با علی نسبت کنند خود را کسی

ذوق نی شکسر کسجا و حساصلی از بسوریا کر سهابالاتر از خورشید می‌سازد مکان

فسرق بسیار است از خورشید تابان تاسها دوستان مرتضا را داده حسق عسز دو کسون

وین کسرامت بشسنو از قرآن «تر سل تشا4 هر که او را مقتدا بسعد از نبی ننبود عسلی ۱

عسمر بساطل زئنج ضایع طماعتش باشد هنیا مر که کشت از جسرعة حبّ علی امروز مست

نوشد او فسردا شراب از دست شساه اولبا وانکسه نبود صورت اخسلاص حیدر بر دلش

هست خصمش آنکه آمد در حقش «تَبْنْ بدا6 کس چه گوید وصف آن شاهی که او را گفته است

حسضرت حق در کسلام خنویشتن مسدح و نا کتاه تسناج آنستما ایسزد نهاده بر سرش

گساه بسر بسالای آن ز استبرقش کرده قسبا؛

تصائد ۵ ۵

«لافستی الا عملی» خوان‌دش ز عرّت جسبرئیل

وز ره تسعظیم شکرش گفته حق در هل آتی» مانیاز و عجز پیش شاه خود آورده‌ایم .

خوه چه آره جز نیاز و عجز پیش شه گدا خساک آن راهسیم و؛ مي‌داريم امید نظر

کسز نظرمی‌سازدآن شسه خساک ره را یم می‌کنم اکسنون دعایی بشنو و آمین بگوی

کز سر اخلاص می‌گوید سلیمی این دعا تادرا پاکا خداوندا به حق انکه هست

بر سر خوان عطایت اهمل عالم را صلا حقّ صدر و بندر عالم مصطفی ختم رسل

آفستاب دین و دانش ماه روی والضسحی حسق باه جسملة مبردان امسیرالم‌ومنین

سرور ملک سسخاو ص‌فدر روز وا حصق نور خ‌اندان طسیبین و ط‌اهرین

گوهر دریسای عصمت حضرت خیراللسا حسق شسهزاده حسین دیکر حسیین بسن عملی

آن یکی مسسموم و آن مسظلوم دشت کربلا حسق زین العسابدین پسعنی عسلی بسن الحسین

نوم کشستی نسسجات و ادم آل عسبا حسسق پسوجعفر مب‌چمد بس‌اقر عسام اله

هم بیه حسق جتعفر صبادق امام رهنما هم به حسق جسمله فرزندان که ایشانند امام

ز اب تدای آفرینش تسابسه روز انستها

۵۶ دیوان سلیمی تونی

هم به حق جمله معصومان که ایشانند و بس دسستگیر عساصیان و شافع روز جا کس زکرم بسر عاصیان امّت احمد بپخش خاصه بر این جمع حاضر ربنا اغفر نا

ولایت نامه در منقیت امیرالمژ منین علی (ع)" ۳

ای دل ار داری هموای مروه و امل صفا نیستی از پسرد؛ غشاق بیرون در صف آ

گر صفایی بایدت از بهر خورشیدی طلب ۱ کافتاب و مسا را از نسور او باشد ضا

شاه مردان حیدر صفدر امیرالمومنین شیر یزدان شافع محشر علی مرتضی

معقتدای امت امد امتام حنْ و انس رمنمای دین ول حق وصی مصطفی

ک‌اثف سر حسقیقت شاه اقلیم کسرم شیر میدان شجاعت صفدر صف وغا

صاحب. اعجاز ره دین, آنکه معجزهای او هست در ملک ولایت بی عدد بی منتها

از عجایب‌های او این چند معجزگوش کن کان ولی حسق نموده در سه ساعت برملا

هست سلمان راوی این معجزاتِ بس قریب آن‌که منی خواندش سلطان تخت اصطفا

۱. نقل از جنگ اشعار شمارة ۴۹۹۲ مجلس شورای اسلامی به نام خزائن القصیده.

نصا ند

ایسن چنین گوید که روزی با امیرالمومنین

ذکسر مسي‌کرديم بسعضی معجزات انسبیا گفتم ای شه ناقة صالح تسمنا می‌برم

معجزی چندی عجب دیگر که بنمایی مرا این سخن را چون شنید از من روان بر پای خاست

رفت اندر حسجرة خود آن شه معجز نما آمد از حجره برون بر مرکبی آن شه سوار

بر سر و در بر سفیدش بود هم تاج و قبا رنگ آن مرکب سیاه و چون ملک بودش دو بال

بر یسمین و بر یسار او به فرمان خدا داد فه آواز قنبر را که یک مرکب دگر

بهر سلمان ار بیرون کاو بود همراه ما رفت قنبر مسرکبی دیگر چو بیرون آورید ۱ ۱ پیش شسه آورد بر حسب ارادت جابجا گفت ارکب بر نشستم شه بدیشان امر کرد

در زم‌ان رفستند مرکب‌ها اسر روی هوا ان‌چنان ک‌اواز تسبیح ملایک می‌رسید

یک به یک در گوش ما از زیر عرش کبریا مرکبان را کرد اشارت شاه تا نازل شدند

در لب بحری فرود آمد روان آن پیشوا بود دربا بس به غایت پر نهیب و هولناک

برفلک میرفت از وی موج و طوفان بلا شه نظر کرد ان‌دران امسواج دریای عظیم

کشت ساکن پیش او چون جرم کاری از حیا

۵۸

بعد از آن دست مرا بگرفت امیرالمژمنین شد روان در روی بحر و آن دو مرکب از قفا

من عجب ماندم که ما را در چنان دریای زرف نه قدم‌تر می‌شد و نه مرکبان را هم دو پا

در مسیان بسحر ناه یک جزیره شد پدید در زمین او همه گل بود بر جای کیا

بود با اشجار و با انمار بسیار اندر او قمریان خوش صدا و بلبلان خضوش نوا

در میان آن جزیره یک درخت آمد پدید کسز بسزرگی سرکشیده بنود. بر اوج سما

شه به جوبی کرد اشارت سوی آن عالی درخت چون کليم الله که او معجز نماید از عصا

آن شجر بشکافت از هم ناقه‌ای امد برون ول و هشتاهگز عرش چهل گز بیدا

شت در دنسبال خود آن ناقه اشتر کوله ای سرخ مسوی زاغ چشم و خوب شکل و دلربا

مرتضا فرمود کای سلمان بنوش از شیر وی بود همم چون شهد و نوشیدم ز روی آشتها

باز ضرمود آن ولی حق که ای سلمان از ایین مسعجزی بهتر همی خواهی که بنمایم ترا

من نعم گفتم به سنگی کرد اشارت پس عظیم گفت ای حصبا به امر حق از این صخره برا

ناقة دیگر برآمد طول او صد بیست گز

شصت گز عرض وی و چشمش چو جوهر در جلا .

فصائد

بوه از یساقوت اجمر سرء ز عنبر گردنش از زر و نسقره دو پهلو وز زبرجد دست و پا مرتضی فرمود کای سلمان بخور زین ناقه شیر زان که نبود در همه عالم از این خوشتر غذا من به امر شاه نوشیدم روان ز آن ناقه شیر آن چنان شیری که هم چون شهد بخشیدی شفا گفتم ای سیّدبگو تاروز محشر در بهشت این چنین ناقه که را باشد بدین زیب و بها گفت این و زین بسی بهتر تو را وز بعد تو شیعه ای مارا اگر چه شاه باشد با گدا کرد اشارت تا نهان درسنگ شد آن ناقه باز چون به امر شاه بود او را ظهور و هم خفا پسیشتر رفتیم از آن موضع درختی بس عظیم ۱ گشت پیدا بر مئال سدره بی حد منتها بود از الوان نسعمت جیده گرد آن درخت داشت بوی‌ مشک و عسنبر آن طعام جانفزا یک ملک کرده موکل حضرت ایزد بر آن ان ملک بر صورت انسان به غایت خوش لقّا پیش امد کرد بر شاه از ره عرزت سلام از هم چون بردگان پس رفت و استا او به جا من سوّال از شاه کردم کین نمیم از بهر کیست بر سر این خوان با عصمت که را باشد صلا گفت این خوانیست از جنّت پر از ناز و نعیم کز برای دوستان ما خدا کرده عطا

دیوان سلیمی تونی

این ملک بر وی مو کل حضرت خضر نبی

می‌رسد هر روز انسجا در صباح و در مسا ایین بگفت و دست بر.دستم به دریای دگر

درکشید آن بحر علم و حکمت و جود و سخا یک جزیره دیگر آمد اندر آن دریا پدید

کوشکی دروی به غایت روح بخش و دلکشا خشت‌ه‌ایش از زر و نقره. گلش از سیم بود

ط‌اق‌هایش از عسقیق و کنگره از کسهربا خضانه‌ها بسببار در وی از کل و درمای وی

صندل اسفید بود و حلقه‌هایش از طلا ضفه‌ها بسیار در وی از گل و از زعفران

مر طرف استاده صف های ملک در صمّه ها از مسلایک بود در هر ضفه‌ای هفتاد صفب

یسافتی از فیض ایشان جان و دل نور و صفا کرسیی بنهاده از بساقوت احسمر پیش قصر

پس بر آن کرسی نشست آن شاه جمله اولیا آن ملایک صف به صف در پیش شه می‌آمدند

جمله می‌گفتند بر رویش سلام و مرحبا شه جواب جمله را می‌داد و می‌فرمودشان

تا که می‌رفتند هم با جای خودیک یک جدا آن ملایک صف به صف در پیش شه چون آمدند

وانگهی گشتند فارغ از سلام و از دعا شد درون قصر آن شاه و مرا با خویش برد

کوشکی دیدم چو باغ خلد در نشو و نما

تصائد

در فضای او بسی گهای‌رنگ‌ارنگ بود

جوی‌های آب می‌گردید گرد آن فضا هم فضایش دلگشا و هم مسوایش دلپذیر

هم نسیمش عطر بیز و عنبر آمیزش صبا سود انواع درختان سرکشیده بر فلک

بر سر هر شاخ در تسبیح مرغی خوش نوا بر درختان میوه‌های تازه جون آب حیات

کز لطافت داشت شت بوی میوء باغ بقا درگذشت آن شاه از انجا رفت بر بالای قصر

آن‌چنان کز برج گردون روی بنماید ذکا گشت از بالا یکی دربای ظلمانی پدید

بر فلک میرفت از وی موج و طوفان بلا مرتضا کرد از غضب یکره در آن دریا نگاه

موج او ببنشست و طوفان دور شد از راه ما گفت با سلمان چه دریای است این دانسته ای

گفتم از راه کرم فرما ابا خیر الورا گفت این دریا همان است کاندر او فرعون غرق

گشت با نا و تم و خیل خویش و اقب شهر فرعون اندر این دریای ظلمت جبرئیل

کرد غرق از اهر حق با آن همه قصر و بنا گفتم ای شه تا بدین جا ما دوفرسنگ آمدیم

پازیاده از نسماز شام تاوقت عشا گفت اگر فرسنگ می‌پرسی بود پنجا هزار

از زم‌ان اب‌تدای سیر مباتانتها

۶۲

گفتم ای شه چون تواند بود این با من بکوی چون تویی دانای صاحب سر «لوکشف الغطا» گفت ذوالقرنین شرق و غرب عالم را بگشت هیچ از آن گشتن نشد ظاهر به جز رنج و عنا تخت بلقیس اصف ابن برخیا دریک نفس بی تسوقف سوی شهر فارس آورد از هوا از علومی کافریده حضرت ایزد نبود سیش از یک علم پسیش آصف بسن برخیا صد کتاب و چهار دیگر کانبیا را داده اند هست جمله پیش من معلوم بی سهو و خطا بیست پیش ادم و پنجاه پسیش شسیث بود بیست آمد بهر ادریس و ده اسراهمیم را از کتب‌ها چهار دیگرکآن بود مشهورتر ۱ هر داوود نسبی آمبد زبسور از ابب‌تدا از پسی تورات صموسی هست انسجیل مسیح آمده فنرقان ز بسهر مسصطفای محتبی از کستب‌های ع‌لوم اولیین و آخسرین هست پیش من به امر خالق رت العلا خسازن علم الهی کساشف اسرار غشیب ۱ حسجت ناطق منم بر خلق بی چون و چرا عالم الغیب فلایظهر علی غیبه بخوان از کلام حسضرت جبّار تا من ارتضا بر کسی یعنی نسازد غیب خود ظاهر خدا حصز یکی کالانباشد آن رسول مرتضی .

قصائد

آن رسول مرتضی بی شک و بی شبهه منم

کز کرامت کرده غیب خویشتن بر من خدا من ولی حسق وصی مصعطفايم بسی خلاف

شاه جمله اولیساو بسهترین اوصسیا در نسوردیدن زمین دور را از اسمان ۱

تسابيابم آن چه می‌جویم تمنا و رجا بر زمین و آسمان و اخترانم داده خکم

کرده حق از فضل خود بر جنّ و انسم پادشا عالم ربانی و آن نور سسبحانی منم ۱

کز ضمیرم روشن است ايينة کیتی نما هست تا جاوید طوق لعنت اندر گردنش

هر که چون ابلیس کرد از دوستی ما ابا این چنین اورد سلمان کاین سخنها را جو شاه

گفت دو کرت صلقت ز آسمان آمد ندا اسنت صادق آنت صادق با امیرالمومنین

قول تو صدق است و هست این صادقان را رهنما شد سوار آن شاه و من همراه او گشتم سوار

کرد اشارت مرکبان گردند از آن منزل هوا تابه شهر کوفه دریک طرفة العین آمدیم

پافتم مطلوب خود را جمله بر حسب رضا رفته بود از شب سه ساعت کین عجایب‌ها همه ۱

در سه ساعت بود و هست ایزد بر این قولم گوا این چنین باید امین و هادي دین خدای

این چنین شاید امام و پیشوا و مسقتدا

2 دیوان سلیمی تونی

گر بود عالم به هر چیزی که در عالم بود هم ز مه تاماهی و هم از ثریا تاثرا تول او مقبول باشه دعوت او مستجاب حکم او جمله روان و امر او بباشد روا این ارادت از حق است وله به خکم ما پرید هر چه خواهد آن کند «الّه بفعل مایشا؟ ای که می‌جویی کرامات از جنید و بایزید نیستی باب حر علم شاه مردان اشنا صد هزاران چون جنید و بایزید و شبلی اند از گ_دابان در آن فهسوار لاف تا چون سلیمی گر همی خواهی صراط مستقیم ببرره دیگر مرو یر از ره آل عبا

قصیده در شهادت امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع)" ۱ بانم ری مدع الاشیاء خلاق الوزی فد بدأث الان تظماً في مدیح ال ضطفی هست اولی اول از نام خدا گسفتن سسخن وانگه از نسعت و مسدیح مسصطفای مسجتبی بسر نبی و امل بیتش گوی صلوات و درود زانکه ایشانند خیر الخلق در هر دو سرا

۱. نقل از خزائی القصیده, نسخة خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی. شمار؛ ۰۴۹۹۲ مطابق با جنگ اشعار شمار؛ ۴۹۹۱ کتابخانة ملی ملک.

تصائد

آذگروا اجتانهم فن یفرب نم م اش حَف

نم في تنغداد مخ ۶ اه مرة مغ کربلا از م‌دینه از نسجف بس رک ربلا آور گذر

آن‌که از نسغداد وی سامرا درده صلا

متا الا فا ساطان الوزی صئز الهدی ای خوش آن روضه که جای ملتجای عالم است ۱

سرور صدر الامم سلطان علی موسی الرضا مهد قد صاز مشهود الوزی بل که

فسی ساسا بستغ عها آضل الصبی رو سوي آن حنضرت اور کاستان ببوس درش

هست چون مشتاد حج از قول شاء ان حسخت هشتم ولی حسق ام‌ام المتقین

مسقتدای امل ایمان مادی دیسن خدا کاشف سر حقیقت خازن علم نبی

وارث شا ولات والی دک ولا آن‌چه امکانِ کمال و حدٍ علم و حکمت است

کرده آن سلطان دين را حق به فضل خود عطا از حسیات و از وفات و معجزاتش نکسته‌ای

گ وش کن تابازگویم ز ابتدا تاانتها خادم خضاصش اباصلت این روایت می‌کند ۱

آن ستوده اعستقاد پساک دین پسارسا آن زم‌ان کز دار دنسیا رفت هارون الرشید

۶۶ دیوان سلیمی تونی

ببود سلطان خراسان در مدینه معتکف خلق عالم را به حق بود او امام و مقتدا

مسردم از اطراف عسیالم سوی او می‌آمدند ۱ مشکلات خلق حل مي‌کرد آن مشکل کشا

عالمی صیتِ کمال و فضل او بگرفته بسود گفت مأمون قصة وی با وزیران در خفا

مصلحت دیدندکان سلطان دین را اورند ۱ جانب مأمون که در طوسش بود مأوا و جا

گفت مأٌمون تاکه از فرط نیاز و اشتیاق نزد وی فنسی الحال بنوشتند نامی نامه‌ها

قفتاصد مأمون ببرد آن نامه‌ها را تارسید پیش آن سلطان پس از عرض نیاز و مرحبا .

نامه‌ها بسپرد چون بر خواند سلطان یک به یک این چنین فرمود بااتباع خویش واقربا

کاین زمان رفتن سوی ملک خراسان واجب است ورنه بر ما خاق را صحت بود روز جزا

گفت تاکردند اسباب سفر را جمله راست رفت با جمعی رفیقان تاچه آید از قضا

چون روان گشتند در مر جا و منزل معجزی ۱ دم به دم می‌گشت ظاهر ز آن شه معجز نما

که از زیر قدم آبسی روان کردی عیان گاه کردی خاک را زر بسی خواص کسیمیا

گاسنگ خاره از فرمانِ او گشتی روان گاه بر خارا ازو ماندی نشانٍ هردو پا

+

قصائد

گاه باران از دعایش ز آسمان نازل دی

که مسریض از برکت انسفاس او دیسدی شفا گاه قساضی بسود بر شیر قسوی و ببر ضعیف

شیر مسحکومش شده کسردن نسهاده بسر قضا گاه نسقش پرده از فسرمان او گشستی دو شیر

سا فسرو بردند خضصمش بر مثال اژده تشه سی‌ترسم مسطول گسرده ار نسه در کستاب

همست فسضل مسعجزانش بسی حد و بی منتهی بعد انسدک مسدّتی چون جانب طوس آمدند

کسرد اسستقبال وی مأمسون و خسلقی از قسفا در جوار خویشتن سلطان فرود آورد وساخت

دخسونی در خسورد وی از هسر طسعام و هر غذا از بسسسرای اسستفاده پسیش وی مسی‌آمدند

هر که بود از خواجه و درویش و از شاه و دا دید چون مأمون کمال و فضل آن سلطان دین

کسفت می‌سازم ولی عهد خودم ای مسقتدا گفت سلطانش که من در جفر جامع ضد این ۱

دیده‌ام چندین مکن تکلیف ایسن صعنی مرا حسضرت جسلدم رسول اله داده این خنبر

می‌روم پسیش از تو ای مأمسون از این دار فنا در غسریبی بسی کس و مسظلوم بکشندم به زهر ۱

آن چنان کافتد خروش و نساله ایسد از سما کرد مامونش بسی تکلیف و گفتا چاره نیست

از سر اکسراه داد آن را به خاموشی رضا

دیوان سلیمی تونی

بعد بیقت. خطه و سکه به نام شه زدند گفت مأم‌ون تا فرستادند در عالم ندا

حشمت و تعظیم وی هر روز می‌افزود و بود ۱ در همه حالی به وی خلق جهان را التجا

چون کرامت‌ها هسمی دیدند از وی دشمنان از ختسد رفتند جمعی نزد مأمون در خلا

کای خلیفه خنی از این گونه که رغبت می‌کنند انب فنرزند موسی از ره مهر و وفا

زود باشد گر نسیندیشی تسو تسدبیری به این کز خلاف خاق برکردد خلافت از شما

از حسد مأمون روان» کین رضا در دل گرفت داشت فکسر کش تن وی در صباح و در مسا

عاقبت بر زهر دادن کشت مأمون یک جهت از عذاب حسق نیندیشيد و از روز جزا

این چنین گوید سخن باصلت از آن سلطان دین اندران بقعه که اکنون مرقد است و هست جا

گفت زو از هر طرف یک مُشت خاک آور برم من ز هر حیش مشتی خاک آوردم جدا

آن سه مشت خاک را بویید ویک یک را فکند چارمین را گفت دارد بویی از جنّت سرا

گسفت قبر من بود اینجاکه پیش قبله است پشنوای باصلت حالم تاکنم با توادا

چونکه آن فاجر مرا فردا بخواند پیش خویتر بهر حخت می‌روم انجا تو هم با من بیا

تصائد

چون برون آیم اگر بینی گشاده روی من تو سخن گو ور بود پوشیده خاموشی نما

تابه خانه ایم و اید وصیّم پیش من آورم بععد از وصیّت رو سسوی دارالب ما

روز دیگر شاه انجم زد چو بر عالم علم ببوددر خلوت رضا مشغول وراد و دعا

قاصدی امد که مأمون منتظر استاده است بهر تشریف توای سلطان اجابت کن روا

حضرت سلطان روان نعلین را در پای کرد ۱ رفت سوی قصر مأمون گفت با سلطان درا

چون رسید آن‌جا به استقبال وی آمد برون از درون خانه مأمون گفت یا مولا بیا

رفت سلطان در درون بنشاند بر جای خودش برفراز مسندی بسسیار ب‌ازیب و بها

یک طبق انگور نزد خویشتن بنهاده بود ۱ گفت با ساطان بخور این میوه کرد اشتها

گفت ای مأمون مرا از خوردنش معذور دار زان‌که اندر وی نمی‌بینم به جز رنج و عنا

گفت با سلطان دین زین میوة جّت بخور ۱ حق جذت باتونندیشيده‌ام مکر و دغا

بهر سوگندش سه دانه خورد از آن انگور و کرد ۱

عزم رفتن گفت مأمون می‌روی برگو کسا؟

گفت سلطان از سر اکراه با وی این سخن می‌روم آنجا که بفرستادی تو ای مأمون مرا

۹

۲ دیوان سلیمی تونی بسرقع اندر رخ کشید آمد به خانه تکیه کرد بست در بساصلت تاگردید در صحن سرا کسودکی نه ساله با روی چو ماه آمد پدید گیسوان در بسرفگنده بسود آن بسدر دجا گفت باصلتش که درها بسته بود جون آمدی کسیستی با من بکو ای کسودک فرخ لقا گفت از پسیش خندا من حختم در نسزد تو نسقد این سلطان تیم سرور امل تفا در مدینه بسودم ایین ساعت که ناکه هاتفی سوی مسن از بارگاه غیب در داد این ندا کسای پسر بشتاب تا دیدار باب خویشتن ۱ زود دریسابی که دارد رو به فنردوس الصلا صسن بسه طی ارض این دم از مسدینه آم دم دل ز سسوز غسم پر آتش, دیده پر آب یکسا حسفرت سسلطان شنید آواز رزند عزیز گسفت ای نسور دو چشسمم زودتسر نزد مسن آ رفت اندر خانه بماب خضویشتن افتاده دید رنگ لصلش کشته از سیب سم چون کهربا گفت ای مسعصوم و ای مسخدوم مظلوم السلام با تو برگو تا که کرد ایین ظلم و بیداد و جفا ای شسده محروم از پار و دیسار خسویشتن دیده در غضربت هزاران مسحنت و رنج و بلا ای کشسیده جسور حشاد و جفای دشسمنان

دوستانت را نوده زمره چسون و چترا

تصاند

فدسیان جمله بر اعدای تو لهنت می‌کنند در نلک کروبیان دارنسد بسهرت مباجرا

منتظر هر سو ملایک صف به صف استاده‌اند بسر سر راه تسو منی‌آیند خسیل انسیا

می‌خورد افسوس برتو حضرت حجدت رسول مساتم فقستل تسو منی‌دارد عسلی مسرتضا

ای قستیل زمر کین دشمنان هممچون حسن بر تو می‌گرید به صد زاری شهید کربلا

عسابد و بسافر در انسدوه تو می‌نالند زار ۱ صتادق و کاظم هسمه دارند از ببهرت عزا

تسو ریب اندر خراسان, در مدینه من بتیم چون کنم ای سید مخدوم مسن وا حسرتا

بر عسریبی توکسريم یبایستیمی خودم کس چو من یارب در این محنت مبادا مبتلا

۱ گفت ساطان الوداع ای قسرة السین پدر الوداع ای دی‌دنت ايسينة جان را جلا

لوداع ای آمده هسمنام جسد خسویشتن الوداع ای ینت‌ادگار ماه روي و الصسحی

الوداع ای گسلبن نسوخیز بساغ اهستل بسیت الوداع ای شاخ سسرو بسوستان هسل اتسی

الوداع ای مسونس جان هست هسنگام رحسیل می‌روم زین دارفانی مر‌تورابادا بقا

پس تسقی را حضرت سلطان به بستر درکشید

۷۲ دیوان سلیمی تونی

بر دمان وی نهاد ازگه دهمان خویشتن

از دمان او بسرون آمد کفی محض صفا پس تسقی آن را نرو برد.و رضا جان را سپرد ۱

جان به حق تسلیم کرد ان صاحب تاج و لوا بهر غساش آب و تن شو اندر آن خانه نبود

چون تقی برخاست حاضر شد به فرمان خدا داد چون سل پدر اسباب تکفین آن‌چه خواست

ببایکی تابوت پیش وی درأمد از هوا چون تقی از بعد تکفین کرد بر سلطان نماز

در زم ان باصلت از تابوت خالی دید جا در خروش آمد تقی را گفت: کاو سلطان دین؟

کگفت هست این لحظه انسدر بارگاه کبریا چون نماز ارند بر وی حمله کزوبیان

هم به جای خویش باز آرندش از هفتم سما تادر این بودند تابوت امام آمد به جای

از برون ببرداشت مأمون نوحه وبانگ و صدا گفت با باصلت شهزاده تقی من می‌روم

بامقام خود مدینه» خیر بادت ای فتی این بگفت و گشت غایب. کرد در باصلت باز

دید مأمون را برهنه پاو پیراهن قبا بباگکروه خادمان با زاری و افسفان همه

این عجب خود کشته سلطان را و خود دارد عزا جچون شد اندر خانه مأمون بهر تجهیز امام

گفت باصلتش که این ساعت تقی شمع هدا

فصائد

آمدو اش یداد از بنعد تکفین و نماز با مقام خسویش رفت آن وارث آل عسبا خواست ون تا به نزد گنبد هارون کند ۱ قسبر سسلطان در پس پشتش درون آن بنا خادمی گفتش رضارا گر تو می‌دانی امام پیش میي‌باید نه اندر پس امام و پیشوا پس همان موضوع که آن سلطان وصیّت کرده بود گفت تاکندند قبرش چون چنان کرد اقتضا چشمه‌ای پر ماهیان اندر لحد امد پدید ۱ در ظهور آمد تمامی هر چه بود اندر خفا در میان ماهیان نرد ماهیی بزرگ کشت بدا و بخورد آن ماهیان ریز را خواند باصلت آن‌چه سلطان گفته بودش تا کند ۱ چشمه و ماهی نهان فی الحال بر حسب رضا گفت مآمون یا اباصلت این چه رمزی بد بگو ۱ تسا چه معنی می‌نماید حضرت سلطان به ما گفت می‌گوید شما چون ماهیان ریزه اید ۱ در جهان گر چند روزی تان بود نضو و نما قایم مسا فی السئل باشد چو ماهی بزرگ کو شود ظاهر شمارا جمله گرداند فنا گفت یا باصلت آن اسمی که خواندی بازگو ۱ تا که من هم یاه گیرم هست اینم معا گفت چون خواندم همان ساعت برفت از یاد من زانکه آن اسمیست حق انسبیا و اولبا

۷ دیوان سلیمی تونی

شد ز وی در خشم مأمسون پیش از دفن امام حبس فشرمود از عنادش تا که باشد در عنا

مت یک‌سال آن بسیچاره در زنسدان بسماند بندبر پابی کس وبی خویش و پار و اقربا

آخر آهد چون به جال نالید بر درگاه حق کسفت بر حالم تویی واقسف الهی رئنا

نیست کس فریاد رس غیر از تو ای فرپاد رس ۱ بسي گسناهم ان‌در ایسن زنسدان و تو هستی گوا

داغ سلطان سوز هجران بند و زندان چون کنم؟ سوخته جسان دارد اشفان دل ز درد بسی دوا

عالم اسر ببه حسفی آنکه دارد ذات تو ۱ از نیاز و طاعت خلق همه عالم غنا

حق این له سقف میناء بی طناب و بی ستون کز کمال صنع خود کردی به شش روزش بتا

حق این خیل کواکب این دو شمع مهر و ماه ۱

کز کرامت شان عطا فرموده‌ای نور و ضیا

حقّ مشتافان درگاهمت که جانها کرده‌اند . از سسر شسوق و مسحبّت در ره عشقت فسدا

حسسرمت کسسروبیان و انسبیای مسرسلین کز دو عالم نسیستشان جز درگه تو ملتجا

حسق صتدر و بسدر عالم متصطفی و آل او کز کرم یا رب خلاصی ده از این زندان مرا

بود مشفول دعا باصلت در زندان که دید پیش خود حساضر تسقی را شاه جمله اتقیا

تصاند ۷۵

۳ دست او بگرفت و آوردش از آن زنسدان بسرون دست خود مالید بر وی کردش از زندان رها بعد چندین رنج و محنت چون از آن زندان و بند ۱ شد خلاص آورد شکر حضرت ایزد بجا ای که دعوی مستمانی و ایمان می‌کنی این چه اسلام است و ایمان؟ ای همه شرک و خطا افستم گسویی مسحمد راو بر فرزند وی ۱ مسی‌کنی ظسلم و روا داری» ک‌جا بب‌اشد روا مر که بر آل نبی دارد روا طلم و ستم ۱ از خدا او را عسذاب ج‌اودان باشد سا چون سلیمی تا که باشم زنده لعنت می‌کنم روز و شب بر طالمان خاندان مصطفی

المسچع فی بحر المتدارک در مدح امیرالمژمنین علی (ع) ۱ ۱۲ یباعلی السلا. باولی الولاه یبا شفیع الوری. با کسفیر الصطا وارث الان‌بیا, اشرف الاولب. سید الاوصیاء زبدة الاصفا ناصر المومنین» قاتل الهشرکین. صاحب شرع و دین, در کمال یقین نیستت کس قرین» جز نبی امین» سیّد الغرسلین. خاتم الانبیا شاه جنّت جناب. میر سدره مب با تو حق را خطاب. مدح تو در کتاب فضل تو بی حساب. نام تو فتح باب کنیتت بو تراب بو الحسن بو العلا قدرت کردگار» لطف پروردگار. کاوّل هشت و چار, فاسم خلد و نار صاحب ذوالفقار, قاتل ذوالخما صفدر کارزاره شیر صف غزا نقد جان را روان. حاصل انس و جان, روح روحانیان» در همه آسمان

در زمین و زمان. هم‌چو مهری عیان» ذات تو بی گمان» هست نور خدا

۳ دیوان سلیمی تونی

بردو عالم سری» سیّد و سروری» حیدری صفدری. قدرت داوری شافع مسحشری» ساقی کوثری» مسیر دیین پروری» شاه روز جزا ناصر ملتی. مادی امستی. لحه رحمتی» معدن حکمتی از خدا حشتی. مصطنا حشمتی, واجب الطاعتی» مستجاب الدّعا بر قضا و قدر حکم تو راهبر حا کم بجر و بر خا تج وش مانع ظلم و شس نفس خیر البشر اصل اثنی عشرء فخر آل عبا وی نون نامک گنت اس وف تلع و نکم رک بر تو هر کس که شک آورد قد هلک ماند اندر درک» جاودان مبتلا ای تو بی اشتبا» بر همه خلق شاه» شاه انجم سپاه نیر و مهر و ماه داور دیین پناه مسحض لطف آله, شافع همرگناه؛ دافغ هر خطا من به صدق تمام, هستم از جان غلام. زان به خسن کلام. گشته‌ام نیک نام گفته‌ام یا امام. بر تو هر صبح و شام چون سلیمی سلام» با درود و ثنا گر به رنج و محن, گشته‌ام ممتحنء در همه انجمن, از تو گویم سخن تا بود جان به تن, هست با بوالحسن روز و شب ورد من, ذ کر و مدح شما

در جواب افضل المادحین مولانا حسن کاشی " در مناقب امیرالمژمنین علی )

۱۳ والی دیین مرتضی هست ولی خدا هست ولی خضدا والی دین مرتضا کس وصی مصطفا نیست به غیر از علی . نیست به غیر از علی کس وصی مصطفا در حسرم کسبریا تمرم سیر از جتی درم امسر زج در حسرم کسبریا حاکم دارالسما: تاسم نار و حنان تناس نار و حنان حاکم دار البما زینت عرش خداه هست زنام علی هست ز نام علی, زین عرش خدا

۱ مطلم قصید؛ مولانا حسن کاشی ۱ پار نبی مصطفی» هست علی مرتضی هست علی مرنضی. یار نبی مصطفی 5

(دیو ان ص کاشی. ص‌ ۷

صاحب تاج و لو؛ جز شه مردان مدان سرور ملک سخاء مهر سپهر کرم صفدر صف غزاه حیدر دزنده حی از کف معجز نما» ساخته دین را قوی کرده به معجز ادا؛ قرض رسول خدا عهد نبی را وفاء غیر علی کس نکرد ورد صباح و مسا هست مرا نام او ذکر شه اولسا» عین عبادت بود بعد نبی مقتداء نیست جزائنی عشر هست مرا اقتداء زان به علی و به آل یا ولی الله تو راء از دل و جان چاکرم ای همه شامان گداء در ره احسان تو حب تو سازد عطاء دولت دنیا و دین بر تو سلام و ثناء گفته خدا در کلام در حق توآنماء آمده از کردگار خواجهٌ هر دو سرا» با تو ز یک نور بود زان شده خیر الورا؛ هم چو نبی نام تو کرده طفیل شماء دنیی و عقبی خدا شافع روز جزاء یانبی الله تویی غذر گناهان ماء هم تو بخواه از کرم ما همه جرم و خطاء تو همه لطف و کرم هم‌چو سلیمی رجاء جز تو ندارم به کس از سر صدق و صفاء مادح این حضرتم شیر نیاز و دعاء نیست مرا تحفه‌ای

قصاند

۷۷

جز شه مردان مدان» صاحب تاج و لوا مهر سپهر کرم» سرور ملک سخا حیدر دزنده حی» صفدر صف غزا ساخته دین را قوی» از کف معجز نما قرض رسول خدا؛ کرده به معجز ادا غیر علی کس نکرد عهد نبی را وفا هست مرا نام اوء ورد صباح و مسا عین عبادت بو ذکر شه اولیا نیست جز ائنی عشر بعد نبی مقتدا ز آن به علی و به آل» هست مرا اقتدا از دل و جان چاکرم. یا ولی الله تو را در ره احسان تو ای همه شاهان گدا دولت دنیا و دین» حب تو سازد عطا گفته خدا در کلام» بر تو سلام و ثنا آمد از کردگا در حسق تو آنما با تو زیک نور بوده خواجة هر دو سرا هم چو نبی نام تو زان شده خیر الورا دنیی و عقبی خداء کرده طفیل شما یانبی الله تویی. شافع روز جزا هم تو بخواه از کرم» غذر کگناهان ما تو همه لطف و کرم؛ ما همه جرم و خطا جز تو ندارم به کس, هم‌چو سلیمی رجا مادح این حضرتم. از سر صدق و صفا نیست مرا تحفه‌ای» غیر نیاز و دعا

حاجت ما کن رو از کرم و فضل خویش از کرم و فضل خویش. حاجت ما کن روا

۷۸

دیوان سلیمی تونی

در نعت حضرت پیامبر مدح ائمه (ع) ول

يا رب به حق مصطفی:سلطان تخت اصطفا

شمع هدی نور خداء شمس الضحی بدر الدّجا يا رب به حق مرتضی» حیدر امیرالمومنین

ماه سپهر صل اتی» خورشید برج انما با رب به حقٌ فاطمه, آم الحسین والحسن

ببنت نبی» زوج ولی. فخر البشر. خیر الوری پا رب به مير دین حسن. هادی دیین ذو المنن

سبط نبی هاشمی. چشم و چراغ مصطفا يا رب به ناحق ریخته. خون حسین بن علی

شاه شهید تشنه لب مظلوم دشت کربلا یا رب به حقّ طاعت و اخلاص زین العصابدین ۱

آن نسوح کشستی نسجات آن آدم آل عبا ارب به فضل و دانش باقر امام الستقین

آن ک‌اثلف علم السقین آن والی‌ ملک ولا پا رب به حق و حرمتِ صادق که صذیقان همه

هستند مولایش به جان اندر ره صدق و صفا يا رب به حق موسی کاظم که آمد وصف او

والک‌اظمین الغفایظین از حضرت رب العلا با رب به حق مرقد پاک اسام هشتمین .. .

سلطان خیل اولیا؛ اعلی علی صوسی الرضا یارب بسه حق وارث علم همه پیغمبران

بعنی تسفی متقی آن شاه جسمله اتسقیا

قصائد

۷۹

یا رب به اخلاص علی بِن محقّد کز شرف

با رب به حق عسکری شاه سپهر سروری موسی کف عیسی نفس» حیدر دل احمد لا

بسارب به حسق قایم ال نبی صاشمی مهدي هادی کاو بود بر خلق عالم مقتدا

یا رب به حق چهارده معصوم کایشانند و بس

هم رهنمای راه حسق» هم شافع روز جنزا کان دم که درمانیم ما بیچارگان در کار خود

بخشی به فضل و مرحمت جرم و گناه جمله را چون از سر صدق و صفا گوید سلیمی این دعا

فصید:ة غدیریه

لسبحان من تمس بالعز و اشلا پاک و بزرگوار خداژند لسم یسّل آن اولی که بی ازل و بی نهایت است چون بی حنداست در حق ما لطف و رحمتش بسعد از ثنا و حمد خداوند دوالجلال سلطان بارگاه رسالت که گفته حق حرفی ز صفحه‌ای صفتِ اوست پا و سین

آن سیّدی که هرگز ازو در جمیع مر

۱۵

۱

سسبحان مسن تفُرة بالمَجد و اقا کو دایم است و باقی و باقی همه فنا وان آاخری که نیست بسدایت بر او روا شکر و ثنای او به دل و جان کنيم ادا گوئيم نعتِ سرور و سرخیل انبیا در وصف روی و مویش: و الیل و الضحا رمزی ز نامه شرف اوست طاوها وافع نگشت یک سبر موزلت و خطا

۱. تمل از حامع التصص: نسخه خعلی کتابخانة مجلس شورای اسلامی» شمارةه ۰۱۸۶۴۹ صص ۲۴۳۲ - ۴۵ ۲.

7

۸ دیوان ,سلیمی تونی

شصت و سه سال عمرش از آن شصت سه به حق در سال آخرین که به حجّ الوداع رفت وانگه وداع کرد به صد خزن‌نو بازگشت تا منزلی رسبد که آن را غدیرخم در حال جبرئیل امین دررسید و گفت ایین آیتٍ به هیبت و تهدید را رسان یعنی رسان رسالتِ مارا به خلق زود ایین امر را اگر نرسانی بود چسنان دانی چه امر بود بدان هست از خدا زیرا که فرض و واجب اسلام هر چه بود در باب دین حق همه امری رسانده بود فرمود از جهاز شتر تا که منبری دست علی گرفت نبی و به منبرش گفتا که نفسهای شما ای گروه آنک گفتند سر به سر که خدا و رسول او گفتا نبی که هر که من اولی‌ترم به وی وان کس که مقتدا و موالی او منم نفس من وولي و وصی و برادرم ماهر دو را خدای زیک نور آفرید طاعت هزار سال کنی بی ولای او کرده خدای طاعتِ او فرض و هر که سر چون این رسالت از قبل حق نبی رساند جبریل آمد از ره تعظیم و باز گفت

امروز دیسن ز ابن عم تو کمال یافت

دعوت نمود بیست و سه سال او چو خلق را حجّ و طواف و عمره بکرد از سر صفا رو برره م‌دینه روان شاه رهنما گویند خواجه کرد نزول اندر آن فضا باایهاالرسول خدا می‌کند ن دا بلغ چوامر بود ز درگاه کبریا از کس مدار خوف و به حق کپر التجا نرسانده‌ای تو هیچ رسالت از ان ما امرامامتِ اسد الله مسرتضا زان پیشتر به حکم خدا کرده بوّد ادا یر از امامت ولر‌اله مسرتضا کردند وز بلال سوی مردمان صلا بر برد تا که حخکم خدا ورد به جا اولی‌تر است. کیست؟ بگویید بر ملا اولی بود به ماو بر این حق بودگوا اولی بسود علی» بسود این والی ولا از بعد من علیش امام است و رهنما این جمله اوست از کس و از خویش و اقربا ناکس بنود که می‌کند او را زمن جدا آن طاعت است ضایع و عمرت بود هبا پیچد ز طاعتش بود او مسدبر و دغا بر آمتان خویش در آن جای دلگشا کای گفته کردگار تو را مدحت و ثنا

اسلام را پدید شد این زینت و ها

امروز کرد دعوت خود بر تو حق تمام در شأن شاه چون که شنیدند مردمان آنهاکه دوستان و مسطیعان او ب‌دند وآنها که بود در دل ایشان نفاق و کین زان جمله مدبری ز بنی فسهر نام او آن آیت و حدیث چو در شأن شه شنید بی‌خود دوید نزد پیمبر کای نبی حق گفت کُنث مولا و جبّار گفته است چون حضرت نبی سخن آن لعین شنید بی امرٍ حق نفس نزدم در جمیع غمر نعمان شنید این سخن از کین و غُضّه کرد يا رب اگر حدیث پیامبر به قول توست تااین دعابکرد دگر بار جبرئیل وحسی آوریبد نزد نبی سَأّل سائل تادور رفت یک سپری ابر آتشین سنگیش بر مسیان سر آمد ز آسمان افتاد و جان به مالک دوزخ روان سپرد بر قول کردگار و نسبی و ولی او این معجز و ولایتِ پیغمبر و علی برداشت هر دو دست نبی سوی آسمان يا رب که دوستان علی را تو دوست دار هر کس که نصرتش طلبد نصرتش بده لعنت بر آن فرست که با وی کند خلاف

پا رب فرج دهش ز هر رنج و شّت آنک

الیسوم آیت آمده مت از خدا کشتند شاد و تهنیه گفتند و مرحبا

هر موی گشت بر تن ایشان چو ازدها نسعمان فهر آن‌سگ مردود بسی حیا آن رو سیاه زرد برامد چو کهربا بسر قسول بو تسراب نسداریم مارضا یبا این حدیث می‌کنی از خویش افترا گفت ای به دین حق نشده هرگز آشنا از حکم اوست هر چه پرأید ز من صدا رو سوی آسمان و همی‌ کرد این دعا بی طاقتم مرا به بلا ساز مبتلا امد ز حضرت ملک الارض والسما گفت از ستمگر تو عذاب آمد و بلا بالای سر پدید شدش ناگه از قضا کز سرگذشت و زود برون رفتش از قفا می‌داشتند بسر سر او قوم وی عرا هر کس که شک کند بود اینش ز حق جزا دیدند خلق و جمله فتادند در بکا گفت از ره نسیاز به زاری که ریتنا اعسداش را ژراء عسداوت بسده جرا مخذول دارش آن‌که به خذلان دهد رضا بر اهل بیت» ظلم و ستم دارد او روا بر عهد او بسماند» و بااو کند وفا

ور ۳

یت وب اس تسی:

کرد این دعا چو حضرت سیّد ز روی صدق زآن مسنزل شریف گرفتند راه پیش آن معجز و کلام و احسادیث کز نبی کردند ثبت جملة اصحاب بی خلاف هر کس که کرد پپروی او نجات بافت وان‌کس که سر ز حکم نبی از خلاف تافت کر موژمنی و لاف تولاً همی زنی می‌گو سلیمی از دل و جان تا که زنده‌ای

بارب به حق سیّد کونین و آل او

4 ۰ یه ۳ یاب ,ببلیمی تونی

در حق آن ول خضدا شش اولس| رف‌تند تسامدینه رسیدند از عنا دیسسدند در دیر و شستیدند بر ملا از ابستدای این سخنان تسا بسه انستها باشد به حشر منزل او جنت العلا از قول ایزدش درک الاسفل است جا در راه دوستیی علی ساز جان فدا در مدح اصل بیت سخنهای جانفزا و آن فت و منزلت که توشان کرده‌ای عطا

کز فضل جادهی همه را ز آفتاب حشر در زیر ساية علم سبز مصطفا

این قصیده در جواب مولانا لطف‌الله به مقام نیشاپور به التماس بعضی اعزه

در یک سحر گفته شده

هر سحر چون برفرازد رایت زر آفتاب از میان ظلمت شب خضر وار آید برون از تسجلی جمال خضویش نسورانی کند بر زمین افتد مثال بندگان از روی سهر سرور ملک ولایت شاه مردان بوالحسن آن ولی حسق که از ببهر صلوة عصر او آن شهنشاهی که ایزد کرده حکمش را روان آن عطابخشی که هست از فضلة احسان او

نیست چون بی مهر مهرش هیچ نقدی را رواج

۴

رخ برافروزد بر اين فیروزه منظر آفتاب پرتو نور افگند بر مفت کشور آفتاب چار حد دار ظلمانی ششدر آفتاب تانهد بر آستان مرتضی سر افتاب آن‌که کمتر بنده‌اش ماهست و چاکر آفتاب گشت راجم در غزا از حکم داور آفتاب بر زمین و آسمان و بر مه و بر آفتاب بر سر خوان فلک قرصی مزعفر آفتاب می‌زند بر نام آن شه» سکُه بر زر آفعاب

۸۳

از شراب حٍ حیدر هم چو مستان خراب گر نباشد از بسرای دوستان مصطفی تا شمارندش ز خیل چاکران کوی او گفت سلطان کواکب, نام او را زانکه هست بسهر مشعل‌داری ایوان قصر قندر او گرنکردی نور از مهر ولایت اقتباس گر نبودی نور فیض مصطفی و مرتضی هست از فیض علی همراه با او پرتوی در بیان فضل خورشید ولایت مرتضی در طریق دین حق جون نور ایمان مهر او ست ببا علو همّت و رای رفیعش نه نلک نسبت حیدر مکن با هر کسی گر عاقلی بهر اعدای امیرالم‌وژمنین هر بامداد از شماع ذوالفقارش لمعه‌ای کرده‌ست کسب تافته از نور رویش عکس بر رخسار مهر در مدیح مرتضی تابنده می‌گويم سخن یک قصیده در جواب لطف. جمع دوستان مطلعش وقت سحر بنهادم و کردم تمام تا سلیمی نقش می‌بندد سخن در مدح شاه یک قراضه نیست الا قرضم از دنیای دون روز و شب بر خود ز برد فاقه می‌لرزم از انک لیک یابم فیض از آن شاهی که پیش جود او

از ضمیر روشنم تا شد فروزان مهر او

می‌فتد هر روز بر دیوار و بر در آفتاب روی نسنمابد دگر از حد خاور آفتاب سر نهاده بر خط فرمان حیدر آفتاب از گدایسان در آن شاه صفدر آفشتاب چون غلام قابل ترک است در خور آفتاب تا ابد بودی چو جرم مه مکذر آفتاب کی به عالم تافتی بر بحر و بر بر آفتاب بر همه عالم از آن شد نور گستر آفتاب نسخة روشن همی آرد نلک بر افتاب در هواداری از آن شد مهر پرور آفتاب تودةٌ خاکستر و در. وی یک اخگر آفتاب چون کند نسبت کسی هرگز به اختر آفتاب می‌کشد از چرخ چارم تیغ و خنجر افتاب می‌کند هر روز از آن عالم مسخر آفتاب هست از آن رو عالم آرا و منور آفتاب بسآشدم تا بنده از طیع سخن‌ور آفتاب خواستند از من ردیف آن سراسر افتاب پیش از آن کز برج گردون بر زند سر آفتاب هست بر لوح دلش گویی مصور آفتاب هر صباح ار می‌فشاند بر سرم زر آفتاب گرمیی در کش نمی‌بینم مگر در آفتاب با همه رنعت بوداز ذژه کمتر افتاب در ضیا با من نياید در برابر آفتاب

بساشد اندر سایة شاه ولایت جای من

بر سر خلقان چو تابد روز محشر آفتاب

ور

مرثیة امیرالم و منین حسین )

این بارگاه شاه شهیدان رک ربلاست این باب دین پناه در دار حنت است این ملتجا و مقصد خیل ملایک است ایین مشهد منور سبط محمّد است این منزل است جای اسیران اهل‌بیت ایین قتل‌گاه شاه شهیدیست کز غمش ایین مستزل مهیست که گاه غروب او این روضه هست کمبةٌ حاجت روای خلق این رهنمای اهل حق ودین وملت است این اختر منیر زگردون عصمت است این گوهر خزانة شاه ولایت است این شاه و شاهراده خلق دو عالم است این نور هر دو دیدهٌ زهرا و حیدر است ایین‌آن شه شهید ستم دیده‌ایست کو هر صبح و شام این نلک نیلگون لباس گردون ز عکس خون شهیدان شده استِ لعل دل‌ها اگر نه خون شد از این درد و ماجرا ای هر که کرد با تو و با عترت تو ظلم ک‌افرترین جملهة کفار عالم است از بسهر دشمنان شم لسنت ابد ایزد طفیل نور شما افریده است در کشتی نحات بود آنکه از ازل

۱۷

ایین خوابگاه قرّة عینین مصطفاست جنت دری زدار مقیمان این سراست وین مسکنن و مستازل ارواح انبیاست وین مرقد مسطهر فرزند مسرتضاست وین مسکن و مقام شهیدان کربلاست تا حشر کار انس و ملک زاری و بکاست خورشید را بسوخت دل از مهر و مه بکاست یسعنی حریم مسحترم حجخت خداست ان متتدای ستقیان هادی صداست وین ماه مهر پرور والشمس والنضحاست کز قدر. جبرئیل امین بر درش گداست وین راحت وسرور دل وحان مصطفاست از قوم خویش ومسکن مألوف خود جداست در خون کشیده دأمن آزین حسرت وعناست وز مهر زرد چهرة خور هم چون کهرباست هر دم روانه خون دل از چشم ما چراست جاوید در عذاب خداوند مبتلاست کایذای امل‌بیت رسول خدا بخواست در حق دوستان شما مدحت و ثناست گر ماه و آفتاب وگر ارض اگر سماست باب حر دوستی شما جانش اشناست

۸۵

امل صفا بخاک درت کرده‌اند روی هر کس به مقتدا و امامی برد پناه چون از شفاعت تو نباشیم امیدوار با صد نیاز همچو سلیمی خسته دل اربابت حاحتیم به درگاهت آمده هستم گناهکار وگر چه بسی مرا

چون خاک درگة تو به از مروه و صفاست مارا بر آستان تو ای شاه السجاست آن قرب و منزلت که به درگاه حق تو راست رویم بر استان تو و دست بر دعاست چون حاجت و مراد به درگاه تو رواست

خوف است از گناه به حتِ شما رحاست

غیر از شما چو نیست شفیعی دگر مرا

تا روز حشر دست من و دامن شماست

در منقبت امیرالمومنین علی ) ۱۸

تسامرااز فضل یزدان نیم جانی در تن است

مدحت شاه ولایت روز و شب ورد من است هست روشن روزنِ جانم به مهر مرتضی

کافتاب مهر او تابان مرا زین روزن است روز و شب با ذکر ان شاهم که از قول نبی

ذکر آن سلطان دین پرور عبادت کردن است هر که سر بیرون برد از طوع فرمان علی

گر ملک باشد که طوق لعنتش در گردن است بر زبان چون وصف ضرب ذوالفقار او رود

آب گردد از صلابت گثر چه کوه آهن است مومنان را تازه باشد جان ز حب مرتضا

وز عداوت خارحی پیوسته در حان کندن است

۶

دیوان سلیمی تونی

آن‌که کرد از بیحیایی با شه مردان خلاف مرد نتوان گفتنش صد بار کمتر از زن است دشسمن آل عسلی هسرگز نسیاید در ببهشت کی گذر یابد شترکش ره [به غار] سوزن است هر که با حبٍ امیرالمومنین رفت از جهان در قیامت جنت الفردوس او را مسکن است کی مسحتان عسلی را آتش دوزخ رسد چسون به یاد او بر ابراهيم آتش گلشن است ای که در حانت چو حان در تن ولای مرتضاست شاد زی کت بوسف مقصود در پیراهن است بسود در صمعنی همه وقستی معین دوستان شامد این فصةه سلمان و دشت ارژن است مهب ال محمد دان صراط المستقيم چشم دیدی ساز پیدا ورنه ره خود روشن است از ازل زن دست دل در دامن حب علی چون سلیمی تا ابد دست من وان دامن است

در توحید و نعت پیامبر )

زبان گشای به شکر و سپاس ح ودود که صنعش از عدم آورد خلق را به وجود ز بهر مسظهر انوار خویش قدرتِ او نخست صورت انسان ز روی لطف نمود به حکم اوست همه روز ترک گردون را کشیده تیغ زر افشان بر این حصار کبود به امر اوست فروزان ز بهر هندوی شب هزار شمع بر این قصر برکشیده زدود

ببه امر قدرت اوبند با قیام و قعود

۸۷

زهی حکیم که بر وحدت و بزرگی او زهی کسریم که با خاکیان پر ذلت روانه کرد رسولان به ما ز حضرت خویش درود بر نسبی‌اش بسهترین مسوجودات ز بهر نور وی استی نیامدی همرگز که تابه نام محمد نشد نبوت ختم کمینه بنده هندوی خواجهة دو سراست ار متابع قول حقی ز بسمد نبی امیر روز جزاو امین جای رسول که بود؟ آن‌که به تیغ آشکار کرد اسلام هر آن‌که دم نه چو سلمان ز حبٍ حیدر زد کجاست؟ خستة کینش که مالک دوزخ کسی که بسفغض علی را بپرورد در دل کمین غلام غلامش که بود ترک فنلک اگر نه شمسه گردون عصمتش در خور چراغ چشم نبی شم اهل‌بیت بتول

درود ب‌اد روان ورا که از غم شان ۱

ز حسرت لب او جوی انگبین شده تلخ ز حلق تشنه‌اش آن دم که خون روان کردند دگر امام به حق زین عابد آن‌که چو او ز قول باقر و از صدق صادق آ که شو

ز بعد موسی کاظم» علی بن موسی است

زبان و دل دو جهان راست شاهد و مشهود عنایت و کرمش بی حد است و نامعدود جه لطف‌هاست که در حقّ بندگان فرمود که شد جهان به طفیل وجود او موجود به پیش آدم خاکی ملایکه به سجود نگشت عساقبت کسار انسبیا مسحمود که استان درش راست هشت خلد حدود بو امام به حق مقتدای خلق که بو وصی نفس محمد ولینی خی ودود که بود؟ که ز آینة خلق زنگ کفر زدود اگر چه بود سلیمان که باد می‌پیمود دهد به هاویه شربت ورا ز نار وقود به حشر آتش دوزخ بسوزدش چون عود که کشت خسرو گردون به طالع مسعود بدی به خانه کجا آمدیش زهره فرود که کردگار به پاکی و عصمتش بستود روانه روز وشب از چشم‌های ماست دو رود چکونه شربت المساسیش جگر پالود چو طوطی شکرینش به زهر کین فرسود که چند ظلم و ستم دید از پزید عنود ز غصه هست دم صبح سرد و خونآلود نبود کس به عبادت به حضرت معبود که ایزد امده از صدق قولشان به شهود که استان درش هست کسعبة مقصود

۸۸ دیوان سلیمی تونی

دکر تسقی و نقی مسقتدای مستقیان ز بعد عسکری آن افشستاب دین را دان به ضرب تیغ دو سر پاک سازم این عالم هر آن‌که دست به دامان این امامان زد شده‌است بتلیل طبعم هزار دستان تا

که گنج علم خداوند را بدند نقود که ظل مرحمتش هست بر جهان ممدود ز کفر و کافر و از خارجی و گبر و جهود پقین که گوی سعادت ز جمله خلق ربود به روی من چو سلیمی در سخن بگشود

ز ذوق آن هوسم نیست به نغمة داوود

امد بسته‌ام اندر شفاعت ایسن فوم

وز این امید مرا همست حان و دل خشنود

در وقت عزیمت مشهد مقدس امیر المژمنین علی ) گفته شده است

دل به عزم خاک بوس کوی جانان می‌رود جانم از بهر طواف کعبة جان می‌رود

بلبل مدحت سرایم از سر شوق و نیاز

با همزاران داستان سوی گلستان می‌رود

سسيی سر و بای گدایی بینوای مفلسی با تمنایی سوی درگاه سلطان می‌رود

مور بی سامان خاکی ضعیف خسته دل

از پی قرب زمین بوس سلیمان می‌رود

از ره مس_هر و ارادت سر منال ذره‌ای

کز هواداری سوی خورشید تابان می‌رود سنده‌ای از جاکران کمترین مسرتضی

جانب مولای خود بر حسب فرمان می‌رود

تصاند

آن عظیم الشان شهنشاهی که از تعظیم قدر مدحت و اوصاف او در جمع قرآن می‌رود

آن حلیل القدر سلطانی که از فرط حلال در ره فکر و خیالش عقل حیران می‌رود

آن کريم الذات امیری کز محیط کف او ۱ رشحه‌ای بود آن‌که بر وی نام عمّان می‌رود

آن حکیم و حاکم عادل که اندر راه دین حکم او بر شش جهات و چار ارکان می‌رود

آن امام واجبٌ الطاعه که جسبریل امین بسر در بار جلال او تناخوان می‌رود

ان سلیمان حشمتی کز لطف و عدل و دین و داد وحش و طير و جن و انسش زیر فرمان می‌رود

جز محمد فضل او را بر جمیم اولبا ۱ داده ایزد» وین سخن از روی برهان می‌رود

معیکم مشکور در حسق علی فرمود حق گرچه با آدم خطاب از سهو و عصیان می‌رود

کشتی نوح هست خحبّ اهل بیت مصطفی هر که در وی چنگ زد ایمن ز طوفان می‌رود

گرچه بر آتش بود مولای حیدر را گذار چون خلیل الّه بر او گلزار و ریحان می‌رود

گرچه موسی را به معجز شد عصا نعبان ولی زیر حکم و طاعت آن شاه نعبان می‌رود

رفت اگر بر آسمان عیسی و کرد آن‌جا مقام قدر آن شاه از ملق بالای امکان می‌رود

۸۹

دیوان سلیمی تونی

هست از قسول محمد راه حسق راه علی

هر که زین برگشت راه کفر و طغیان می‌رود مسهر گس ردون ولایت ک‌اختر اقبال او

از شرف بالاتر از برجیس و کیوان می‌رود نقره خنگ آسمان همچون غلامان درش

در رکاب دلدل او روز مسیدان مسی‌رود هر کسی کز شاه راه حبٌ حیدر خارج است

ول بی راهست کاو اندر بیابان می‌رود در ازل با حبٍ حیدر بسته پیمان جان من

خارجی هست آن‌که او بیرون ز فرمان می‌رود وازکه کرد او با ولن الّه بسنیاد خلافت

لصنت از خلق و خدا بر وی فراوان می‌رود دشمنش را جاودان بر حال خود باید گریست

دوست او باشد که پیش دوست خندان می‌رود زین جهان هر کس که همره می‌برد حبٌ علی

روج پساک او غریق بجر غفران مرو مسرگ کی دشوار باشد بر مسحب مرتضا

کاو ازین زندان به صدر حشت آسان می‌رود هست مسومن زندة جاوید از فول نسبی

خود منافق مرده به, کاو راه خذلان می‌رود هر که او بر اعتقاد بوذر و سلمان نرفت

سوی اذر زین جهان او نامسلمان می‌رود وان که گیرد جز علی و آل» شیخ و مرشدی