لول ور سم ری
مم 7 0 سیم و
کر درا رال 2
مد را مارا را سا
۳
و راو و موی
ه " ۳9 ۶
۵ ۳ ۰
#لر درا ,رصال ۳
ون من دم فرص ادا سای
۶
# شوکت انتشاراتش ,پار تکفا کریبعان زد یش ماهشیی پلا. ۲۲ علثخ: ۲۱۶۲۶ صندوق پستی ۱۵۷۴۵۰۳۸۸
فرائدالسلوك ۵0 مطصتطه00۵1۲ 1022۳0218 دکتر نورانی وصال _ دکتر غلامرضا افراسیابی ,او تطقطعطع]1 ,22 ,1۷0 چاپ اول ,۷6۰ 2200 12111۳0101121 تیراژ: ۳۳۰۰ ,47 6006 ۳05 تاریخ نشر زمستان ۱۳۶۸ اش 16۲2"
چاپ و صحافی: شر کت افست «سپامی عام» (چاپخانه ۱۷ شمهر پور)
شپرست کتاب
عنوان خطلبه کتاب آغاز کتاب الباب الاول
فیفضائل العقل و میامن نتائجه الباب الثانی
فیفضائل العلم و منافم فوائده الباب الثالث
فیفضائل العدل والحث علیه و تحذیر عن الظلم الباپ الرابع
فیفضائل الجود و سعادة مواقبه لباب الغاس
فیفضائل العزم و مناقب نتأئجه الباب السادس
فیفضائل الحزم ۲ مکارم منافعه الباب اسابع
فیفضائل الحکمة و نوادر نتانجسا الباب الفامن
فیفضائل الشجاعة و محاسن فوائدها الاب التاسع
فیفضائل العقة و سعادة عواقیما لاب لماش
۳۶۷
۳۸۱
۵۱۵
0۳۷
۷۱ ۵۹۵
بشگفتار
وه تأثیر فرهنگت اسلامی در تمدنْ پبشری
فرهنگث متعالی اسلامی و معارف و علوم پردامنه و متنوع وابست؛ بهآن» در تمدن جبان وفرهنگث بشری و تاریخ علم مقامی رفیع و اعتباری شایسته دارد. این ادعا» قولی عام است و جملکی, از دوست و دشمن برآنند. و هرکس کمترین آگاهی و اطلاعی از جوهر دانش و دانشوریدارد و با ابجد علوم و فنون و تاریخ و سین تکاملی آن آشنا باشد؛ بدان معترف است. اما این ادعاأ و اعتراف تنما يك روی قضیه و در حقیقت ماه تمام از پشت سحاب نظاره کردن است و موضوع کفتار ما از اين مقولات تعارفگونه بسی ممپمتر و والاتر است.
اگر بدیده تحقیق و انصاف بنگریم و حجاببای تحمیلی و مصلعتی را از چبر؛ دلپذیر حقایق و واقعیات کنار بزنیم و مسائل را از بنیاه و اساس موردنظر قرار دهیم و اصالتبا را باز یافته با بینظری بررسی کنیم؛ میبینیم» نبا برومند علوم و فنون بشری با دستبای توانای مسلمانان در جای جای این کره خاکی غرس گردیده» در هوای جانپرور و صمیمی و پر صفای سرزمینمبای اسلامیپرورده گشته» جوانه زده و بارور شده است. بزبانی دیگر» این درخت پرومند و سایه- گستر ريشه در منبع سشار فرهنگث و معارف اسلامی دارد و تمدن بشری ازیسن جپات مدیون اسلام و مسلمانان است.
«مسلمانان بزرگترینخدمتر| بنوع بشر انجامدادهاند, بزرگترینفیلسوفان» یعنی فارابی و اپنسینا و بزرگترین ریاضیدانا یعنی ابوکامل و ابسرآهیمپبسن سنان و بزرگترین جفرافیدان و مولف فرهنگنامه» یعنی مسعودی و هم بزرگترین مورخ یعنی طبری» همگی مسلمان بودهاند»»۱
آهنگث پرصلابت فلسفه» تاریخ ادیان» علم النفس» موسیقی» رشتههایمختلف پزشکی » شیمی» فيزيك, گیاهشناسی» جانورشناسی, جبرء» هندسه, نجوم» تاریخ و جفرافیا از دل گرم و پر تبش سرزمینمبای اسلامی برخاسته و جریان و طنین پر هیبت خویش را تا باقصینقاط عالم رسانیده است و غرب رنگین فعل و قول» این
ح فرائدالسلود عروس زیبا و ساده و بینیاز از پیرایه و حلی و حلل را استادانه» هفت قلم بیاراست و با ناز و خرام در جلوه و رفتار آورد و سردم بان .را مستو تن ساخت. متأسفانه درین میان برخی از خواستاران اين کریمهُ ستیره و خاطبان این دلارام, اصالت وجودی و زادگاه و پرورش جای او را در طاق نسپان نمهادند و دل از دست داده, با فریفتگی بدان خیره گشتند و خط و خال و گلکونه آن عروس؛ پردهای رنگین در جلو چشم ایشان بیاویغت و از اندیشیدن بهاصل و روزگار وصل خویش؛ بازداشت و این فرپفتگی و بدنبال آن فراموشی اصالتا؛ ضربهای بسیار سخت بر پیکر تلاشپای بنیادی زد و جامعهٌُ مستعد و جوهری ما را از دنبال کردن فعالیتمای ثمربخش مانم گشت و به توقف و اتلاف وقت دچار گردانید. در زبان شکوفائی علوم و فنون» در کسترة سرزمینمهای اسلامی و فتح قلههای رفیسم و دست نایافتنی دانش بدست مسلمانان» غرب حتی گامی هرچند کوتاه برنداشته بود. «هنگامی که هارون و مآمون کنجمای قلسفه بونان و ابران را میشکافتند» معاصران غربی ایشان یعنی شارلمانی و درباربانش برای نوشتن نام خویش سردرگم بودند.»۲
دانشمندان مسلمان در آغاز» همراه با فعالیتبای خستگی ناپذیر در زمينة ترجمهُ منابع تحقیق» از زبانهای ملل مفلوبه» به زبان تازی و طرح و تحلیل مسائل عمیق و دقیق فلسفی و گسترش زمینه مباحث ادبی و توجه به علوم قرآنی وتألین و تصنیفهای متعدد» درین معانی» با عنایت بهعلوم و فنون جدیده, در رشتههای بغتلف علمی نیز پیشفتمبائی شایان داشتند. «.... چه مسلمانان قرن یازدهم در طب» فلسفه» ریاضی» گیاهشناسی و مسائل دیگر بجانی رسیده رودند که نود از آن حتی یکفدم درین زمینه برداشته. نشد.»۲
البته این قول يك ادعای بیپشتوانه نیست و درین مورد شواهد و بینههسای بسپاری در منابع مختلف تحقیقی و در سپنه بیکینة کتاببا نقش بسته و از نسلی به نسلی دیگر رسیده است و درین میان, رابطهٌُ مسلمانان را با گذشتههای روشن و غرورآفرین آنبا حفظ کرده است. چون در میان آوردن برخی ازین شواهد از سوئی باعث آگاهی و حیرت و از دیگر سوی؛ برای هر مسلمانی تحسینانگیسز میباشد؛ بناچار جسته گریخته بهپارهای از آنما اشارتی میرود:
۰۰ عریما کتابمهانی در طب تالیف دمود ند که پیش از آن سابقه نداشته است. مثلا بوحناین ماسوبه بخستین کسی است که کتابی راجع یه جذام نوشته است و ابوپکر رازی نخستین پزشکی است که راجع بهحصبه و آبله کتابمخصوصی تالیف نموده است. وعلاوه براین اطبای عرب فرهنگبای جامعی در علم طب تالیف کردها ند .»۴
البته مراد از عرب ملتمپای مسلمان میباشد و چنانکه ملاحظه میگردد اکش تایپا ایرانی است.
(«, و هم کتابی بعنوان رده مفاله» دربارة چشم منسوب بشاگره او خسن
پیشگفتار طمج
اسعق است که بتازگی با ترجمة انگلیسی منتشر شده و قدیمیترین کناب درسی است که دربارة چشم موجود است و قدیمیترین و مهمترین کناب در چشمیسزشکی است در آن تکصد و سی بیماری چسم بدقت توصیف شده است.»۵
«استعمال دارو بنزد مسلمانان آن روزگار پیشرفت بسیار کرده بود و مسلمانان اول کسان بودند که دکانهای دارواروشی پد؛ ید آوردند و هم آنما قدیمیترین مدرسة داروگری را بنیاد کردند.»۶
«جرارد کریمونی بقرن دوازدهم» قانون رابلاتینی ترجمه کرد. مطالبعلمی این کتاب آنرا معروفترین مرجع طبی آن عصر کرد و جای کتابهای جالینوس و رازی و مجوسی را گرفت و در مدارس ارویا برای تعلیم طب کتاب درسی شد. ذر قسمت ماده طبی از هفتصد و شصت دارو گفنگو دارد این کتاب از فرن دوازدهم تا هفدهم معروفترینٍ راهنمای طبی مغربزمین بود. بگفته دکتر اسلر عله۲۸,۵ کتاب قانون مدتما بيشتر از هر کتاب دیگر» انجیل طب بوده است.»۲
«صرف نظر از اعتقادات شگفتانگیزی که ابومعشر دربارة تأثبر ستارگان در تولد و زندگی و مرگت کسان و حوادث دیگر داشت» بیگفتگو مسلمانان و هم مردم ارویا حفیفت جزر و مد را از او آموختند. زیر| وی در یکی از کتایمای خود این موضوع را شرح داد و از ارتباط آن باطلوع و غروب ماه سخن بمیان آورده است ۸6۰
«... خوارزمی بجز جمعآوری زیجبای قدیم» کنترین کتاب حساب را که ففط ترجمهة آن بافی است و هم قدیمیترین کتاب جبر را تألیف کرد. علم جبر و هم کلمة جبر با کتاب خوارزمی بارویا راه یافت و ارفام عربی نیز ببرکتتألیفات خوارزهی در ارویا شناحته شد و آنرا منسوب بوی الگور یسم 0 هناهد ند . چبر خیام که از جبر خوارزمی کال تر است» سیاری از معادلات درجة دومهندسه و جبر را به ترتسب جالبی حل کرده است۰»٩
«... مسلمانان در زمینه تاریح طبیعی و مخصوصاً 9 نظری و علمی سبز جون فلكشناسی و رباضیات» دنا را از نتبحه تعقشان ود مابهدار کردند .»۱۰
«... در کتاب جاحظ» اصول نظربه تکامل و روانشناسی حبوانسی و تأثیر اقلیم را میتوآن یافت. وی طریفه استخراج آمونباك را از فضولات حیوان بروش ِ خشك دانسته دوه ۱1
۰ کتایمپای منسوب به جابر د س ازفرن جهاردهم درارویا و آسیاممپمتر ین کت شیمی بسمار میرفت و محقق ات که «سباری مطالب ناژه بعلم شیمیافزوده است. جابر دو عمل ممبم شیمی یعنی تکلیس و احیاء را از لحاظ علمی تسوصیف کرد و هم روشرای قدیم را که در تبغیر و تصفیه و ذوب و تبلور بکار مسیرفت تغبیر داد»»۱۲
«علمای اسلام» علوم معاصر خود را تا یانصد شعبه رساندند و جیزهانسی
شش راد اسلا مانند علم اقتصاد سیاسی و فلسفه تاریخ و فرهنگبای تاریغی و جغرافیاشی.... توسط علمای اسلام ایداع شد :»۱۳
«شگفت آنکه فرنگیان تصور میکنند آنان علم سیاست اقتصادی را وضع کردهاند در صورتیکه هزار سال پیش فارابی در آن باب کتاب نوشته و پس از وی اینخلدون در مقدمه تاریح خود در آن باره بحث کرده است.»۱۴
«... ابوریعان رسالهای دربارة اسطرلاب و نفشه جبپان و ذانالعلق نوشت. در کروی بودن زمین تردید نداشت؛ معتقد بود که اشیاء بهطرفی مرکز زمینجذب میشو ند.»۱۵
این نکات نظر برخی از محققان و صاحبنظران غیر مسلمان و تا حعدی بیغرض در نشاندادن سیم مسلمانان در تمدن بشری است و البته خود مشتی از خروار و اندکی از بسیار است و شرح و تفصیل آن از حوصله این مقال بیرون است. درین نظریهها مراد از مسلمانان» همه پرورشیافتگان دامن پاك و آغوش دلپذیر مکتب پرسکینه اسلام در سراس جمپان آن روزگاران» از ایران و روم و شام و ممس و مغرب و اندلس و جاهای دیگر دنیاست و نباید با قوم عرب و ساکنان جزیره مشتبه گردد. هرچند مطلع فجر دانش و کمال و وحی و البام و مشرق پرتو خورشید جمپانتاب اسلام. آن سرزمین بوده وکتاب: لارطب ولایابس الا فی کتابسبین ازآنجا بههمهٌ جمپان نورپاشیده وگوشه وکنار عالمرا روشن ساختهاست.
قوم عرب پیش از بعئت پیفامب | کرم (ص) و نزول قرآن کریم. دستآوردی درخور قیاس با پدیدههای فرهنگی ملتها و ملیتبای آن روزگاران در دست نداشته و هرچه تحت عنوان «فرهنگث اسلامی» دارد از پرکت قرآن کریم و کوشش ملتهای بخلوبه دارد. «انمم کانوا بدوا رعاة اغنام وابل» ولم یکن لبم ملك ولاحضارة ولا مدينة وله معرفة بالعلوم, فاین هم قدیماً ۳ ملق الاکاسرة و الشاصرة؟ و این هم منالعضارة الفارسية والرومیة؟ و این هم من علوم المپند والضرس والکلدان والیونان والرومان...»۱۶
اين قوم پیش از ظپور و انتشار اسلام» از نظر فرهنگی بسیار فقیر و عقبمانده بوذ و جز عباراتی مسچع و کوتاه از گنتههای کاهنان وقسمت معتنابمی شس وچند خطابه و عمدنامه وتعدادی داستانمایابتدائی وامثال وشرح ایام عرب چیزی در دست نداشت. این آثار نیز از طریق روایت جمعآوری شده و از قرن دوم یعنی در روزگار بنیامیه در تدوین آنما اقدام بعمل آمده است. راویانسدمی بسیار تیزهوش و صاحب حافظ نیرومند و فراستی شگفتانگیز بودند و اکس نیز خود شس میسرودند. هرچند برخی از آنبا نیز از نعمت خواندن و نوشتن بمپرهای نداشتند «... و اکثر راو بان اسلام» مانند شعر اء و خطیبان عصر جاهلیت خواندن ژ نوشتن تمیدا نستند ,»۱۷
ازین روی بسیاری از آثار بازمانده از آن روزگار ساخته و پرداخته خود راویان است و از جپت اصالت چندان قابلاعتماد نیست. «... فلما راجعت العرب
فف
رواية الشعر و ذکر ایامپا و ماثرها استقل پعض العشائر شعر شعرائیم وماذهب من ذکر وقائسیم و کان قوم قلت وقائميم و اشعارهم و ارادوا ان پلعقوا بمن له الوقائع والاشعار فقالوا علی السن شعراشیم ثم کانت الرواة بعد فزادوا فیالاشعار و لیس یشکل علی اهل العلم زيادة ذلك ولا ما وضع المولدون... و کان اول من جمع اشعار العرب وساق احادیشها حماد الراوية و کان غیر موثوق به کان ینعل شعر الرجل غبره و یزید فیالاشعار۱۸»۰
اما نزول قرآن کریم و انتشار اسلام و تعلیسات پیفاببر اکرم (ص) دگرگونیمای بنیادی بسیاری در جنبههای مختلف قومی و اجتماعی و فردی ایشان پدید آورد و اساس زندگی قوم عرب و از آن پس ملل دیگر را عمیقاً دگرگون ساخت. قدرت نافذه قرآن کریم و تعلیمات اسلامی و جامعیت وشمول آن» آئینهای الپی دیگر و معتقدان بهآن ادیان را بشدت تحت تأثیر قرار داد. در سایه تعلیمات قرآن کریم» عقاید خرافی و غیر منطقی» ترهات و اباطیل» حماقتها» رفتارهای ناپسند و غیر انسانی و خلقهای ناستوده. جای خود را به تعقل و تفکر» وتخلق بهاخلاق حسنه و اتحاد و اتفاق و برادری و برابری در همه امور داد و بهدنبال آن اخلاق دینی و انسانی بر جامعه حاکم گردید. بینشهای فردی و قبیلهای متکی بهزر و زور و تزویر و جاه و تفاخر بهاصل و نسب در زیر سای جانپرور قرآن و اسلام از میانه برخاست و بجای آن تعلیمات سنجیده دینی و اجتماعی خناص منبعث از تقوی و ایمان قد علم کرد و آزادی و خوشبغتی هر انسان پایبند به اصول اسلامی را پیشاپیش تضمین نمود و همین امور باعث تقویت روحیه و بنیه سیاسی و بالارفتن سطح فپم اجتماعی مسلمانان اولیه و در نتیجه گسترش روز افزون دامنه اسلام تأ بهدورترین نقاط عالم گشت و از نژادهای سرخ و سفید و
بشکفتار هفت
سیاه و زرد» امتی واحد پدید آورد و آحاد و افراد این امت بزرگث با دست در دست یکدیگر نپادن و اتحاد و برادری زمینههای ترقی و تعالی جامعهُ فر میت اسلامی را فراهم آوردند و تحت تأثی احکام کتاب آسمانی و با سعاونت و مظاهرت مسلمانان صرفنظر از نواد و سرزمین آنما» فرهنگث متعالی اسلامی پیریزی گشت و زمینه ترقیات علمی و فنی در میان آنبا فراهم آىد و معمارف مختلف قرآنی بتدریج علوم و فنون و حکمتبای جدید و پژوهشبای علمی تازه را در سرزمینمهای اسلامی مطرح کرد.
ایران و فرهنگی اسلامی
هرچند هريك از ملتمای تازه مسلمان بنوبه خود و در حد توان در بلندی آرازه و گسترش اعتبار فرهنگث اسلامی سپمی دارد, اما آنچه مردم ایران بهاین کنجین؛ ارزانی کرد از همه بیشتر و ارزشمندتر بود. زیرا در هريك از معارف اسلامی و قرآنی و علوم و فنون جدید» نام علماء و دانشمندان ایرانی همواره در صدر قرار دارد. «.... و من الفریب الواقع ان حملة العلم فيالملة الاسلامبه
هشت فر اندا لسلوك
اکثرهم العجم... فکان صاحب صناعة النعو سیبویه والفارسی من بعده والزجاج من بعدهما و کلمم عجم فیانسایپم... وکذا حملة العدیث الذین حفظوه عن اهل الاسلام اکثرهم عجم... و کان علماء اصول الفقه کلم عجماً و کذا حملة علم الکلام وکذا اکثر المفسرون, ولم یقم بعفظ العلم و تدوینه الا الاعاجم وظبر مصداق قوله صلیالله علیه و سلم لو تعلق العلم باکناف السماء لناله قوم من اهلفارس:»۱۹
هرچند لفظ عجم در عربی کلمهای عام و برای مردم غی عرب مستعمل است ابا وجود اسمپای ایرانی در قول ابنخلدون نیز کلمه «فارس» در حدیث مبارك پیفامبر اکرم (ص)" این لفنظ را از وضع لفوی خارج میسازد و معنای اصطلاحی «مردم اپران» بدان میدهد. ازین گذشته» طبق نظر محققان و از نظر تاریخی شن این لفظ: دز آغاز, یا این ای مردم اپران بکار میرفته است. («... عجم مطلق در نظر عریپا ابرانیان بودند. چون زودتر از هر بیگانهای با ایرانيها آشنا شدند سیس که اقوام بیگانه دیگر را دیدند آنپا را هم عجم گفنند ,»۲۰
بعضی از اهل تحقیق میگویند. اگر آنچه را ملتهای مغلوبه به فسهنگت اسلامی دادهاند از آن بازستانيم برای قوم عرب چیزی جز سخن و سخنوری بجای نمیماند. «۰.. ارست رنان فیلسوق مور فرانصوی میگوید. اگر علوم و فرهنگی ملل دیگر و بغصوص ملت ایران را که بعد از اسلام وارد جپان عرب شد از اعراب بگیرند فقط عرب باقی میماند و شتر او. ولی این گفنه تصور میکنم که بدون مطالعه بر زبان آورده شده. زیرا اگر علوم و فرهنگت ملل دیگر و بخصوص ملت ایران را از اعراب بگیرند برایعریپا «سخن» باقی میماند.»۲۱
مراد از سخن .نین بناچار چیزی جز آنچه در روزگار بنیامیه از محفوظات راویان گرد آمده نیست. زیرا قوم عرب پیش از آمیزش با ملل دیگر و تسلط برآنپا آثار مکتوبی نداشت و سجع کاهنان و اشعار و امثال و اسمار و خطبهها و مواعظ و اخبار ایام عرب همه سینه بسینه میگشت و بدین طریق از نسلی به نسل دیکر انتقال مییافت. البته در بعضی موارد در تاریخ ادب عربی» از ادبیات مکتوب در پین اعراب در صذر اسلام شخ اسان امه شتا وت ان شود سن الصامت قدم مکة حاحاً او معتمرأ... فتصدی له رسول الله صلیالله علیه و سلم حین سمع به, فدعاه الی الله والی الاسلام» فقال له سوید: فلعل الذی معك مثل الذی معبی» فمال 4 رسولالله صلیالله علبه و سلم: وما الذی معك؟ قال: معلهة لفمان» فقال له رسول الله صلی الله علیه و سلم: اعرضما علی» فعرضباً علیه فمال له: ان هذا لکلام حسن والذی معی افضل من هذ۲۲».۱
همین مطلب در ترجمهُ فارسی «سیرت رسولالله» از رفیمالدین اسحق بسن محمد همدانی» بکونه دیگری تعنیر شده است و مترجم چملهُ «اعرض علیه» را در معنای «برایش از حفظ خواند» گرفته است:
«سوید از سخنان لقمان حکیم بسیار یاد داشت و چون سید علیهالسلام اورا جنان بکفت و از نزول قرآن اورا خبر داد» سوید گفت ایمعمد مگر این قرآن که
سس سس سب کدی
پیشگفتار زه بتو فرود آمده است همحون سخنان لشمان است و من از آن سیار باه دارم. سیل» علیهالسلام» گفت: چیزی از آن بکو. سوید از آنجه باد داشت چیسزی از آن برخواند۲۳»۰۰۰
در هر حال ازین روزگار اندك اندك موضوع کتابت و تدوین آثار بتدریچ مورد نظر قرار گرفت تا سرانجام در عمید بنیامیه رسمیت یافت. اما در همین هنگام و حتی قرونی پیش از آن در ایرانزمین ادب و جنبههای مختلف آن سیر کمالی خود را پس پشت نمپاده بود و آثار ارزشمند متعددی در زمینههای مختلف ادبی» تاریخ» مذ هب و اخلاق با رعایت مراتب فصاحت و بلاغت و توجه بهزیبائی لفظ و عبارت فراهم آمده بود: «ایرانیان از زمان قدیم» عنایتی به تزیین ظواهر کلام داشتهاند و در مکاتب و رسائل دیوانی و غیر دیوانی اسلوپ فنسی و سبك صناعی به کار ی برد ند و تثر را رهاقوال حکما و مواعط اخلافی و ذینی و اشعار و معمیات لطیفه موشح میساختند و آن را بصورن قطعان ادبی» در کمالظرافت و جمال در میآوردند. در ترکیب کلمات و کشت تعبیرات» تناسب بین منکلم و مقاطب و کاتب و مکتوب الیه و سایر دفانق فنی را رعایت میکردند. در رسائل و مکاتیبی که بین عمال دولت و ملوك ساسانی و ملوك اطراف مبادله میشد و نیز کتب ادبی زبان بپلوی و خطبههانی که بادشاهان هنگام بر تخت نشستن بیان میکردند میل به صنایع و محاسن لفظی و زیبانی کلام دیده میشود و این سبك در رسائل» بیش از خطب مراعاث میشده است ۲۳۰
بطور کلی قوم عرب در عین لطافت طبع و خوشی ذوق و تیزهوشی و تأثیرپذیری شدید» «شاید یمه جمپان وهی نباشد که جون عربان به تفس ادبی دلبسته باشد و کلمات ملفوظ با مکتوب باین سپولت ماه تحريك مردم آن شود.... سجع و قاقبه و آهنگی در جانشان اثری دارد که عنوان سحر حلال» بدان میب دهند,..»۳۵. اما در اس آمپزش با مردم پیگانه و متمدن آن عص پایه اندیشه و بینش خود را در جمپات مختلف تغییر داد و بویژه در امور عاطفی و ذوقی و بیانی مثل شعر, بویژه شعر غنائی» نش. خطابه. مواعظ. تاریخنویسی و تعبیر 91 تحلیل این امور از مسدم ایران بمپرههای بسیاری برد «رعجب است که مسلمانان با وجود علاقة فراوانی که بهشعر وتاریخ داشتند ازشعر ونمایشنامه وتاریخنگاری بونانی غافل ماندند و درین مرحلة فعالیت علمی و ادبی» بهجای تیعیت از بونان سرو ابرانبان شد ند ۲۶۰
اعراپ در شعر و شاعری دورهٌ جاهلی با همه بلندی مرتبه, لطافت» شیوائی؛ رسائی و زیبائی آن با همنشینی و برخورد فرهنگی با اپرانیان» بهآنپدیده عاطفی ذوقی, چه در قالببا و چه در معانی و مفاهیم و چه در شیوه وطرز بیان وسعت» جلوه و رنگینی بیشتری دادند. «شگفت آنکه عریما همه نوع برتری برای قرشقاتل بودند چز شعر و شاعری که قریش را در آن قسمت بیبمره میداستند و شاید آميزش با ایرانیان افکار شاعرانة اعراب را برمیانگیخته است...»۲۷
ده فراندا لسلول
شعر غنائی عرب تعت نفوذ شاعران ایران و از تکامل سیب ... پوجود آمد ۲۸۰
در خطابه قوم عرب با توجه به موقعیت جغرافیائی و وضعیت اجتماعیخاص خویش پایهای بلند داشت و از مدتمبا پیش از ظبور اسلام» این فن مورد نظر بوده است. وجود خطیبان توانا و بلیغ و نافذ سخن در میان ایشان در طول تاریخ زندگی اجتماعی آنما» این توانائی و استغناء را نشان میدهد. اما درین هنر نیز معاشرت با ایرانیان» بایشان توانمندی بیشتری ارزانی کرد.
«... آمیزش با ایرانیان قریحهٌ شاعری مباجرین را تقویست کرده ظاهر ساخت. همین قسم عرببانی که در یمن میزیستند بواسطهٌُ مجاورت و آمیزش با ایرانیان در خطابهسرانی پیشرفت کردند. چون ایرانبان نیز مردم سخنور وخطیبی بودند۲۹»۰
هرچند درآن روزگاران نش وسعتچندانی نداشته ووجود و رواج آن درپیش ازاسلام موردتردید است: «بدورآن معمد(ص) یك کتابنثر عربی نبودکه آنرا به مقام اول توانبرد. بدینجبت قرآن قدیمیترین کتاب عرب است وازآن دوران تا کنون نمونهایست کهدر نثر نویسی ازآنسرمشق میگیر ند.۲»۰۰ اما با ساجعه به برخی از فرهنگمبای لغت و صورت خطبهها و مجموعه امثال و ازهمه سمپمتر شرحایام عرب با نمونههائی از نش عربی پیش از ظبور اسلام و نسزول قسرآن کریم» بهشیوههای بیان در آن آثار میتوان آشنا گشت.
«یمکننا ان نجد امثله لانثر الجاهلي في پعض ما وصل الینا من الغطب و الامثال, ولکن هذه الامثلة, علي قلتباء لا تکفی وحدها لابداء رای صعیح فی هذا الفن الادیی۲۱»۰
نش این آثار ساده و شیوا و تا حدی آهنگین» همراه با جملاتی متوازن و اسجاع و ابیاتی در میان آنمپاه ارائه میشده و زبان در آنما مستحکم و مولس و در بلندترین پایه بلاغت و ایجاز و بدور از تکلفممای گفتاری و غرابت و تعقید بوده است. با پیدایش و شیوخ هنر نویسندگی» تحت هنوان يك فن و رسمیت یافتن آن از روزگار بنیامیه زبان و شیوه گفتار» بتدریج تفییر یافت و نویسندگان عربیز بان صرفنظر از ملیت و حتی مذاهب خویش, با آشنائی با طرز نویسندگی دبیران ایرانی و يا از طریق متون فارسی مترجم و تحت تألیر و به پیروی از قواعد و ضواپط خاص ملحوظ در آن متون» روش خویش را تغییر دادند و کیفیت نس ساده و بدور از آرایشمای فنی و نمایشی پیشین جای خود را به روش تازه متاثر از سپارتمهای نویسندگان ایرانی دورةٌ ساسانی داد. «ادپیاث ساسانی باکلمات نرم و منتغب بنسبت زیاد جای اسلوب قدیم عرب را که قوت ایجاز و استعکام... اشغال کرد.» ۲۲ و بپمین جمبت میبينیم عبدالمكبن مروان پا همه تعصب نسبت بزبان و فرهنگت عربی» نوشتههای کاتب خویش, روحبن زنباغ الجذامی را متأش از کتابت فارسی درشمار میآورد و در عین حال آنرا تقبیع نمینماید. «ونمضی
پیشگفتار بازده
الی عصر عبدالملكبن مروان» فنجد بین کتابه روحبن زنباغ الجذامی وقد وصفه عبدالملك بانه فارسی الکتابه.»۲۳
شاید انگيزة اهل قلم درین دگرکونی و اتخاذ شیوه جدید. قدرت نمائی و توجه ایشان به جلوهدادن سخن و جنبهُ نمایشی دادن بهگفتار و بتبع آن توسل بسه ترارور تلف موز اون باق و راشای بیس یی اققاس از از هرا استشماد بهاشعار پیشینیان و استناد به احادیث و امثال و استفاده از اصطلاحات فنی و در نتیجه بازی با ذهن و ضمیر خوانندگان و مسحور ساختن ایشان بوده است.
در آخر همین دوره یعنی عصر بنیامیه. در میان نویسندگان» موضوغاطناب و اطالةٌ معتدل سخن نیز باب کشت و بنظر بسیاری از محققان این امسر نیز زائید؛ ارتباط ادبی ساجتماعی عربیزبانان با سردم ایران بوده است و فاتح این باب نیز عبدالجمید کاتب بود. (,... و هو الذی سپل سییل البلاغة فیالترسل و مجموع رسائله مقدار الف ورقة و هو اول من اطال الرسائل و استعملالتعمیدات فیفصول الکتب فاستعمل الناس لك بعده...»۲۴ بنا بکنته فیلیپ حتی این روش واضحترین امتیاز این عصر بوده و تحت نفوذ سخنپردازی فارسی در ادب عربسی ظاهر شده و رواج يافته است. درین نوع نش آرایش کلام و پویژه استناده از سجع مورد نظر نویسندگان است.۳۵
ارتباط رسمی فرهنگی ایرانیان با اماب مسلمان» پس از فتوحات پیدرپی ایشان» از دورهٌ بنیامیه و با ورود ایرانیان در دستگاه خلافت و کارهای دیوانی و مقدمة تحت عنوان مترجم» عالم» , مشاور. مسئول امور مالی و خداح. آغعاز گشت و بتدریج این ارتباط کستردهتر شد تا در دورة عباسی بیش بیشتر امور دیوانی بعمپده ایشان دراآید و بویژه بیشتر کاتبان ۲ نویسندگان و کار گذار ان دیسوانسا] ایرانی يا ایرانیتبار بودند و بناچار قومیت و ملیت ایشان در دستگاهمهای حکومتی و اجتماعی نفوذ کرد و آن را 7 تحت تأثیر قرار داد. این تاثیر و تأثر و آمیختگی فرهنگی با ترجمه منابع تاریخی و آداب و سیر و پندنامههای بزرگان ایرانی از پادشامان و وزیران و اندیشمندان» پایهگذاری شد. تسرجمه این متصون برای زمامداران عرب دو فایدهُ بزرگت دربر داشت یکی آشنائی ایشان با وضم حکومت و فرمانروائی و سیاست و شخصیت پادشاهان در ایسران پیش از اسلام و دیس آگاهی از کیفیت ترسل و نویسندگی ایرانیان در آن ازمنه.
کار ترجمه متون در حقبقت از روزگار معاویه باب گشت زیرا این خلیفه ذيرك و سیاس برای ایجاد نظم و ترتیب در امور مربوط به فرمانروائی» خود را ناچار به مطالعه و بررسی احوال پادشاهان و بزرگان سپاست در میان ملل راقیه و از جمله ایران و روم میدید. «لم بوذن للغاصه و خاصه الغاصة والوزراء والعاشية فیوامره الوزراء فیما ارادوا صدراً من لیلتمم و پستمر الی ثلث اللیل فیاخبار العرب و ایامیا والعجم و ملوکبا و سیاستبا رعیتبا و سیر ملوك لام
دوازده فر ادا لسلود و حروببا و مکایدها و ساستجا لرعیتا:.۲۶»۰ و سرانجام سرو کار اين ترجمهها به فعالیتمای مستقل و ترجمهٌ متون موردنیاز و از جمله آثار تاریخی» سیاسی, تر پیتی و آداب ود سیر کشید. «9 پروی آن سالماً مولی هشامبن عبدالملت تسرجم پعض رسائل لارسطالیس. کما پروی انه نقل لمپشام» کتاب عن الفارسية یتعدث عن الدولة الساسانیه و نظما السياسسة.,۲۷
پایههای رونق و گسترش روزافزون کار ترجمه از زبانمای مختلف به زبان تسازی بر دو امر استواز بود. یکی نیاز مبرم زمامداران نو دولت به آگاهی از طرز حکومت د سيره پادشاهان و فرمانروایان بزرکث و آئین مملکتداری ایشان» برای ادارهٌ دقیق امور ممالك وسیعهٌ خویش و دیکر پافشاری بیش از حد بزرگان قوم نسبت به زبان و فرهنگث عربیساسلامی. و البته اینگونه پافشاریما» بسیاری از آثار ارزشمند فرهنگی ملل مغلوبه را ناپود ساخت و گذشته از آن تا مدتما ایشان را از تصنیف و تالیف و تدوین مانع آمد. «... فکانت العرب ی صدر الاسلام تعتنی لشیء من العلوم ۷ بلغتبا و معرفة احکام شر بعش .. حنی بروی آنیم احرقوا ماوجدوا منالکتب فیفتوحات البلاد.»۲۸
بدنبال این نوع برخوردهاء فعالیتپای ادبی و علمی در هر نقطه از قلمسو وسیم حکومتمبای اسلامی - هرچند هر ملتی» خود فرهنکت و زبانی ویژه داشت همه پزبان عربی صورت میگررفت. «در مت اسر جسان اسبلام» شرشفدر هم مردم آن گوناگون بودند زبان تعلیم و ادییان عربی بود.»۲۹
زیرا زبان عربی» زبان قدرت و فرهنگت غالب بود و بهمین جمپت در بسپاری از کشورهای نومسلمان» بتدریج زبان و فرهنگث قومی تحتالشماع زبان وفرهنگت قوم غالب و حاکم قرار گرفت تا سرانجام در سرزمینمبائی نظیر بصن و شام و روم از فیهنگبای قومی قوی بنپه و کمن جز اندکی, آنم در دل بیابانبای برهوت و یا در سینه تخته سنگبای فرسوده بجای نماند.
ابا در اپران وضع دگرگونه بود و مردم این مرز و بوم» همراه باپذیرفتن آئین مقدس اسلام و پیروی از احکام قرآن کریم و تعلیمات بسپار ارزشمند پینامبراکرم (ص) و آگاهی و تبحر در زبان وادبیاتعرب» بسختی از زبانوفهنگت ملی خویش پاسداری کردند و در رابطهٌ با قوم غالب پا را از حد برخوردیطبیعی و منطقی فراتر ننمپادند. و همراه با پذیرفتن مسائل زبان وفرهنگیعربی» بسیاری از مختصات زبان و فرهنکث ایرانی به فرهنگت اسلامی - عربی منتقل گردید و قوم عرب وادار به قبول خاضعانهُ آن شد علاقه و دلبستگی مردم ایران بهمظاهر قومی خویش از یکسوی و جان سختی و ثابت قدمی ایشان در دفاغ و حفظ دارائی موروثی خود» از سوی دیگر» به ماندگاری زبانفارسی و فرهنگت ایرانی كمك شايانی کره و این تمدن کمپنسال و درخشان چون کوهی پابرجا و سربلند برجای بماند و چا زر را در براین هیبت خویش بهتحسین و تعجب واداشت. در کنار ا تفر اما ها اک ی انیس گودان:
پیشگفتار سبزدءه
بر باد بینشانی رفت. مردم ایران در ضمن تغییر خط دشوار خود به خط عربی و محدود ساختن الفباء و استفاده معقول از کلمات عربی مورد نیاز و گاهی تفننی» در گفتار و نوشتار خویش, حتی تأ قرن پنجم و ششم هجری نیز بزبان و خط کمن خویش تألیف و تصنیف داشتند و صرفنظر از معانی د مفاهیم نفوذ روش سخنوری مردم ایران تا مدتبای مدید بعد از استقرار حکومتمپای نیمه مستقل و ستقل در اپران. در میان نویسندگان و سخنوران عربیزبان باقی ماند. «اعراب زبان عربی را بهعنوان زبان رسمی و ادبی و دینی (برای مسلمانان) با خود به ایران آوردند ولی فرهنگث و تمدن ایران از میان نرفث و نمرد. بلکه در اعراب نسز تآثیر کرد.»۲۰
و شاید تغییر شیوهُ نویسندگی و تطور نش در میان دوقوم و تبدیسل نش شنافه.. و بیپیرآیه به تشر آراسته و در نمبایت متکلف. زائید؛ همین نفوذ و تا و پذیری بوده است. در هرحال» یکی از مسائل مشترك در میان دو قوم مسلمان توجه به تاریخ ملوك و سیر؛ شاهان و اصول اخلاقی بود. و خوشبختانه جامعدٌ اسلامي همراه با برخورداری از اين نوع مفاهیم در مکتب دالای قرآن کریم و تعلیسات نبیاکرم(ص) وبزرگان دیناز امور مثبت وسازندة مردانصلاحاندیش وپایبند به اخلاق انسانی بازمانده در میان عرب جاهلی و مردم دیگر و منجمله ایرانیان نیز غافل نماند و از آن بینشپای اخلاقی در تپذدیب و تصفیه جامعه بمپره جست.
"در میان عرب جاهلی بیگمان مسائل اخلاقی مورد نظر و تبعیت بوده است و زمینههای آن در افسانههاء اشمار» امثال و خطهها بویژه خطبه های و عظیمشاهده میگردد. دلیل وجود اخلاق و پایبندی نسبی عرب جاهلی بهاحکام اخلاقی گفتهُ پیغامس اکرم (ص) «بعشت لا تمم مکارم الاخلاق» است.
در ایران نیز از دورترین ایام تاریخی» مسائل اخلاقی» بسویژه برای فمانرواپان و دو لتمردان مورد نظر بوده است و چون پادشاهان را سایهآفریدگار در زمین و صاحب فره ایزدی میدانستند. ناچار اکثر بردم به تصنورات خویش برای آنما صفاتی پسندیده قائل بودند و شاید روی همپن اصل برخی از تاریخْ- نگاران این پادشاهان را با بعضی از انبیام یکی دانستهاند. مطهرین طاهرالعقدسی در کتاب البدء والتاریخ» کیومرث» هوشنگت» جمشید» فریدون. سیاوش و کورش را با توجه به شباهتمای داستانی زندگی این پادشاهان با برخی از انبیاء بترتیب با آذم» اذر بس» سلیمان» ابر آهیم» سوسف و ذوالفسرنسن یکی میدانسد۳۱, زین نظریها و تعلیات بیپشتوانه بگذریم» برخی از بزرگان تاریغ و جمانگردان معاصر و با تزديك بدورة برخی از شاهان در ابران باستان» نظیر هسرودت» سیسرو» استرایو و گزنفون در آثار خویش از اخلاق عمومی در ایران باستان. و حخصلنمای نيك مردم و سیرت سندیده بادشاهان و نزدیکان ایشان» سخن گفته و از آنم] ستایشما بعمل آوردهاند!؟۴ در همان دوره یا روزگارانی نرديك به آن؛ بعضی از صاحبان قلم و اهل ادپ و متفکر به گردآوری و تدوین این مسائل و
چبارده فرائدالسلو
اصول و اشارات اقدام کرده و در موردخلقیات و صفات پسندیده» در جامهپندنامه, کار نامه», خداینامه و آئینها آثاری ارزشمند فراهم آوردند, اپنالندیم در کناب معتبر خود» الفپرست از این آثار یاد نموده و متذکر نام مولفین آثپا شده است. البته اين آثار از آن نویسندگان و اندیشمندان ایران و روم و هند است وچبارده رساله و کتاب آن بهعصر ساسانی تعلق دارد.۴۲ در کتساپ ارزشمند مطالعانسی دربارة ساسانیان» تألیف کنستانتین اینوستر انتسفه ء5امهتاعهم - حتاصهاکده1 ب تعلیلی پسپار سودمند و ممتع و مستوفی ازین کتاببا و مفاهیم بلند آنبا بعسل آمده است و درینباره اطلاعات سودمندی مخصوصاً در ناریح تألیف و تصنیف کتاببای اخلاقی و آداب در اختیار خواننده قرار میدهد.۴؟
در عصس ترجمه همراه پا نقل آثار مختلف علمی و فنی و ادبی از زبانهای ایرانی و هندی و یونانی بهزبان تازی» بسیاری از متون اخلاقی و آداب و سیر مربوط بهایران پیش از اسلام نیز بهزیور ترجمه آراسته شد و همراه باگسترش در مفاهیم اخلاقی در ادب عربی» زمینةٌ مساعدی برای تألیف و تصنیفهایمستقل درین باب فراهم آمد. مطالب کتاببائی نظیر آدابالعرب والفضرس, المحساسن و المساری» المحاسن والاضداد... همگی آمیخته بهآداب و اخلاق ایرانی و تحت تأثیر کتب اخلاقی و آداب عمد ساسانی گردآوری شده است.
ذر همین گیرودار کتابی تازه در پبنة ادب اسلامی ظاهر گشت و با توجه به کستردگی معانی و سفاهیم و رسائی و شیوائی زبانمترجم آن» نظر نویسندگان» متفکران» روحانیان و تمام طبقات اجتمامی دا بسختی بخود مشفول کرد. این کتاب ترجمهُ «کلیله و دمنه» بدست توانا و قلم سحرآفرین عبداللهبن مقفم بود.
اين مرد از جمله بزرگترین مترجمان و نویسندگان و اندیشمندان ایرانی در دستگاه حکومتی آخر دوره پنیآمیه و نخستین پاره از خلافت عباسی بود. «قال این سلام: «سمعت مشایغنا یقولون: لم یکن للعرب بعد الصعابة اذکی من الغلیل بسن احمد ولا اجمع» ولا کان فیالعجم اذکی من ابنالمتفع ولا اجمع.»۳۵. ایننويسنده توانا و مترجم آگاه و هنرمند با آشنائی تام و تمام با زبان و ادب فارسی و عربی و نیز آئین سخنوری در آثار ادبی؛ تاریخی» اخلاقی و تربیتی و سیرت پادشاهان مربوط بهعمبد ساسانی؛ در نوشتهها و ترجمهها و تصنیف و تالیضبای خویش بدان استمداد جست و ادب عربی بویژه نثر و شیوهُ نکارش و سخنوری را تحت نفوذ و سیطر؛ُخویش درآورد وشاهد اینمدعا ترجم؛ٌکتاب کلیله ودمنه است. هرچند این کتاببانیتی خاص وشاید برایتحلیل عقائد برخی ازمتفکران ایرانی بزیورترجمه آراسته گردید و بابببائی نظیر باب برزویه طبیب و داستان ساختگی اعزام وی به هندوستان برای تمیذ این کتاب. در کنار همین نیت بهآن افزوده شده بود» اما در زمانی کوتاه مقبولیت مام یافت و بحث و جدل دربارة آن نقل مجالس و محافل گشت. این اقبال عمومی و بینظیر بهچند جت نصیب ترجمهٌ کلیله و دمنه آمد. نغست معانی ومفاهیم بلندکتاب وگستردگی آنمفاهيم درامور اجتماعی» سیاسی»
پشگفتار پانزده
اخلاقی» آئینمملکتداری وبالاتر آزهمه هنرزیستن وموفقزیستن» یعنیآنچهطبقات مختلف اجتماعی بویژه دربار خلافت در آن روزگاران بهجمات مختلف پدان نیازمند بود و بپمین جبت مشاهده میکنیم خلیفهای نظیر مأمون با همةٌ تبعر و استادی در علوم و ضیق وقت اقدام به تلخیص کناب مینماید و رسالهةٌ «عیون کتاب کلیله و دمنه» در مسائل سیاسی و امور مربوط به مملکنداری را فراهم میآورد۴۶ و يا یعبی برمکی فرزند خویش جعفر را به فراگیری و حفظ مطالب کتاب تعریض و تشویق مینماید.۴۷ و بر اثر این توجه و اقبال زایدالوصف بسپاری از شعرا و نویسندگان با تبعیت از موضوع کتاب و طرز سخن عبداللهپن مقفع بگونههای مختلف در پی نظیره گو نی و معارضه برآمدند و کتاببائی در همان زمینه فراهم آید و پا داستانمای آن در چام نظم پدیدار کشت. بوکان علماء اللفه الفارسية حسدوا این المغفع علی سقه فی ترجمة فاقدم غیره علینقله انبه عنالفمهلویةب الی العربية. واقدم من فعل ذلك عبداللهین هلال الاهوازی نقله لیعییبن خالد البرمکی فی خلافة الصبدی سنة ۱۶۵ ه واشتغل غیره بنظمه شعرأً تسپیلا لعفظه فنظمه سبلبن نوبغت العکیم لیعییبن خالد المذکور» فلما وقف علیه آجازه بالف دینار. قتصدی غیره لمعارضته فصنف سلین هرون للمامون کتاباً عسارض فیه کتاب کلیله و دمنهفیابوابه و امثاله...» و نیز ابانبن عبدا لحمید احشی یکت یحپی» برای جعنر این کتاب را در قالب مثنوی منظوم ساخت۴۲ اما ازین آثار جز نامی و نشانی بسپار گر نگث چپزی پاقی نماند و کتاب کلیله و دمنه عبداللهببن تک با هت اب مر کرو تیات وا سس ک یروانف کت سک میگردد.
یکی دیگر از اسباپ شرت کتاب کلیله و دمنه. شخصیت بارز اجتماعی و اخلاقی مترجم آن و خوشنامی وی در میان امل ادب بود. «و کان - مع زندقته س بل الغلق وقورً بترفع عنالدنیا لا یجعل للبوی سلطاناعلي عقله و کان باخة نشبه یکل ما یمکن من خصال المروءة والشعور بالکر امة.»٩؟
سدیگرء توانائی وی در نویسندگی و اقتدار در ترجمه و لطف ذوق و طبع سرشار و از همه بالاتر, شیوهٌ خاص و تازه و بیمنازغ وی در نقل کتاب کلیه و دنه بود. همین شیوه و نفوذ روزافزون آن جمعی از حساد را برانگیخت تا در گونهُ خاص نویسندگی وی را به مبارضه با قرآن کریم متمیم کنند. «وقد آدعی قوم ان این المقفع عارض القرآن.»۵۰ آنچه در کلیله و دمنه و در آن روزگاران بیش از هر چیز نظر اهل ادب و فرزانگان و فیرمانروایان و عامهٌ مردم را بسوی خود معطوف کرد» استفاده از جانوران مختلف بجای شخصیتبای داستانی کتاب بود. این نوع داستانیردازی در ادب عربی بیسابقه و یا کمسابته بود. سخن گفتن از زبان جانوران در داستانهای تمثیلی و بیان تحلیلات نفسانی و گاهی دلنشینترین مواعظ و نافذترین راهنمائیا از زبان آنما فرصت مناسبی در اختیار نویسنده مینباد تأ در عین حقگوئی و انتقاد» از آسیب و زندان و شکنجه و گاهی قتل
شانزده فراندا لسلوكه
احتمالی بدست زورمندان و ستمگران و مردم حق نانیوش تنكحوصله در امانبماند و بپمین جببت داستانیرداز بیهیچگو نه ترس و بیم و بسی رندانه مسائل اجتماعی مبتلیبه آحاد مردم را بر زبان جانوران مینباد و با طنز و نیش زبان و لطیفهگوئی و استمبزاء حقایقی تلخ و کاهی شیرین و آموزنده بهخواننده ارائشه میکرد و بیگمان اين گونه بیان و تعبیر با هر ذوق و سلیقهای سازگار است و فک ی
عبدالله بن مقفع نه تنبا کلیله و دمنه را با نثری دلنشین» موجز» بلیغ و بدور از سجسپا و آرایشمای پیدرپی و ملالانگیز ترجمه کرد بل بصورتترجمهای آزاد, در فضای داستانپا دگرگونی ایجاه کرد و صلابت فضای اسلامی - عربی و نجابت فرهنگ اسلامی - ایرانی دا برآن حاکم ساخت و ضعفمای اخلافی و اجتماعی و فرهنگی داستانمای هندیالاصل را با استادی و مپارتی تحسینآفرین از میان برداشت و یاوهگو نیبای ادبی دور از ادب مستعمل در پنچاتنترا وپنچاکیانه را پدون لطمه زدن بهصورت داستانپا از دامن آن بزدود و بابمپائی ملایم طبع و مطابق ذوق ساکنان سرزمینمای اسلامی بدان بپنزود و بممین جمهات دیرینبائید که این کتاب بزبانبای مختلف ترجمه کشت و باشکوه و زیبائی شایستهای بدرخشید و چون خورشیدی تابناك آثار مشابه و حتی اصل هندی آن را تحت الشعاغ, پل در طاق نسیان قرار داد. و از جمله در روزگار فرمانروائی دودمان سامانی این عروس مباراقدم و مسیحادم توسط بلعمی در جامهٌ نش دری درجلوه آمد و سپس رودکی شاعر بهرشته نظمش کشید «... نصرین احمد این سخن بشنید خوشآمدش دستور خویش را خواجه بلعمی بران داشت تا از زبان تازی بزبان بارسی گردانید تا این نامه بدست مردمان اندر افتاد و هرکسی دست پدو اندر زدند و رودکی را فرمود تا بنظم آورد و کلیله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگگ افتاد...»۵۱. افتادن نام کلیله و دمنه در زبان خرد و بزرگت» بسیاری ازمترجمان و نویسندگان را به ترجمهُ مجدد و نظیرهگوئی و استفاده از ابواب وداستانهای آن در تألینات مختلفه واداشت. نصراللهبن محند مترجم کلیله عداللهبن مقفع مینویسد: «و این کتاب را از بس ترجمه ابنالمغفع ونظمرودکی ترجمپاکردهاند و هرکس در میدان بیان براندازة مجال خود قدمی گذاردهاند» لکن مینماید که مراد ایشان تقریر سمر و تعریر حکایت بوده است نه تفبیم حکمت و موعظت. چه سن نبك مبترراندهاند و بر ایراد قصه اختصار نموده.»۵۲ در اين میان نصالله- بن محمد» منشی دربار بپرامشاه غزنوی با توجه به مفاهیم بلند و اعتبار ادبی ترجمه عبدالله بن مقفع در سالای ۵۳۸ تا ۵۴۰ صرف ترجمه آن بزبان پارسی کرد و بسا مسازت در نویسندگی و دست مایهای درخور ستایش از فضل و کمال و در پناه ذوقی شگفتانگیز و طبعی سحرآفرین از آن کتساب تسرجمهای آزاد بیرداخت و این عروس آراسته را در فراز ایوان رفیع فصاحت و بلاغت وشیوائی و زیبائی نقاب از چمرره برانداخت و چشم و دل مردم لطیف طبع و اهمل آذپ را
پیشگفتار هفده
اسیسست.
بسختی باعجاب واداشت و در کمتر زمانی آواز؛ بلندش در شرق و غرب عالم افتاد و شبرتی در حد بلندآوازگی ترجمهٌ عبداللهبن مقفع برای آن پدید آمد. و بدین ترتیب باب تازهای از نویسندگی در ادب فارسی و فرهنگث اسلامی بروی خریداران سخن و مشتریان بازار فضل و ادب کشوده گردید و حیرت اهل قلم و انديشه و تحسین و تمجید ایشان را باعث شد. مرچند مقارن همین ایام در دیار بوصل و در پناه یکی از اتابکان آن دیار یعنی سیفالدین غازی پسر زنگیبن - آقسنقر» مردی» از نویسندگان درباری بنام محمدبن عبدالله بخاری» بتشویق آن پادشاه و بیخبی از اشتفال نصراللهبن محمد بهاسی ترجمهٌ کلیله و دمنه «... پیش تخت عالی اعلهالله بنشاند و زبان درافشان را پرگشاد و گفت که این کتابکلیله و دمنه گنجی است برحکم و مواعظ و امثال و در هر حکایتی صد هزار در فواید و عواید مضمون است... بعضی از پیوستگان معلس رفیع ما آرزو کردهاند که این کتاب از زبان تازی به زبان بارسی نقل کرده شود...»» دست به تسرجم کتاب عبداللهبن مقفع زد و ترجمهای ساده و زیباء همراه با حفظ اصالتبا و بدور از تکلفات و تصنمات فراهم آورد.
روهرجند که خاطر در زیادت بسی یاری میداد» اما بر موجب فرمانعالی... برعین کتاب اختصار کرده آمد.»۵۳
ابا انوار جپانگستر پافتههای ضمیر نصراللهبن محمد بکونهای» چشم اندیشمندان را خیره و مسحور ساخت که از توجه به پردهٌ ساده و خوش ترکیب محمدپن عبدالله پغاری باز ماند و جز دید؛ خواص اهل ادب و تحقیق بدان نیفتاد.
در هر حال شیوه متین و طرز زیباء سخته و تازه و پر شکوه نصرالله بسن محمد بزودی پپنهُ ادب را زیر نگین آورد و کاروان اندیشه و هن و زسه ار باب قلم و انشاء را در پی خویش باقتثا واداشت بعد از این ترجمه هیچ نویسنده و سخنوری خود را از توسل بهشيوة این مترجم زبردست و پیروی از روش وی و استفاده و اقتباس از آن بینیاز ندید و در کنار آن نظیرهگوئی» تبذیب» بسشنة نظم کشیدن کلی کتاب و يا داستانبائی از آن و صدها مورد دیگر ازیسن گونه تألیرپذیریا و پیرویمبا صورت گرفت. یکی از جمله این آثار کتابی است بنام: «فراندالسلوت» از آثار اوائل قرن هفتم هجری از نویسندهای «شمس» تخلص اما مجرولالمرویه.
اوضاع تاریخی عصر مصنف
آغاز قرن هفتم از پر آشوبترین و تاریکترین روزگاران تاریخ سرزمیسن ایران و کشورهای همسایه و قسمتی از اروپاست. درین دوره نامبارك یورش قوم دحشی و خونخوار مفول چون سبلی سممگین و بلائی عظیم برین دیار نازل گشت و سرزمینمای بسیاری را در خاك و خون و آتش فرو برد. برحیات سکنه بسیاری
هحده فراندا لسلول
از شبرها همراه با مواشی و احشام ایشان بیکباره قلم نابودی کشیدند و دیاری در آن دیار بجای نگذاشتند. و آنگاه برویرانهها و گورستانپا و بر بالین مردمی سوگوار چون بوم ومامه فریاد شوم سر دادند و دنیائی نفرت و بیزاری در دل همه مردم جمپان پدید آوردند. ابناثیر تاریخپرداز توانای آن ایام پر فتنه از آن روزگار تلخ با اندوه و بیزاری یاد کرده است «لقد بقبت عدة سنین معرضاً عن ذکر هذه العادثة استعظاهاً للبا کارها لذکرها فانا اقدم الیه رجلا و اوخر اخسری فمن الذی پسبل علیه ان یکتب نمی الاسلام والمسلمین و من الذی ییرون علیه ذکر نلت. فیالیت امی لم تلدني ویالیتنی مت قبل هذا اوکنت نسیا منسیاً الا انيحثنی جماعة من الاصدقاء علی تسطیرها وانا متوقف ثم ریت ان ترك ذلك لایجدینفع فنقول هذا الفصل یتضمن ذکر العادئة العظمی والمصيبة الکبری التی عقت الایام واللیالی عن مثلبا عمت الغلابق و خصتالمسلمین فلو قال قاثل ان العالم مذخلق الله سبعانه و تعالی آدم الی الآن لم یبتلوا پمشلبا لکان صادقاً...»۵۴ اما هیچسردسی بیاراده خویش و بیفراهم ساختن زمینههای مناسب برای بدبختی و ناکامی و خواری و در آخر نابودی خویش,» تن به ذلت و حقارت در نداده است و درین مورد خداوند بزرگث میفرماید: «ان الله لا یغیر مابقوم حتی یفیروا ما بانفسیم - آیه ۱۱ سوره رعد» وبیگمان باید ريشة این ناتوانیهای سیاسی و شکستمبای پی درپی و نابودی؛ در نابسامانیمای اجتماعی و روابط مردم با یکدیگر و با قدرتمهای حاکبه جستجو گردد.
در اواخر قرن ششم کشور پمناور ایران تحت تأثیر موقعیتمای سیاسی». از نظر جفرافیائی به قسمتمپائی تقسیم شده بود و هر قسمت در دست سلطانی و یا ابیر و عاملی و یا طاغی و سرکشی بود. البته حکومت خوارزمشاهی و قلمرو این دودمان فرمانروائیمبای دیگر را تحتالشماع داشت و نیرومندتر از دیگران بود ابا در همین موقع پادشاهان سلجوقی, فرمانروایان غوری, قراختائیان» اتابکان فارس» لرستان. آذربایجان و سران اسمعیلیه و برخضی حکومتبای محلی دیگس» هريك بگونهای پنج نوبت حکومت و قدرت مینواختند و برای بقاء و گسترش قلمرو حکومت خویش پیوسته سرگرم ستیز و توطئه بوده» گاه با خودی و زمانی با بیگانه میجنگیدند این جنگبای پیدرپی و بیحاصل و خانمانسوز دمبدم قربانی میگرفت و اشخاص و اموال بسیار فدای خودکامیپا و حرص و آزهای مشتسی حاکمان زورمند و ستمگر میشد. دوره دورهةٌ حکومت مردم بیگانه و بیش از همه ترکان بود و بیشتر آنما از آئین حکومت و رسوم پادشاهی و مدمداری بیخبسر بودند. جمعی شرابخواره؛ٌ شموتپرست و غلامبار؛ حریص ناجوانسد بیساری اطرافیان بدتر از خویش سنگینترین فشارها را بر گرده مردم درمانده تحمیسل میکردند و با وضم مالیاتبا و با و خراجهای گوناگون برنارضائی مردم می- افزودند و تکیهگاهمپای اجتماعی خویش را از دست میدادند. هريك ازینحاکمان نیز بگونهای با دربار خلافت یعنی مرکز قدرت حکومتمهای اسلامی در ارتباط بود
و خلیثه نیز هر لحظه برنگی درمیآمد و از هريك بنوعی دلجوئی میکرد و اما در خفیه برای درهم شکستن قدرتبا جز دامن زدن به آتش فتنه کاری نداشت. ریکی از علل عمدة ضعف ممالك اسلامی» وجود خليفة مفرض هوسران عبساسی یعنی الناصرلدینالله (۶۲۲-۵۷۵) بود که چبل و شش سال خلافت خود را صرف ظلم بمردم و جمع مال و فرستادن جاسوس ببلاد مختلفه و کبوتربازی و گلوله - اندازی و پوشیدن لباس اهل فتوت کرد و برای آنکه بفراغت باین ملاعب مشغول باشد غالبا سلاطین ایران را برم میانداخت و چون از خوارزمشاهیان ترسداشت و جاسوسان اورا از ایشان اندیشهناك کرده بودند سلاطین اطراف را مخفیانه بجنکی با خوارزمشاه دعون مکرد جنانکه غوریان را او بمخالفت با سلطان محمد ترفیب نمود و این خلیفه بیتدبیر اینکارتنبا اکتفانکردهقراختائیان و تاتارهای نامسلمان را هم ببرانداختن خوارزمشاهیان خواند.»۵۵
در هر حال» یکی از دودمانمبای حکومتی در آن دوره» خانسواده اتاپکان آذربایجان بوذ و مصنف کتاب «فرائدالسلوك» در چنین هپاهوئی, در آذربایجان و در پناه یکی از افراد اين سلسله بهنگارش کتاب خویش پرداخته است.
اتابکان آذربایجان
ذر دستگاه حکومت سلجوقی بعضی اوقات غلام ۴1 برده خاصی پا ابراز شخصیت و لباقت موره نظر قرار میگرفت و پتدریج مقام و مرتبتی میپافت و چه بسا قبای حکومت پراندام راست میکرد و گاه کشوری را در قبض؛ٌ تصرف خویش میآورد. اینکونه غلامان بختیار را در و | تا یكی مینامید ند. کلب اتابك در ترکی در معنای لله و پدربزرگث است اما بیشتر برای مربیان کمهنسال شامزادگان سلجوقی مستعمل بوده است و ایلدگز جد اتابکان آذربایجان در زمره این غلانان بوده است. «... وزیر سلطان مسعود سلجوقی سی و نه غلام او را ججت یادشاه بغرید و ابلدگز را که کریهشکل بود بیع ننمود و او در گریه افتاده گفت آگر وزیر این غلامان را برای هوای دل خرید پایستی که مرا خالصالله بخریدی و این سغن بسمع وزیر رسیده او را نیز بیع نمود و سلطان ازین گفت و شنود آگاه شده ایلدگز را بعد از چندگاه بامپر نصر سیرد تا آداب اسبتاختن و تبر - انداختن پیاموزد و باندك زمانی آنفلام دولتمند درآن فن مپارت تمام پیدا کرد. سلطان سعود بچشم التفات در ایلدگز نگریسته روز پروز کارش بالا میگرفت تا در سلك امراء عظام انتظام یافت.»۹۶ سلطان مسمود پس از روزگاری همسن برادر خود طفرل را بزنی به ایلدگز داد و حکومت آذربایجان را در عبده وی ی ایلدگز» با تدبیر و سیاست کارها را در ضبط آوره و بنیکی از عمیدة عمهد بدر آمد. و چون سلیمانبن محمدبن ملکشاه از زندان بگریخت (سلیمانشاه در حپات مسعود بهتحريك اطرافیان خویش و برای کسب مسندسلطنت علیهمسعود قیام کرد اما در جنگث با برادرزاده اسر و زندانی شد) د گروهی را بدور خود
بیست فرائدالسلوگ جمم کرد ایلدگز نیز از در یاری وی درآمد اما در چنگث با سلطان محمد شکست خورد و به موصل گریخت. ایلدگز نیز پشیمان از کرد خویش از در اعتذار در آمد. سلطانمبحمد عذرش بیذیرفت و از سس گناهش در گذشت و دلجوئی و چون سلطان محمد در سال ۵۵۴ در پی يلك بیماری ممتد تن بخاك تس ه سیر د. بزرگان و امرا سلیمان را از موصل بیاوردند و پادشاهی بدو تفویض کردند. سلیمان نیز برای رضای ایلدگز طفرلبن ارسلان را ولیعصبد خویش کردا۵ اما سلیمانشاه پس از مدتی کوتاه از پادشاهی معزول و زندانی گشت و سسانجام نیز در زندان ودیمه جان بجانآفرین تسلیم کرد. درین موقع ایلدگز ارسلانبن طفرل فرزند همسر خویش را بپادشاهی برداشت و خود حاکم مطلق امور مملکت وی گشت. در روزگار ارسلانشاه چندتن از سران مخالفان ومنجمله اینانج والی ری سر بطفیان برداشتند و در میان آنپا جنگث درگرفت اما درین میان پیروزی نصیب ارسلان آمد و اینانج پس از شکست و گریز به خوارزمشاه پناه جست و دوباره با سامان دادن لشکر و تپیه ساز و برگث در شبرهای قزوین و ابپس و زنجان به خرابی و کشتار مردم دست زد درین بار نیز در نبردی با اتابك ایلدگز منبزسا بماز ندران گریخت و بعد از مدتی چون عده و عدهای یافت به ری یورش آورد. ارسلان درینبار برادرخوانده خویش اتابك پمپلوان محمدبن ایلدگز را به مقابلة وی فرستاد و هرچند در آغاز ظفر اینانج را بود اما در هنگام تبیه مقدمات صلح بناکمپان اینانج بهقتل رسید و بدین ترتیب سرزمین ری نیز به متصرفات وقلمسو حکومتی ارسلانشاه افزوده گشت و اداره آن سرزمین در عمیدة اتابك محمد درآمد. اتابك محمد با دختر اینانج عقد مزاوجت بست و تسه این ازدواج قتلغ اینانج و میرمیران بود۵۸. اتابك ایلدگن در سال ۵۶۸ و پس از مدتی بدولت و اقبال زیستن درگذشت و جبانپپلوان محمد و برادرش قزل ارسلان بعد از پدر نیز در جنگپای دیگری بنفع ارسلانشاه شرکت جستند و ارسلانشساه در سال ۵۷۱ بمرد و پسر هفت سالهٌ وی طفرل جای پدر را گرفت. در سالمای نخست زمامداری طغرل بسبب صفر سن وی کارهای کشوری و لشکری همه در اختیار جمانپملوان محمدوقزلارسلان بود وایندوسدمردانه» در انجام مسئولیتمهای هار سکیا زونه هی موه دقهای گنوی رن وت دشمنان خرد و بزرگث را از دامن سرزمینمای وی کوتاه ساختند و بقول حمدالله مستوفی: «تا مدث ده سال که اتايك محمد در حیات بود ملك سلطان طعرل محسود ریاض خلد بود»٩۵, پس از مرگ جببان پل وان تخضلا» فتزل. اژشتلان منصب امیرالامرائی یافت و طفرل تنبا خطبه و سکهای داشت و قزل ارسلان حساکم بطلق بود. اما قتیبه خاتون مادر قتلغ اینانج هوای حکسانی پس را در سر داشت و دربند آن بود تا وی را بجای پسدر بیند ولی چون قزلارسلان به همدان آمد آن هوی از دل بدر کرد و دل در وی بست و بنکاح وی درآمد. از سوی دیگر چون زبام ابور از دست طفرل بدر رفته بود در پی فرصتی بود تا آب رفته
بشکفتار بیست و يك
بجوی باز آرد و حریف خویش را از میدان بدر کند و خود زمام کار و رتق وفتق اور را درکف گیرد بناچار کار بهجنگث و ستیز کشید و در جنگبائی که میان حلفرل و قزلارسلان از یکسوی و میان وی و قتلغ اینانج از سوی دیگ در گرفت. طفرل و پسرش ملکشاه گرفتار آمدند و سلطنت بر قزلارسلان مقرر گردید اسا قبای پادشاهی بر وی مبارك نبود ازین روی «شیگیر که سلطنت خواست شست» او را کشته باقتند.»۰* و بمتررست درین باره قصه ابسن اسفندیار را بشنویم : رو اتابك بری آمد نکاح قنیبهخاتون بکرد بیسراد او. چه فتیبه را دل بذیل طضرل بود و اتابك با خصال جوانمردی مدسن الغمر مباشسر شراب و قمار بودی و جز رمضان هیچ شبانهروز بر او بسیشراب نگذشت و رای بفلامان داشتی...... فیالجمله این زن که شرح او رفت بهمدان بکوشك کسن جبار مرد را در خوایگاه قزلارسلان برد و او را بکارد باره باره پفرمود وبانگی برآورد که ملحد کشته است۶۱»۰
بعد از قزلارسلان برادرزادة وی ابوبکربن محمدین ایلدگز جای عموی خویش بگرفت و بر چبار بالش مك تکیه بزد. در همین اوقات طفرل باتفاق پس از زندان رهائی یافت و لوای سلطنت برافراشت و در جنگی با قتلغ اینانج پیروز شد و برای خاموش کردن آتش فتنه و آشوب با قتیبهخاتون مادر قتلغ اینانج. عقد تکام پست اما پس از چندی این مادر و پسر در مسموم ساختن طفرل يك کلمه شدند. طفرل خبر شد زهر را به قتیبه خورانید و قتلغ اینانج را بزندان افکند. پس از چندگاه قتلغ اینانم با شفاعت جمعی از ارکان دولت از بند رهائی یافت و از پس آن مدتی با برادر خود ابوبکربن محمد در جنکث و گریز بسس برد تسا سرا نجام از سلطان تکش خوارزهشاه استمداه کرد اما در جنگث توفیقی نیافت و چون تکش خوارزمشاه بتن خویش بری آمد. طفرل با دلی مست از غرور جوانی و پپروزی و سری پر خمار از شراب. بر بارة کوهپیکر با تنی چند مرد لشکری عزم قتال کرد. از شدت مستی و بیخودی گرژی گران بر دست اسب خویش بزد. اسب و مرد درهم غلتیدند قتلغ اینانج بتندی ببالین وی در رسید و پس از شماتت و ملابت با نیزهای» از پایش درآورد درینهنگام تکش خوارزمشاه سس از تنوی جدا کرد و پیش خلیفه فرستاد و با کشته شدن طفرل خورشید حکومت سلجوقی نیسز غروب کرد و ملك ایشان در قبضهُ تصرف خوارزمشاه درآمد. قتلغ اپنانج نیز پس از مدتی بدست پاران خوارزمشاه مقتول گشت: «در بغداد باز لشکری بقصد عراق که سرور آن وزیر بود مرتب کردند. فتلغ اینانج بمدد میاجق بری آمد و روزی چند مصاحب یکدیگر بودند ناگاه مياجق مغافصة اینانج را بکشت و سر او به خوارزم فرستاد بسبانة آنك در خیال او خلافی بود. سلطان از آن عذر شنیع و غدر ظاهر متاثر شد و دانست که اماراث عصبان است.۶۲ اما اتابك ابوبکربن محمد ابن اپلدگز مدتی دراز حکومت آذر بایجانداشت و درسال۶۰۷درگذشت و از پس وی برادرش از بكپادشاهییافت. اتابكازيك درمیان زمامداران خانواده خویش ازهمه
پستت.
لست و دو فرائدا لسلو
پدفالتر. و زندگیش پردردسرتر بود و چون روزگار مصنف کتاب «فرائدالسلوك» برخی در ایام پادشاهی اتابك ازبك سپری شده و کتاب خوه را نیز بنام وی کرده استا؛ میتوان در تحلیل اوضاع تاریخی آن زمان بکفتههای وی استناد چست.
این یادشاه چون بر چپار بالش حکمرانی تکیه زد و رایت سلطنتبرافراشت زمانه دستخوش فتنه و آشوپ بود. در آغاز با منازعان زمامداری دچار آمد. «جون نوبت یاذشاهی بذو رسیذ و مدث ایالت عالم بذو انتفال کرد جپان از دلعاشقان مضطربتر بوذ و عالم از زلف معشوقان: شوریلهتر. اراذل دست تعدی بسترکریمه ملك دراز کرده و لنام یای تملك در صمیم حرم دولت نپاذه. گیتی ناب ظلمت از ظلم ناسیاسان در روی کشیذه و مملکت از چور ناحقشناسان انگشت حیرتبدندان گزیده..... کسانی کی آلث وعدت بادشاهی نداشتند و فروهیبت سلطنت باایشان لبوذ و ورج و شکوه شبریاری گرد ایشان نمیکشت و فروخورة کیانی سایه پرسر ایشان نینداخته بود میغواستند تا بتبور و تجبر بر ملك اکاسره عالم, مالك شوند وشعیله و نیرنگت بر تخت کیان ایران تشینند...» ص ۶۶ و چون پادشاهییافت از آسیب پادشاهان خوارزمشاهی دور نماند و پیوسته با ایشان درستیز و جدالبود. «یس از شکست اتایك سعد از محمد حوارزمشاه ۰ اتايك اوزسك که از آذربایجان بپوس ملك عراق بههمدان آمده بوذ منپزم گشت لشکریان خواستند تا بر عقب او برانند» سلطان گفت در یکسال دو بادشاه بزرگت گرفتن بفال ندارند او را راه دهند تا برود. اتايك اوزيك بسلامت بآذربایجان رسید و سکه و خطبه بنام سلطان کرد ورسولان باتحف وهدابایغدمت سلطانفرساد, .»۶۲ درین گس و دار با بلای عظیم حملهٌ مفول به تبسریز گسرفتار آمد و برای حفظ حکومت وخانمان و مردم شمپر تن به مصالحه درداد و با اين کاد شب تبریز را از خرابی وکشتار و تاراج نگاه داشت «.,. چون به تبریز رسید حاکم آنجا اتابك ازيك بسر جمان- پرلوان: پنمان شد و کس فرستاد و طلب صلح کرد و مال و چباریایبسیارفرستاد. بمصالعت مراجعث نمودند» ۶۴ میگوپند درین مصالحه جمعی از مسلمانان بدست ازيك کشته و سر ایشان برای چنگیز فرستاده شده بود,۶۵
باین ترتیب خشم و کین؛ خوارزمشاه را برانگیخت و چون جلالالدین خوارزمشاه بعد از مرگث پدر» در جنگمبائی پیدرپی» لشکر و ساز و برگشخویش از دست بداد و به هندوستان گریخت و از آنجا با لشکری اندك و ساز و برگی ناچیز عزم ایران کرد. پس از جنگث و گریزهائی با لشکریان مفول و گشودن برخی از شمرهاء به آذربایجان آمد و به عزم جنگ با اتابك ازبك به تبریزشتافت اما چون خبر به اتابك ازبك رسید يك تنه به قلعاٌ النجق گریغت و پاران وکسان بیپناه خویش را در آن شمبر رها کرد. چون جلالالدین به شمبر تبریز رسید همسر اتابك ازبك دختر طفرل ازباروی شب وی را نظاره میکرد. بر وی عاشقگشت. بآسانی عبد زناشوئی بزیر پا نماد و با جلالالدین عقد مناکحت محکم کرد و چون جلال! لدین بشمپر درآمد مردم به تمپنیت برخاستند و مقدم وی و توکدخدائیش را
پشخفتار لیست ٩ سه
مبارکباه گفتند و چون خب باتابك رسید از درد و غصه به ساقی و شراب پناه آورد تا در مستی و بیخبری ونومیدی و نامرادی جان داد و ملك اتابکی بیایان آید ۶۶
هر چند جز یات زندگی و روحیه تكتك فمانروایان این سلسله در متون تاریخی ثبت و ضبط نشده اما چسته گریخته در باره پعضی از افراد آن اشاراتی رفته است (رك تاریخ گزیده) و رویمسرفته آنبا مردمی ال فضل و کمال و منصف و دادگستر درشمار آمده و روزگار ايشان را صرف نظر از جنکث وستیز- مای داخلی و خانوادگی روزگار امن و آسایش دانستهاند و بپمین جمبت ازخانواده آنبا بنیکی یاد شده است. «و صد هزار رحمت بر زبانی باذ که چنین سخن داند گفتن و خاطری که چنین در داندسفتنء و او خود در ایام امن و عدل بوذ ایام دولت ابلدگزیان.»۶۲
خوشبختانه در کتاب فرائدالسلوك نکتههائی از زندگی ود شخصیت وروحیه و منش اتابك ازيك درج است و با استناد بهاين مندرجات» تا حدی میتوان ایسن پادشاه را شتاختا:
اتابك ازبك در عبد صفر یتیم شد؛ و در روزگار کودکی پدرش جمهانب پبلوان محمدین ایلدگز دیده از جمپان فرو بست اما تا سایه پر سر پسس داشت؛ از تربیت و تعلیم فرزند غافل نبود» و دقیقهای فروگذاری نمیکرد و بنا یگنت مصنف کتاب» همت جمانپپلوان درین امس پار و مددکار ازبك بود: «و چونبادشاه عادل و شمریار منصف اتابك اعظم معمد قدسالله روحه و نور ضریعه از دار فنا به عالم بقا بیوست و از ظلمتسرای دنیا بنور فردوس اعلی نقل کرد این یادشاه کی از تاج و تخت و ملك و ملت ممتع باذ هنوز در حجر صبا و کن طفولیت بوة و همت آن شیریار دادگستر دینپرور اورا بیرورش خوب برآورد و بسیرت و صفت ملکانه تربیت داذ... تا دا و عدل بردل او ثیرین شذ و چور و ستم درچشم او شنیع و قبیح گشت.» ص ۶۴ و ۶۵
و در خطبه کتاب وی را بهصفاتی پسندیده و اخلاقی ستوده» منسوپ ساخته است.
روآن کیانخوره ملکی کی یمیامن سعود فلکی انتما میبرد از اتايك سعید شمسالدین محمد ارئا و اکسابا بفرز ند خلف او خداوند جمپان» یادشاه اسلام» دارای عالم» خسرو بیروزبخت» ملك ملكسیرت» سلطان فلك شکوه...» ص ۶۲
اما در آخر» کار برشمردن خصلتبپای نیکوه به تعارفات و تملقات قالبی و منداول کشانده شده است. رك ص ۶۲ و ۶۳ و ۶۴
و در جای دیگر «آغاز کناب و سبب شرو ع در تالیف آن» این بادشاه را بانی خیر و دادگستری و بخشاینده و بخشنده شمرده است: «... و غرض بنده نیز ازین تالیف» خلود ذکر خداوند است و ابقاء نام و احیاء صنائع او. با آنك معلوم و معقق است و مفبوم و مصورء کی ذکر خذاوند از آار خیر و انوار عدل ومواهب
پست فا فاد اسلوه
نعم و مکارم شیم. خوذ جاوذانه مانذ و ابدالدهر یایدار خواهذ بوذ.» ص ۷۵
و همنشینی بادشاه را با بزرگان امل. فضل و کمال متذکس شده است: «... کی بیوسته مجلس همایون خذاوند باپناء فضل غاص باشذ و پاصحاب هنر محفوف» ص ۰۷۶
و پادشاه را مردی سخنشناس و سخنسنج دانسته است: «و حذاوند خوذ سره دانذ و نیکو شناسند کی من بنده در آرایش اين عروس چه مشاطگی زیبا کردهام و در جلوة این کریمه جه بدایع یکار برده...» ص ۵٩۳
ازین گذشته در آخر هرباب چون از موضوغ فراغت یافته است» پادشاه را بهداشتن خمبلت مورد نظر در آن باب بسی ستوده و گریزی استادانه به نام و القاب وی زده است و چون آوردن موارد دهگانه درین مقال پا طناپ مپانجامد» تانق ور مره رین و زیوری نفیسست وسیاس و منت خذای را کی نفس باك وطبع مطبر بادشاهاسلام مك الملوك ..... ازيكین محمد .... بیوسته بزبور عفت متزین بوذ ویعلبه عصمت متحلی و از اوائل صباکی قوای شبوانی را غایت اضطراب باشذ و نفس را یمتلذذات و مشتپیات جسمانی میلی قوی و التفانی عظیم. تا الی بومنا هذا هرگز بپتك استار هیچ آفریده راضی نبود و دریدنام گردانیدن خاندان هیچ مسلمان سعی نبیوست و عفت و عصمت را ردای نفس خودساخته و صلاح وعشافرا ببراية خلق خوذ کرده و هیچ آفریده بر عثرهی از عثرات او واقف نشد و هیچ دیذه بر زلتی از زلاث او دیدهور نگشت...» ص ۵۸۶
احوال مصنف .. نویسنده کتاب در تصنیف خود و در نسخههای موجود از آن بپیچوجه متذکر نام و لقب ۲ یا کنیه خود نگردیده است تنس در قصیدهای مدحبه در باره اتابه ازبك» از تخلص خود بنام «شمس» پاد میکند. خدایگانسا «شمس» از یسی مدایح تو بگرد قطب هنر سالپبا مدار ناه ص ۷٩ ابا چون درین دوره و در میان شاعران تخلص شمس زیساد است «فر هنگت سخنوران دکتر خیامپور ص ۳۰۵ تا ۲۰۸ و نیز تذکره روز روشن ص ۴۳۱ تسا ۷ - فرهنگت دهخدا - تذکرههای موجود - تاریخ ادبیاث در ایران» پسختسی میتوان نویسنده کتاب را از میان آنبا ممتاز کرده, بازشناخت. و کسی از اهل تحقیق نیز درینباره با استناه درست و بقطع و یفین سخنی نگفته است در کتاب «دربارة نسغههای خطی» نشریه کتابغانه مرکزی دانشگاه تپبران آمسده است: «فراندالسلوك فیفضائل الملوك از اسعاقین ابراهیمین ابیالرشیدین غانم الطانی السجاسی تالیف رچب ۶۰۹ - رجب ۶۱۰ برای اتابك ازبك در ده فصل. باریس ۵۹-۸ ۶۸»۰۷
پیشگفتار لیست و بنج
همین قول را مرحوم آقابزرگث در الذریعه نیز آورده است: «قرائدالسلوك فی فضائل الملوك: لاسحاق بن ابر آهیم بن آبیالرشیدین غانم الطانی السجاسی فارسی» الفه لاتابك اوزيك فی عشرة فصول فی (رچب ۶۰۹ - ۶۱۰) بوجد منه نسخة بباریس کمافی (در بارة نسخههای خطی ۶۹.(۳۳۳:۱
آقای احمد منزوی در فمپرست نسخههای خطی ذیل فرائدالسلوك فیفضائل الملوك با روّیت نسخه پاریس مینویسد: ۱۰ بأپ» رچب ۶۰٩ تا رجب ۰ ۶۱پاریس ۶ فیلم آن در دانشگاه تمپران موجود است تبران: دکتر قاسمزاده» ۱۰۹۵ در دیباجه نام نگارنده ادهم و اعظ قزوینی تبریز ۲۰۰۱۲۳۱
در فمپرست میکروفیلسپای کتابخانه مرکزی دانشگاه تمران ازفایدالسلوك نیفضائل الملوك چنین یاد شده است: اباصوفیا ۱۹۹۵ رو دوشنبه ۱۵ ذ ق ۶۸۶ ۶ گه. با تملك ۲۹ رمضان ۷۴۴ وقف سلطانمحمودخان بهگواهی احمدشيزاده مفتش اقا حرمین.
پنام مظفرالدین ازيكین محمد ایلدگز و اتايك اعظم محمد (۶۰۷ تا ۲ از اتابکان آذربایجان (۱۵ پ) مورخ ۱ رجب ۶۰٩ ۱ رجب ۶۱۰ در ده باب عقل» علم» عدل و ظلم جود» عزم» حزم» حکمت» شجاعت» عفت» مکارم اخلاق, ۷۱
مرحوم نفیسی در کتاب «تاریخ نظم و نثر در ایسران و در زبان فارسی» مینویسد «اسچقبن ابر آهیمبن ابوالرشید از نویسندگانی است که از احوالش اطلاعی نیست و همینقدر پیداست که در اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم زیسته و مولف کتابی است در حکایات بفارسی فصیح و روان بنام فرائدالسلوك فیفضائل الملوك که در ۶۱۰ تألیف کرده است.»۲۲
در هر حال درین منابع و گاهی بنقل از یکدیگر» بیشتر نگارش کتاب به ش سای اس نمی ایس دید ات یا عسشتایی دز روزکار خود شاعری معروف بوده «در سنه اثنی و ستمائه به تبریز درگذشت و در مقبرةالشعراء مدفون شد اشعارخوب دارد. دیوانظریر فاریایی جمع کردة اوست» ۷۲۲
ب در حالیکه درین سال مصنف چپل ساله بوده و در شاعسری نیز شمپرتی نداشتهو تازه درپی آنست تا در کنار نویسندگی قدرت شاعری خود را نیز برمنصه بروز و ظور نشاند: «و جون در اتمام این حدم بددین مشام رسیلم و در جمع ۳1 تالف بذین موضع بیوست آندیشه افتاذ کی قصيدة در مدح ذاث کریم و وصف ارسال این خدمت نظم بایذ داذ و درین صعیفه درج باید کرد کی پیوسته مجلس همایون خذاوند پابنامفضل غاص باشذ و باصعاب هنر معفوقی کی تا هرگاه کی در آن همایون مجلس این کتاب را مطالعه فرمایند دانند کی بنده بر هر دو طرف قادر پوذه است و بر هر دو شیره ماهر. هم در بیان نثر سخنگزار و هم در میدان نظم جابك سوار. والقصيدة المصنوعة المفيدة هذه» ص ۰۷۶
و البته با توجه مردم سخنشناس و سخنسنج باین قصیده و ده قطعةٌ دیگ» درجهُ ضعف وی در شاعری بدرستی هویدا میگردد هرچند در نویسندگی یدطولائی
بیست و شش فر ادا لسلوك
دارد. در هرحال این نویسنده و شاعر متخلص به «شمس» در کتاب «فائدالسلوك فیفضائل الملوك» گپگاه دربارهٌ خود به گفتگو مینشیند. این کتاب بنا بقول نویسنده» در سال ۶۰٩ آغاز و یکسال بعد. تألیف و تصنیف آن باتمام رسیدهاست: «و این مجموع در عشر اول از ماه مبارك رجب سنه عشر و ستمائه پپایان رسید و اول رجب... تسع در آن شروع رفت» ص ۰۵۹۴ و درین سال نویسنده چملسال داشته است «اکذون جون بحمدالله استعداد حاصل امد و استعفاق قایل شذ و مرغ سن بر قلف چیل آفیانه ساخت و یف بیاض بر سواد معاسن نباذ و طلیعة شیب میان طیش و حلم حائل شذ و موی سید میان نزقات و وقار فاصل گشت... اتمام آن بر ذمث عفل واجب شذ» ص ۸۲ وبا این احتساب تولد وی بتفریبی در سال ۰ بوده است. نویسنده از روزگار کودکی در محافل و مجالس, با اهل فضل و اذدپ و سیاست معاشرت میگرده است: «وقتی 5 ایام طفولیت و منه آن صبا س حاضر بودم بمجلسی که خاص بوذ باکابر ایام و افاضل دهر و درین شیوه سخنی میرفت و ازین نمط حکایات میگذشت از اکابر آن محفل و افاضل آن مجلس یکی گفت: من وقتی در خدمت حواجه وزیر قوامالدین درگزینی رحمهالله حاضر بودم و آن روز مبمی بزرگت در ممالك حادث شده بود» ص ۲۰۸ و از روی این گفته میتوان نتیجه گرفت» وی بممراهی پدر و يا یکی از بستگان فاضل و اهل ادب و مامت در چنین مجممهائی حضور مییافته است و چون در داستانپردازی بیششس از نام شبرهای شمالی استفاده کرده و از جاهای دیگر کمتر نام برده است» بایستی بهآن شپرها نسبت بهمناطق دیگر آشناتر بوده باشد. ازینروی شاید زادگاهش نیز یکی از همان شبرها بوده است. مذشب
هرچند قوم سلجوقی حنبلی مذهب بودهاند و کتاب. راحةالصدور وبالخصوص فصلمای آخر کتاب شاهد این مدعاست و قاعدة نزدیکان و دستپروردگان ایشان قیق بانشکی همان زبل قته معققل: بوقم باقن ابا تچون: ون میان ید مت میا رگا هه امل سنت اختلاف چندانی سآنمم تنس درظاهس اعمال- نیست» اخثلافات ریشهداری در میان ایشان ظاهر نمیگرده و بپمین جمبت ممکن است افراد يك خانواده هريكث بهمذهبی باشند و حتی برخی افراد با توجه به موقعیت و برای حفظ منافم خود باسانی از مذهبی بهمذهب دیگر متمایل گردند و ازین بالاتر دريك آن از چند مذ هب پیروی کنند. به محمدین خلف از دانشمندان قرن پنجم عنوان حنفش داده بودند زیرا در زمانی کوتاه سهبار مذهب خودرا عوض کرد,۷۳
با توجه بهاین مقدمات و صرفنظر از معتقدات خانواده ایلدگز و فرزندان وی» مصنف کتاب با توجه به قرائنی» از معتقدان مذهب شافعی بوده است. البته در مقدمه نسخه پاریس وی شیمی بشمار آمده و شاید این نظریه متکی بهاحترام زایدالوصف نویسنده کتاب به امیرالمومنین علی (ع) و استنادهای بسپار بهاقوال
آن حضرت است: و بس از او چون حق بمصب استحفاق رسیذ و کار در مستقر خویش قرار گرفت و صحابه بر علی بیعت کردند و او را امام و مفتدا ساختند زبان روزگار این دو بیت انشاء کرد» ص ۳۸ و در فرصتهای مناسب از شجاعت؛ و حریت و سعه صدر.و فتوت و قدرت سخنوری و شاعری حضرت علی علیهالسلام سغن میگوید: «و وصی رسول و زوج بتول ابوالسبطین و والد الشهیدین سپدی شیاپ اهل الجنة الحسن والحسین علیپمللام میفرماید: قيمة کل امرء ما یصنه میفرماید کی ثیمت هر کس آنست کی نفس اور| مستحدن و مزین گرذاند...» ص ۰۲۰۰
«و این معنی را اسمح و اشجع عالم و افصح و اعلم عرب و عجم» علیبسن ابیطالب علیه الننلام بیان میکند آنجا کی میگوند: لیس لواضع المعروف فیغیر حقه و عند غیر اهله من الحط فیما اتی الا محمدة اللتام.,,. معنی آاست کی هرکس کی در راه مروت و جادة جود عارفه عطاء خوذ بموضع حق نرسانذ و جایزه سخاء خویش باهل استحفاق ندهذ او را از آن انفاق حظی نباشد و از آن اعطاء : نصیبی نبوذ چز ستایش لنام. ۰ ص ۰۳۷۲
«واز شپسوار میدان جوذ و یملوان معرکه وجود اسدالغالب 1 ای طالب علیه الصلوة والسلام (مر - کرمالله وجبه) پرسیدند کی از عدل و جود که دو فضیلت شگرفند و دو خصلت خوب کدام سندیدهترست و مداومت بر کذام خوینر» ص ۰۱۳۷۵
«امپرالمومنین علی علیهالسلام شجاع المبی و مبارز ربانی بوذ و حفیقتاین سخن آنست کی او میگوید: والله ما قلعت باب خسر بقوة جسدانیه ولا حسرکهة غذائیه ولکن آتيتهبوة ملکوتیه ونفبنور ربا مضیئه.. میگوید کیقوننجاعتو هیبت نجدت در دست و دل مبارزان؛ عنایث بینهایت او ترکیب میکنذ کی مسن کی پسر ابوطالبم در خییر بفوتی برنکندم کی آنْ از غذا تولسد کنذ و بعالم جسمانی تعلق گیرذ بل کی بفوث خذا کردم کی مدد آنْ ازعالم ملکوت بوذ و نشسی کی جوهر آن شور ربانی انتساب میکرد» ص ۵۳۰ ایض رلي ص ۳۱ و ۰ و ۲ و ۴۲۸ و ۵۳۵ - در عين حال در خطبه کتاب ستایشی شایسته از خلفاء راشدین بعمل آورده و آن چمپار مرد را بنیکی ستوده است: «صك هزار سلام کی رایعة مك بمشام جان رسانذ از ساکنان صوامع قبس نثار روضهة مقدس آنذوات کامل و صذ هزار درود کی سرود مقفرت و رضوان مسامع ارواح را بشنوانك از محاوران حظایر خلد تعفهة تر به مطیر آن نوس فاضل باذ...» ص ۴۱
و چون چنین سخنانی در زبان اکثر دانشمندان ال تسنن است نشاید نویسنده را از دیگران مستشنی کرد و با اینمه وی را شیعی درشمار آورد آزین 1 در چند مورد سنی بودن وی آشکار میشود از جمله استناد به قول عمایشه همسر پیفامبر (ص) و دختر ابوبکر: «و از امالمومنین عایشه صدیقه. رضالله عنما برسید ند که خلق سرور دوژه آدم سید بشر صلواتالله علی مرقده الطاهر
لیست و هشت فر ادا لسلوك الشریف چگونه بوذ. قالت کان خلقه الفرآن بسخط بسخطه و یرضی لرضاه گفت خلق او خلق قرآن بوذ و عادت او عادت کتاپ کریم...» ص ۵۷۲۲
در مشاجره شاپور ود همسرش شمپرویه چون سخن از جدائی پیش میآید درین باره بطریق اهل تسنن اشاره میگردد: «بعد ازین حالت کی معاینه دیسذم و بحشم سر مشاهده کردم با تو مرا سر الفت و مصادقت و زناشوهری و موافقت نخواهد بوذ - لفط طلاق بزفان ران و مرا از بند نفاق اطلاق ده - کی از صحبت چون نو پیحفاظ بیآزرم کرانه اولیتر» ص ۵۸۳ و البته در میان شیعیان طلاق با شرایطی معین و با حضور دو شاهد انجام میگردد. و احتمال زیاه دارد» در میان گروهمپای تسنن بیشتر به شافعیان مایل بوده است زیر! به نظر وی تکیه و اعتماد کرده: «۰.۰ و امام اعظم وحبراعلم محمدین ادریس الشافعی المطلبی رضیاللهعنه
از طریق نظم ميگویذ: صبرثت علی الایسام والصبر شیمتسی و دارست علسا ان بالعلم قیمتسی
ص ۱۹۹
«و این حکایت ماننده است بدان کی امام اعظم وحبراعلم معمدبن ادریس الشافعی رضیالله عنه در بدایت ایام صبا و اوائل زمان تعلم در کوچهای می گذشت.» ص ۳۰۱
و نیز در تحلیلات و تعبیرات اخلاقی بافعال و اقوال بعضی از بزرگان اهل تسنن و دشمنان تشیم تمسك میجوید: «... و هريك بجای معبود نسستیم پس منصور روی بعبدالصمد کرد و گفت ای عم فرزندان و براذران و براذرزاذگان خویش را در عدل و بر حدیثی گوی از احادیث جدت مصطفی صلواتالله علیه...» ص ۲۱۶ و این عبدالصمد» عم منصور و پسال ۱۴۷ ق. عامل او بمکه و طائف بود ود سپس ولایت مدینه یافت و بسال ۱۵٩ ق - المدی او را عسزل کرد...۷۵
«محمدین ابر اهیم الامام رضیالله عنه گوید روزی نشسته بودم و از طریق نصانح و مواعظ فرزندان خویش را موعظتی میکردم و ایشانرا از زواجر ومناهی شرح تنبیبی مینمونم امپرالممنین منصور رحمالله کس فرستاذ در احضار من استعحال تمام نمود...» ص ۳۱۵
و محمدبن ابراهیم نیز از امرای عباسی هاشمی بود و در زمان منصورخلینه عباسی امارت مکه داشت والسبدی او را عزل نموه و بهبفداد آمد...۲۶
«عمروبن عبید کي امامی بوذ از امامان مقتدر و عالمی از علماء معتبسر بنزديك امیرالممنین ابوجعفر منصور معل معرفت و معرمیت بفایتی يافته بود کی هروقت کی خواستی بیجواز راه توانستی رفت...» ص ۵۴۹ و ح ۵ همین صحه
و البته ابوجمفر منصور خلیفه کاردان و سیاس عباسی بیش از هر کسی از نفو و کسترش تشیع بیمنساك بود و ببمین جببت از حبس و قتل و تبعید شیعیان کوتاهی نکرد و بسیاری از ایشان بانحام مختلف و بپانههای متفاوتبدست
پیشکفتار لست و نه
وی از پای درآمدند و بناچار سردم اهل تشیم بگفتههای وی جز از .روی دشمنی و گاهی. طنز استفاده ننمایند. و آوردن اقوال چنین مردانی در کتاب: آنبم درجمهت توصیف مرآأتب فمم و تدبیر» خود گونهای تأیید طریق و مذهب ایشان محسوب میگردد و درین مورد نیازی به بینهٌ دیگری نیست.
ابا در میان اهل تسنن» شافعیان مردمی واقعبینتر و معتدلتس: در شمبار میآیند و ببپمین جبپت بتعصب حقایق را زیر پا نمینمپند و بناچار میبينيم ملن کتاب بیش از هرکسی درین کتاب و در اپواب آن به مقتضای حال و مقال در تعبیر و تعلیل مطالب» از گفتههای حضرت علی علیهالسلام آن مرد يکانة تاریخ اسلام بمیره میجوید.
مراتب فضل
فرائدالسلوك در میان کتب اخلاقی و آداب و سینء کتابی است ارجمند با نثری فصیح و زیبا و استادانه» حاوی معانی بلند تر بیتی» مذهبی» اجتماعی و گاه سیاسی در جامهٌ تعریفات و تحلیلات منطقی با استفاده از فضای داستانپاشی منطبق با زندگی طبیمی آدمی و گاه قصههائی متکی به اعتفادات. خرافی و حیات حیوان با تعبیراتی متناسب در رابطهُ جانوران نسبت به یکدیکن و با جمبان خارج و با شخصیتمای انسانی» برای بیان آن معانی و مفاهیم.
نویسندهُ کتاب «شمس» برای ارائهُ چنین تألیف يا تصنیفی» به جسامعهة فرهنگی روزگار خود» همه جوانب را دیده, و با آکاهی از نیش زبان مدعیان گوشهنشین و متعنتان در کمین» و سبك سنگین کردن صافان و منتقدان دقیقالنظ و سغنشناس» در کمال هوشیاری شمشیر خامه دربنان گرفته و در میدان سخنوزی و بلاغت» «هلمن مبارز» گفته است: «... و مقرر است کی هیچ مشفقت بر عاقل صعبتر از تعمل تصنیف و هیچبار بر خردمند گرانتر از بار تالیف نه و صدر - نشینان منصب دانش و مفدمان مدینةٌ هنر جنین فرموژهاند کی: من صنف فد استبدی یعني هرکس کی در معرض تصنیف آمد عرض خوذرا عرضة طمن صد هزار دانا و نادان ساخت و نفس خود را هدف تیر اعتراض صذ هزار عالم وجاهل کرد از آن جبت کی طبایع مغتلفست و شیم متفاوت و اعتراض هرکس بر وق طبع خوذ بوذ و طمن هر طامن بر مقتضای شیمت خیش باشذ...... فرض ازین تشبیب و مقصود ازین تقریر آنست کی از افاضل روزگار برین مجموع اعتراضی روذ و بذین تألیف استدراکی آیذ.» ص ۵۸۸ و ۰۵٩۹۰
ازین روی با استمداد از ذوق سرشار و دانش وافر و قدرت نویسندگی و بمهرهیابی از اندوختهها و آگاهیمپای مختلف در علوم و فنون ادبی و علمی روزگار خویش» کتابی فراهم آورده و در پازار ادب» عرضه داشته است: دو اگر کسی از سر انصافی و تآنی درین مجموع بنگرذ و بتفکر و تدبر بسرین صعیضه معالعه فرمایذ؛ او را معلوم شوذ کی قدرت بنده در راندن سغن تا چه حد پوذه است و
۳ فر ادا لسلوله قوت ایراد معانی تا چه غایت...» ص ۵٩۱
و چون هر تألیف یا تصنیف و رویبرفته. هر خلق هنری» نشانهُ شخصیت علمی و نمایندهٌ توان تخصصی خالق آنست. بناچار کلمه کلم کتاب «فرائدالسلوك» قصهپرداز واقعیات زندگی «شمس» محسوب میگردد. عزم وی به نکارش کتابی در ردیف کلیله و دمنه و کتایمبائی همانند آن» در روزگار جوانی, دلیل و مپزان پایه و مایه و قدرت نویسندگی و دسعت نظر و درجهُ تجربه و ممارست نویسنده است: «و دیرست تا بنده را این سودا در سر بود و این هوس در دماخ و این انديشه در دل و این آرزو در ضمیرء کی در فضایل آداب ملوك کتابی سازم و آن را موشح گردانم پعبارات لطیف و استعارات خوب و حکایات عجیب و امثال نادر. اما چون طبیعت هنوز قابل استعداد تصنیف نبوذ و «حدائت سن» استحفاق تالیف نداشت و خاطر را از آفات متواتر زمانه دست بالات و ادواث آن نمسی زسسیل: ۰۰» ص ۸۱ و برخورداری از چنین شرائطی» روشنکر درجهٌ هوش و استعداد خدادادی و علاقه و عشق سرشار وی بهتعلم و بپرهیابی از محضر و مکتب علماء بزرگت و ذیفنون بوده است. ازین روی و بناچار - تحت نظر پداری دلسوز و خیرخواه - از روزگار کودکی دست بهکار معرفتآموزی و تجربتاندوزی زده و از هريك از علوم وفنون روزگار خویش بپری شایسته و طرفی بایسته اندوخته و با تحمل رنج فراوان در علوم بلاغی» علوم قرآنی» تاریخ» حدیث» اخلاق و آداب» اسمار و افسانهها» نجوم فلسفه» تاریخ ادیان» طب» منطق. شعر و شاعری در فارسی و عربی» وسعت نظر یافته است: «9 من بنده اگرچه در صفالنعال آن طایفه نشینم و بر حاشيةٌ بساط آن زمره ایستم» از آن جمپت کی سالمبا کیسهکشی آن گروه کرده بوذم و عمرها در پژوهش سخنان ایشان رنج برده و از صدرنشینان آن مسند پسی را دریافته و با مبارزان آن میدان بسی مسابقت نموذه و با مبرزان آن صنعت بسی مباحثت ییوسته و با مناظران آن علم بسی مباراث کرده و بر دقایق سخن واقف گشته و مفاسح و مضایق آن معلوم کرده...» ص ۷۲۰ و البته تا کسی این گردنههای صعب و عقبههای دشوار را پس پشت ننمد؛ به قلههای رفیسم فضل و کسال پای ننپد و بدان سرفراز نگردد. هرچند «شمس» در کسب علوم و فضایل به کمال نسبی دست یافته بوده, در عین حال معاشرت و مصاحبت وی بیشتر با اماثل و افاضل روزگار و منتقدان و صاحبنظران عصر بوده است: «تا روزی درخدمت یکی از افاضل روزگار ازین نمط حکایتی میرفت و ازین شیوه سغنی میگذشت. آن بزرگوار کتابی بیرون آورد کی یکی از افاضل روزگار ساخته بوذ و بر همان ترتبب کی کلیله و دمنه و بر همان شیوه...» ص ۲۲
مطالب کتاب و کیفیت کاربردهای کلمات و جملات و عبارات عربی و مپارت در ایجاد ارتباط و سازگاری در میان عربی و فارسیء دلیل آگاهی و تبحر این نویسنده عالیقدر در علم العربیه و فنون مربوط به آن است. از طرف دیگر استعمالبای پی در پی د محاورهگون جملههای سربی و بیان مسائل
بشکفتار سی و رث
ف
اجتماعی و فرهنگی خاص عربی - صرف نظر از عربیدانی نویسنده - نشانه تأثیرپذیری از فضای اجتماعی و فرهنگی سزمینمپای عربی است و شاید اين مرد سخنور و نویسنده توانا مدتی زیاه از روزگار تحصیلی خود را در سرزمینمپای عربی بسن آورده و به زبان مردم آنجاء محاوره و مکاتبه و مراسله داشته است.
ی عربنی صاحب فصاحت و خرذمندی فادر ستن بذان قضا گرفتار شذ و او را در نکاح آورد و چون مدت یکماه از لیلهالزفاف درگذشت و وقتسیری شدن عمر فرا مذ عربیبقولنجی عظیم و رنجی صعب گرفتار شذ و امیذحیات منقطع گشت. زن بر بالین او چنانکه قاعده است اشکی نه از سر رقت بل بطریق تکلف میباریذ از آن جپت کی بذان حالت معتاد گشته بوذ و از آن واقعه پسی دینه. در میان گریه میگفت وازوجاه الی. من تکلنی. یعنی ایشوهر تو میروی مرا بکه میسباری گفث یا مشئومة الی السابع الشفی. یعنی ایشوم صحبت ترا ببفتمین بذیغت خواهم سبردن.» ص ۳۸۵ و ۳۸۶
«عربی مردی زيرك و حکیم بوذ زمام شتر باز کشید و با خود گفت فاژه یا از غفلت باشد یا از ملالث پا از دیگری سرایت کنذ.... هر آینه از دیگری بسوی عدوی کرده است پس بلفت عرب شتر را گفت اعدیتنی فمن اعداك. یعنی ایشتر این فعل از تو بمن سرایت کرد بنو از کی رسیذه است...» ص ۴۹۷
«... لوایج انوار ایزدی برتو متتابع شوذ با زاویهشینان عالم قدسمجاورت کني و با ساکنان ریاض فردوس مجالست پیوندی عدنا من هند النظام الی اصل الکلام, پس چون ار کان...» ص ۱۸
ازین گذشته از استنادهای مناسب بهاقوال حکمای یونان» آشنائی وی با انديشه و احوال این حکما و شاید هم با فلسفه و اخلاق در یونان پاستان پثبوث میپپو ندد: (۰۰۰ وقنی ارسطاطالس باسکندر نامه نيشت و فصلسی مشبع دردن معنی تضمین کرد و در آن رساله نکنهای زیبا برین نمط تفریر فرمود....» ص ۴۴
و افلاطن میکویذ من لم یصبر علی تعب العلم فلیصبر علی شقاء الیل معنی آنست کی هرکس کی پر رنج و مشفت آموختن علم صبر نکنذ پر شماوت جبل و خسارث نادانی صور باشذ.» ص ۲۰۴
«... گویند وقتی جالینوس بر صعرائی میگذشت و بدشتی اجتیاز میکرد کی در آن دشت علف بسیار بوذ و رستنی فراوان...» ص ۲۰۴
بیشتر اقوال و آراء این بزرگان درین کتاب بصورت جملههای عربی ارائه گردیده است و نویسنده» بیشك آنا را از متون عربی گرفته اما ذکری از منبع در میان نیاورده است.
و نیز بسیاری از تعریفات در فصول مختلف کتاب ازین مقوله است: «پس جود دو قسم است الپی و انسانی و حکما حد هردو معین کردهاند و گفته: الجود ای بذل الافضل لکل موجود علی قسدر استشباله مسن غیسر طلب الزاء والجوه
سی و ذو فراندا لسلوك الانسانی پذل ما یعتاج الیه فیالوقت الذی یعتاج البه الی ستعقه بقدر الطاقة. معنی جود البیی آست کی هريك را از موجودات بر قدر اهایت او فاضلترین جیزی بخشد.... و در حد سخا گفتهاند: السخاء الانفاق بقدر ماینبغی فیالوقت. یعنی سخا هزینه کردن مال و نفقه کردنست بر مستعمان..... بیان حد کرم چنین فرمودهاند کی الکرم انفاق المال الکثیر بسپولة فیالامور الجليلة القدر کثیرالنفع کما ینیفی, یعنی کرم نفقه کردن مال بسیار است.... والایثار بذل ما بحتاج الیه لمستعقه. یعنی ایثار آنست کی سخی چون معتاج باشذ بجیزی و دیگری مستعق آن چیز پینذ کي بذو معتاج است از بند آن برخبزذ.... والنیل سرور النفس بالافعال العظام وایتماجما بلزوم هذه السیر8...» ص ۳۷۸ و ۰۳۷۹ و این قسم بیانات و تعریفات در موقعیتهای متناسب بامقال؛ بوفورمستعمل است و ترجمههای آزاه و زیبا و فصیح و بلیغ نویسنده از آن جملات و عبارات» بر لطف سخنافزوده است و بپیچوجه ملالآور نیست و در هر حال نشانه کسترش اطلاعسات وی در زمینههای مختلف زبان و ادبیات عرب و رنگثپذیری از فضای فرهنگی جامعههای عربی - اسلامی است.
هرچند ارکان ابواب دهگانه کتاب بر شالده تعلیمات اجتماعی ۲ اخلاقی ۲ شرح نسبی فضائل و آداب نپاده شده و نویسنده, با هر زبینةُ ذهنی و عاطفی» قبرأً نباید پا از مرزهای تعیین شده بیرون ند ولیکن نحوهٌ تحلیل و تعبیر وی از عناوین و خصائل و بینشهای خاص اجتماعی و شرح و تفصیل دقیق این امور» نمایشگ پایبندی ذاتی وی بهاصول انسانی و تعالیم اخلاقی و آکاهی از کیفیت
رابطههای اجتماعی و فضای حاکم بر اجتماغ است و حسن تأثیر سخن ویمصداق
نيك «چون سخن از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» درشمار میآید. یعنی نویسنده «فرائدالسلوك» در کنار آشنائی با اخلاق نظری و مسائل و معیارهای اجتماعی؛ خود نیز در عمل مردی پایبند بهاصول اخلاقی و عالم بهخصال ستوده و مسوازین اخلاقی و اجتماعی و آداب در میان ملتها و ملیتها بالخصوص ایران و روم قدیم و حوزه گستردهٌ فرهنگث اسلامی بوده و از تحول و تطور اصول و موازیناجتماعی و اخلاقی در موقعیتمای زمانی و مکانی متفادت بخوبی آگاهی داشته است. هرچند درین مدعی نیازی به شاهد و دلیل نیست و در تمامی کتاب» آداب و توصیههای حکیمانه در برخورد با امور متفاوت زندگی اجتماعی» چشم و دل و ذهن وضمیر را مشغول میدارد» تلقین نکتههای آموزنده درین زمینهها و بیان حقایق تلخ ۲ شیرین اجتماعی و تعلیماتی موثر ازین دست. از زبان شخصیتمای داستانی» ارزشمندترین و ببترین موقعیتها را در کتاب حائن است. و مرتبهُ دقت نظر و پپنای انديشة نویسنده را در علمالاخلاق و علمالاجتماع. ظاهر میسازد.
۰ میگفت بدیعت کساکی مال بسیار جمع کنل و نفایس گرانمایه بمشفقت و معنت گرد آرذ و طرایف متاع بکلفت و بلیت بیندوزذ و او را عقب صالح و فرزند عاقل نبوذ و او رحلت کنذ و باخرث پیوندذ و مال و متاع بعای بگذارذ و
پشگفتار سی و سه
نفائس و غنائم یله کنذ از دو بیرونٌ نباشذ یا آن مال بمصلح افتذ یا بمفسد و دست تملك بر آن یا محسن پابد پا مسیء. اگر محسن و مصلح باشذ بمال او کی در راه خدا تفرقه کنذ بپشت و حور و فصور بدست آرذ و حساب بر گردن چمع کننده بگذارذ و اگر مفسد و مسیء باشذ مال در ملاهی و انواع خمر و زمر و لواطه و زنا و امثال این صرف کنذ شومی وبال و تبعت نکال و خزی آضرت و عذاب دوزح اورا و خویشتن را حاصل آرذ.» - ص ۱۰۳- در گفتگوی دهقان در استدعاء فرزند از درگاه خداوند تعالی
۰۱۰ تفاخر و تکاثر باندوخته خوذ بایذ کرد و لاف روت و دعمت از یکتسب خویش پایذ زذ. از کسپ اعراض کردن بامیذ میراث عجزست و کاهلی پیشهکرفتن تا اندوختة بذر در معرض تلف آیذ ننگت.» ص ۱۰۷- در اندرز مادر به فرزند برای تحریض و تشویق وی بهکار و تلاش
«... و هرکس کی در عفدة واقعة گرفتار شذ و در دهن داهية افتاذ پایذ کی تمسك بعبل متین صبر کنذ و اقتدا برای رزین خرذ آرذ..... و خرذمنذ جون در موقع مغوف پدشمن قوی مبتا کرد باید کی خوذرا چنان بر جای پدارذ کیامارات جین و بددلی بر خطبای پیشانی وی بیدا نگردذ و علامات ترس برصفحات چپرة وی روشن نشوذ تا خصم دلیر نکردذ و بر ایذاء اومفاجا اقدام ننمایذ چه دشمن را بر سرپرة ضمیر خویش مطلع کردن و از خزينة اسرار آکاهی دائن همچنانست کی انگشت در دهان مار گرزه نپاذن و تبانجه بر روی شیر شرزه زدن» ص ۱۱۷ و ۸ - در چارها ندیشی دو روباه هنگام دچار آمدن با بلیه شیر
«... و اگر ملك بسبب ملالتی کی حادث شذه و سامتی کی واقع کشته بوذ متفاضیان را بغوذ راه ندهذ و متداعیان را از حضرت براند کار حلایق فرو بندة و سبمات مردم درپند امتناع پماند. رعیت ضجر شوند و هرج و مرج در آموال و املاك مسلمانان بیذا گردذ.» ص ۱۱٩ کفتار روباه برای فریب دادن شیر.
بزن و بچه را گفت: مرد عاقل حازمبایذ کی عواقب کار خویشر!دربدایت دیذه باشذ و دفع حادثثی کی در آخر بذو خواهذ رسیذ در اول اندیشیله و حود را در پیشپینی و عواقباندیشی بذان مایه رسانیه کی:
ای در آئينة دالتت بیذا کی جه رنگست چپرة فردا» ص ۱۳۹ چاره| ندیشی دهقان در قحط و تنگسالی.
,و فایده مایده کرام بایذ کی عام بوذ و بموسر و معسر تعدی کنذ و بر توانگر و درویش شامل گردذ والا آن مایده کی توانگرانرا خوانند و درویشان را رانند معض ریا و سمعه باشذ نه جود و سخای خضالصض.» ص ۱۵۱ از تعلیسات نویسنده بمناسبت وصف کرم شاهزاده.
«... و کشاورزی شغلی محموست و پیشی مرضی از آنحیت کی بدانةً کی او در زمین پاشذ طیور آکنده حوصله گردند و چون پرورش یابذ و بعصاد رسذ بسیار چانوران از خلق خذا بدان آسایش یابند و از آن حرفت غافل ماندن و در
سی و جیار فراندا لسلول آن صنعت تکاسل ورزیدن شر و خذلان را پغوذ راه داذنست و بغی و طفیانرا بر خود در گشاذن و سره گفته است حکیم:
کشاورز و آهنگر و یبایباف چو بیکار مانند سرشان بکاف ص ۱۶۱ از اندرزهای دهقان سالخورده پا پسران خویش
«برادر را تصایح مشفقانه و اجب میداشت و مواعظ مخلصانه تقریر میکرد و میگفت : ایبر آذر بینج روژه اقامث کی ما وا درین سرای فانی حواهذ بوذ ویده روزه درنگی کی درین رباط خراب میسر خواهذ شذ چرا بایذ کی بدسکاليم و با بذان نشینیم و افعال بذ از ما صادر شوذ و کردار بذ از ما باذگار مان کی هرگز بذ کردار یس از مفارقت روح جز عذاب الیم و وبال عظیم نبینث...» ص ۲۱۶ در اندرز بپروز بهبرادر سر کش خویش بمهرام.
«کریمه گفت: پاذشاه بعشم زخمی کی از گردش ایام حادث شذ متقسمخاطر نبایذ شذ و بناکامی کی از نتایج ادوار افلاك روینموذ مستوحش نبایذ بوذ کی احوال ملوك همیشه پريك نسق نمانذ و همواره بر يك نظام نایستد.
والملك قد غیرت احواله غیر "و کیف تبقی علی الاحوال احوال
گاه در تزلزل و تقلب باشذ و گاه در تمکن و تثبت. آن ملكك کی دستانقلاب بدامن ملك او رسد و دیده اضطراب ره مملکت او نسند بکست. مملکت و دولت آنرا دهذ کی خواهد و شپریاری و سلطنت بذانکس ارزانی دارذ کیشایسته بوذ. احکام و فرمان اورا جز انقیاد و مطاوعت روی نیست و بر اسرار حکمت او اعتراض و بازخواست ممکن نا...» ص ۲۳۴ و ۲۳۵ در تسلی زن پادشاه مر شوی را هنگام سختی.
«... آن کار کی بصبر و همت میسر شوذ هرگز پشمشیر و لشکر ممکن نگردذ و آن مدد و معاونت کی همم عالبه و عقول کامله دهذ هرگز هیچ آلت و عدت و سلاح واهیت نتواند دا و چون شما در نفس خویش منصف شویذ و بر زیردستان مشفق گردیذ و تعظیم آمور دین واجب داریذ و تبعیل مفروض ومسنون شرع مسم شمرید و در طاعت و عبادث رغبت نمائیذ و از دروغ و غیبت پرهیز واجب دارید. والبان و عاملان و حاکمان و شعنگان شما منصف افنند.....» ص ۷ - در اندرز پادشاه بمتقربان خویش. ایضاً ره ۳۵۵ و ۳۵۶ - ۳۸۲ - ۶ ۴۵۹ ۳۶۱- ۵۴۹- ۵۶۱.
گاهی نویسنده با توجه به چنبههای اخلاقی اهل فتوت و نفوذ گفتار ورفتار ایشان در میان افراد جامعه, از خلق و خوی این مردم در استنباطات مفاهیم اخلاقی و اجتماعی استمداد جسته و در حقیقت ارکان دوپاب از بابمپای فرائدالسلوك «الیاب التاسم فی فضائل العفة و سمادت عواقیما - والیاپ العاش فیمکارمالاخلاق د تپدیبپاه براساس داستانائی متأثر از اعتقادات اجتماعی و اخلاقی اهل فتوت نهاده شده است. و البته درین روزگار جماعت فتیان در کلیه امور زندگی و بویژه سیاست موقعیت و نفوذ خاصی داشتند و بسیاری از صاحبان نفوذ و بزرگان
پیشگفتار سی و پنج
وابسته به دربارها و مرکن خلافت و حتی خلیفه عباسی الناصلدین الله طریق ایشان در پیش گرفته و سرفرازانه بهلباس اهل فتوت درآمده بودند «دیگر آنکه لباس فتوت از شیخ عبدالجبار پپوشيد و از دست او خلمی آنبوه این لباسبوشیدند و شربت نمك آب ناصری در مشرق و مغرب انتشار یافت و در اقطار عالم او را رفنقان بودند...»۲۲. طبيعة نویسنده کتاب هم اگر خود از اهل فتوت نبوده. با مکتب و آراء و اعمال و شرائط ایشان آشنائی تام و تمام داشته و بپمین جهت تصنیف وی نیز رنگی نسبی ازعقایدجوانمردانپافتیان يا عیاران بهخودگرفته است.
درین عمد» تصوف در سیر تاریخی خود از جمبات مختلف به نقطهٌ کسال رسیده بوه و با تلاش و مجاهدت مردانی نظیر محمدغزالی و اپوالقاسم قشیری در جپت ایجاد تفاهم در مپان اهل طریقت و اهل شریعت توفیقاتی نصیب آمده بود و تحت این شرائط درین روزگار وسائل نزدیکی اندیشههای صوفیانه و آراء مذهبی تا حد زیادی فراهم بود و آثار کتبی و گفتاری طرفین از کتب و رسالههای مذهبی و خطبهها و مجالس و نیز متون صوفیانه. مشحون از اندیشههای طرف مقابیل گشت. از این جبت موقعیتی مناسب برای گسترش افکار صوفیانه و جذب هرچه پیشتر مردم به طریقههای صوفیه و پیدایش سلسلههای تازه و تشکیل مجالس وعظ و سماع در خانقاهپا و بنای رباطبا و خانقاهبای متعدد در گوشه و کنار سرزنیتبای اسلابی و تصني و تألیل گتب متعده توضیحی و تعلیمی در تصوف نظری فرآهم آمد و بدنبال آن نفوذ افکار صوفیانه در چنبهها و پدیدههای مختلف زندگی اجتماعی و ادب فارسی بیشتر گشت. تسری تصوف در نظم و نش فارسی به سغن و سخنوری اعتبار و رونق زایدالوصفی داد. ازین جپت هس نویسنده و شاعری برای لطافت و بلندی بخشیدن بهسخن خویش از آن موهبت استفاده میکرد و اگر موضو غ کتاب مورد نظر تحمل آن افکار را نداشت در مقدبه آن» گریزی به اندیشههای صوفیانه و عارفانه میزه و بدین ترتیب» چاشنی دلپذیری با سخن خود درمیآمیخت. مسلم است که بمرهگیری از این شیوه؛ مستلزم اشراف و آگاهی از اصول و شرائط و اصطلاحات و مفاهیم عرفانی بود و هر دبیر و پا شاعراگ خود عارف یا صوفی نبوه کم و بیش با آن سر و کار داشت و اطلاعاتی نسبی از حد و رسم آن در کشکول ذهن وی فراهم بود. نویسنده کتابفرائدالسلوك هم ازین اس کلی برکنار نیست و بیگمان از تصوف و تاریخ آن و مسائل دقیق مربوط به این مکتب آگاهیپای سودمندی در خزینه ذهن خویش فراهم داشته است چنانکه گاهی در میان مطالب کتاب و بیشتر در آغاز و انجام باببا کلسات صوفیانه و عارفانه بر زبان آورده و چون پیری آگاه و راهشناس به تعلیم و تلقین پرداخته اه «یس چون تو از خود قطع علانق کنی و از خویشتن بیرون آنی و بوارق تایبد امبی برتو بیایی گردذ و لوائح انوار ایزدی بر تو منتابع شوذ با زاویه - نشینان عالم قدس مجاورت کنی و با ساکنان ریاض فردوس مجالست پیوندی»» ص ۰۱۷
سی و شش فراندا لسلوك «و عشق آنکه خالص گردذ و سودا آنگه محفق شوذ کی نس از صورث خوذی بیرون آیذ و بکلی اورا گردذ و او را بینده انا من آهوی ومن اهوی انا نحن روحان حللدا بسدنسا فاخا ابصرتنسی ابصرته و اذا ابصرته ابصسرتنا ص ۳۹۶ و نیز در قسمتی از باب هفتم یعنی داستان بشر بازرگان و سفر وی به سرزمین هندوستان در چستجوی داروی حیاتبخش و همنشینی با پیری روشن- ضمیر» به توضیح و تحلیل اصول تصوف پرداخته و به صورت پررسش و پاسخ در میان پشر بازرگان و پیر عزلت گزیده در واقع در جای آن پیر نشسته و يك دوره اصول تصوف و عرفان نظری را در لباس داستانی دلانگیز به رشته بیان درآورده و تعلیماتی کامل و در نمبایت سادگی بیان داشته است. درین گفتار از سخنان سراپا رمز و راز آمپخته با اصطلاحات و شطحیات دور از ذهن خبری نپست و نویسنده در جامهُ پیری دل از جمبان برگرفته و انسانی کامل, طالبان وادی حقیقت ومعرفت را مرحله به مرحله تا وادی حقالیقین رهبری کرده و هدهد صفت خیل سالکان طریق الیالله را تا بهقاف وصال و قرب سیمرغ حفیقت قاشد گشته است ایسن قسمت از بمترین قسمتمپای کتاب است وبیگمان این معانی و مفاهیم پا سادگی و بلندی خوه بهمقدار وپایة نسبی فرائدالسلوك افزوده و نسبت به کتابپای دیگر داستانی در مرتبهُ بالاتری جای داده است. رك باب هفتم از ص ۴۹۲ تا۵۱۲.
نام و موضوع کتاب
در مباحث پیشین در ضمن بیان مسائل مربوط به فرائدالسلوك به نام و موضوع آن نیز» اشارتمهائی - هرچند کوتاه - درمیان آمد. اما چون نویسنده ازین موارد» در کتاب بوضوح یاه کرده است؛ پمپتس است این نکته ها با اسشناة به گفته- های وی نقل گردد.
کلاانگیزه نویسندگان کتاببائی ازین دست. بیانتعلیماتی» بايستة پادشاهان فمانروایان و بزرگان در ادارةٌ امور مملکت و در رابطهُ با سرزمینمای دیگس و انتغاب نیکوترین طریق در ایجاد ارتباط سالم و منطتی در میان زمامداران وعامة سردم است. گاهی نیز درین نوع کتابمها فضائلی شايسته حاکمان و وابستگانایشان برشمرده میگردد اما درنمبایت مقصود تنبه بهکاستیها و تحریض و تشويق این مردان در کسب آن کمالات است. این موضوع از دیرباز مورد نظر اندیشمندان بوده و کتاببائی نیز درین زمینه فراهم آمده است و ازین بابت سرزمین ما سابقهای دیرینه و روشن دارد و در فرهنگث اسلامی هم آثار متعددی تحت عنوان آداب و سیر و ناممپای انتزاعی دیگر نظیر سیاستنامه, تحفةالملوك.... در دست است. اما چون سخن حق بویژه در مذاق زورمندان صاحب شوکت تلخ است» نویسندگان صاحب فن در بروز و ظبور سخن حق به شیوههای مختلفی تسوسل
تست
پیشگفتار سی و هفت
میجویند و منباب مثال با آمیختن مفاهیم سیاسی» اخلاقی» اجتماعی و تربیتی با چاشنی طنز و لطیفه و مثل و گاهی عرض آن مفاهیم در قالب داستان, تلخی حق را در زیر آن اسباب و وسائل پنمبان میسازند و چنین زبان و بیانی بیگمانمقبول طبع ۲ ملایم ذوق طبقات بختلف است: «... بنای ابواب آن بر حکمت و موعظت, و آنگه آن را در صورت هزل فرانموده تا چنانکه خواص مردمان برای شناختن تجارب بدا مایل باشند عوام بسبب هزل هم بغوانند و بتدریج آن عکمتبا در مزاج ایشان متمکن گردد.»۷۸ ,و اما الکتاب فجمع حکمة و لوا فاختاره العکماء لعکمته والسفراء للبوه. والمتعلم من الاحداث ناشط فی حفظ ما صار الیه من امر بر بط فی صدره ولا بدری ما هو .»۷۹
نویسنده کتاپ فرائدالسلوك نیز با اقتفاء از ترجمهٌ فارسی کلیله و دمنه چنین راه و رسمی را در پیش گرفته است: «... میخواستم کی بر عباران اهل زمانه خویش کتابی سازم و فراخور بلاغث کتاب روزگار خود صحيفة پردازم کی جامع باشذ قوانین فصاحت و اقانین بلاغت را و حاوی بود مرنتف عبارات و طرف حکایان را و اقندا کنم بصاحب کلیله و سندباذ و غیر آن کی افاضل ساختهاند و بران طریق کی ایشان رفتهاند بروم و از آن منوال کی ایشان بافتهاند ببافم و بعضی از حکایان مسموع بر طریق امثال بیارم و اگر مسموع دست ندهد در موضوع آویزم» شر ۲ ۲
اما برسم مردم زمانه و طریق مولفان و مصنفان روزگار و شاید هم برای خوشامد پادشاه» اتابك ازبكبن محمدبن اپلدگز منظور خویش را در تصنیف کتاب چنین شرح داده است:
«ومن بنده چون در تصائیف بزرگان تأمل کردم و در توالیف فضلا نگریستم بشتر غرض ایشان مفضی یافتم بر ایشاء نام و احیاء مراسم بادشاهان وقت و هرگز نبوده است کی من بنده کتاب کلیله مطالعه کردهام و در آن تأمل نموذه کی نگفتهام صدهزار آفرین و ثنا و ستایش و دعا بر روان شریف و خاك کریمبادشاهی با کی در روزگار او چنین سخنی زایذ و در ایام او جنین تصنیفی خیزذ و غرض بنده نیز ازین تألیف خلوه ذکر خذاوندست و ابقاء نام و احیاء صنائع اوء باآنك معلوم و محقق است و مضپوم و مصور کی ذکر خذاوند از آثار خیر و انوار عدل و مواهب نم و مکارم شیم حوذ جاوذانه ماند...» ص ۷۵- و سرانجام برین گفتهُ دور از بینش و شيوة مردم آزاده و اهل اندیشه و قلم» استادانه خط بطلان کشیده و غرض خود را درین لباس جلوه داده است: «اکنون با مغلص کتاب مراجعت کنیم و در مکارم و محاسن ملوك سخن رانیم و چون ملك برادر دینست و دولث رفیق ملت و یادشاهی قرین نبوت باز نمائیم کی کذام ملك پایدارست و کذام ملك از ملك و دولت برخوردار و بر اقالیم گیتی فرمان روا و کامگار...» ص ۳۲.
«و دیریست تا بنده را این سودا در سر بود و این هوس در دماغ و این | ندیشه در دل و این آرزو در ضمیر کی در فضائل آداب ملوك کتابی ساژم و آنرا
سی و هشت فرائدالسلو
موشح گردانم بعبارات لطیف و استعارات خوب و حکایات عجیب و امثال نادر...» ۳
«... ابنك در آن شروع ملزم گشت و اتمام آن بر ذمت عقل و اجب شذ و چون سخن در فضایل عقل و علم و عدل و جود و عزم و حزم و امثال آن میروذ کی از شرائط آداب ملوکست. نام این مجموع «فرائدالسلوك فیفضائل الملوك» ناه شذ.» ص ۰.۸۲
«... و از فضایل آداب ملوك و خصائل سیر سلاطینء بعد از عدل هیچفضیلت آن شرف ندارذ کی جود و پس از انصاف هیچ خصلت آن مرتبت نیابذ کی سخا.» ص ۳۷۵.
چون .هر تألبف و تصنیفی ضمن اشاره به محتوای خاص خوه آئینهة اسور فرهنگی و گنجینهُ مسائل تاریخی» اجتماعی» سیاسی... در شمار میآید» مفاهیم کتاب «فرائدالسلوك» نیز بهصورت کلی شس ح موضوعات مذ کوره در فمست اپواپ مورد نظر است» اما در میان تعاریف و تحلیلات و تعبیراث از آن سوضوعات» پاقتضای حال و مقال به بسیاری از مسائل دیگر نظیر چنبههای مختلف زندگی اجتماعی - کیفیت رابطهٌ مردم با یکدیگر - بیانصافی ابناء روزگار - رواج دروغ و تزویر در جامعه - عشقمای عنان کسیخته و بیفسرجام - اعتفادات س خرافات - رنگپا و نیرنگبا - نیز میتوان دست یافت. منباپثال از طریق این کتاب میتوان بهآشفتگی اوضاع اجتماعی در عراق عجم و آذربایجان در آضغاز فرنانروائی اتابك ازبك پیبرد «سایه رایات سعاداث بر ملك موروث انداخت و بیمنت و معونت غیری تخت مملکت و سریر سلطنت کی حق او بوذ پذو بازگشت. ععز؛ تا کور شود هر آنك نتواند دید. خصوم در اقطار و ارجاء عالم متفرق گشتند و منازعان در اطرافی و اکناف گیتی متبدد شذند.... و طرفه حالی افتاذ آن طایفه را و عجب واقعة روی نموذ آن قوم را. ببای همت در طلب ملك دربدرمیگشتند و بدست حرص مملکت را میجستند آرزوی خویش را در تحت تصرف نتوانستند آورد. حاصل آن دیذند کی خوذرا از مقام ملت و صمیم دولث گم کگسردانند...» ص ۶۷ و ۶۸.
و یا به کیفیت زندگی اهل علم و مردم دانشپژوه آشنا گشت: «... فارغ باش و آسوده شو کی چنان سازم کی ترا بیش از کیسه پارهای و دو سه جزو کبنه نمان و چون دیگر ققمپان و طالب علمان در گوشة مدرسه هر روز ببك من نان راضی باشی و جز ایشان کس با تو صحبت نبیوندذ و جز با ایشان با هیچآفریذه مجالست و مخالطت نتوانی کرد...» ص ۲۴۴ در مشاجره برادری نادان با برادر عالم خویش.
و نیز کتاب از موضوع غلامبارگی در آن روزگاران و بیخوف و ترس در پی شاهدان سیمینعذار ایستادن پردهکنار زده است. البته رواج این خویناستوده و ناسازگار با عصمت و تقوای اسلامی؛ انگیز؛ٌ اجتمامی داشته و شاید در ایران
بشتنتار سی و ه
وت
مربوط بهايام حکومت ترکان نودولت و بکار گماشتن غلامان زیباروی ترك در دستگاهمپای دولتی و در خانه بزرگان بوده است و با توجه به تحلیل و تلقی برخی از مذاهب» در پیش بعضی از اهل تسنن و با استناد بهاس «رخصت» قباحت آن تخفیف يافته بوده است ناصرخسرو میگوید:
میچوشیده حلال است سوی صاحبرای شافعی گوید شطرنج مباحست پبساز صحبت کودکك ساده زنخ را سالك . نیز کرداست ترا رخصت ودلداستجواز می و قمار و لواطه بطریق سه امام س ترا هرسه حلالست هلا سربفراز۸۰
و در همان دوره برخی از پادشاهان نیز پدان متمپم بودهاند: «.., و اتايك با خصال جوانمردی مدمنالخمر مباشر شراب و قمار بودی و جز رمضان هیچ شبانهروزی بر او بیشراب نگذشت و رآی بفلامان داشتی و بر مباشرت و مباضعت مخدران ذواث کواعت راغب نبود.»۸۱
کتساب فرانْدالسلوك داستانی ازین مقوله را از صفعهٌ ۲۸۰ تا۴۱۳ بخود اختصاص داده و در آن صفحات عشق و شوریدگی و درد و داغ بازرگان پسری جوان با وزیرزادهای زیباروی و گلاندام به نمایش گذاشته شده است و هر چند در پایان داستان سخن از پرهیز و پاکددامنی و عصمت و جوانمردیشخصیتمای داستان و رعایت حدود و تغور شرغ از سوی ایشان؛ در میان آمده اما در سیر داستان جز از مشتاقی و آرزوی وصال و شرح قصه پر غصه هجران و درد دل از دست دادگی و بیچارگی؛ بحثی نیست و چه شیرین است میانجیگری استاد معلم در ایجاد ارتباط در میان عاشق و معشوق و رامساختن وزیرزاده: «استاذ بدین سغن از استرداد زر ایمن شذ وزیرزاده را از روی توبیخ و تفریع گفت: کذا التجانف والصدود فراق ۱ آمنت آن یتسم الشاق
بر حسن و جمال تکیه مکن کی آن چون دولت گل ناپایدارست و بدولت و مملکت مفرور مشو کی آن چون ایام جوانی بر جناح ارتعالست و هیچ کریم و کریمزاده یاداش نیکی بذی نکن و هیچ عافل و خردهند دوستان خود را بدیدهدشمنی نبیند. آزاه مردی کی بیسابِقة معرفتی» بمعرد نظری از دور از سر چندین خواسته برخیزد و چون خاك در بای تو افشان اگر دولت الفت و مجال مجالست بینذ کی روا دارذ کی انديشة نظری کنذ کی آن بفساد مقضی باشد...» ص ۴۰۵.
۲ گاهی از نابسامانی اوضاع اجتماعی و عدم پای پندی مردم بهاخلاق واصول انسانی و رواج درو غ و تزویر سخن گفته است: «این بگفت و جادر در سر گرفت و بغانة پدر آمذ و حال با اقربا و نزدیکان خویش بگفت و در حال بصکاکان رفتند و بترویر قبالای نبشتند باقرار شاپور کی پانصد دیناد زر سرخ او را بشپرویه داد نیست دین حال. و جماعتی کی ایشان درزی عدول بوذند اما از طریسق دیائت و امانت عدول نموذه و این معنی کی الناس کلمپم عدول الا العدول در شأن ایشانوارد
شتا» شپادث در آن ثایت کردند.» ص ۰۵۸۴ و از نار استی سدم و بیانصافی ایشان پسی شکوه و شکایت سس کردهاست:
چیل فرادا لسلوك رو از آن جپت. کی من بنده بقصور فضل و فتور ادب خویش معترفم» مواقع غرض خلق و مواضع حسد معترض را مرتفب بایذ بوذ چه انصاق در ابناء زمانه کمیافته میشوذ و راستی در طبیعت مردم اندك اتفاق میافند.» ص ۵۹۰.
زن در فراندالسلوك
یکی از نکتههای درخور اعتنا در کتاب «فرائدالسلوك» تصویر شخصیت و نوقعیت زن در روزگار تألیف کتاب است. این موضوع از روزگاران پیش مورد نظن نویسندگان» اندیشمندان و جامعهشناسان هر عص بوده و برداشتبایتجربی ایشان بگونههای مختلف در سينه اوراق کتابما ثبت و ضیط شده است. در متونی نظی پنچاتنترا (پنجباب نخستین کلیله و دمنه) و در تسرجمه فادسی از اصل سانسکریت آن (پنچاکیانه) و سندبادنامه و بعضی از قسمتبای هزار و يكشب و ناکبة الخلناء و مفاکبة الظرفاء تألیف احمدبن محمدبن عربشاه حنفی و دسالهة کوچلي نزهة الابصار والاسماع فیاخبار ذوات القناع مولف ناشناس - پادختان حواء با بینشی عنادآمیز مقابله شده است و نویسندگان این آثار بیشتر در پیالبات خلقمای ناستوده و نقی صفاث و افمال پسند یده در زن بودهاند و درین طریق از نادلیسندترین و مستپجنترین افسانهها استفاده کردهاند. آنچه بسا این درجسه در فرهنگک اسلامی - :ایرانی» جائی ندارد و با زندگی واقعی مردم در قلمروحکومت انلامی مفایر است و بپمین. جبت در ترجمههای عربی و فارسی کلیله و دمنه تست عبداللهبن مقفع و بعد از او نصراللهبن محمد» آثار خود راب جز بندرت ب ازین داستانبا پاك کرده و فضای کتاب و داستانمای آن را با محیط فیهنگی اسلامی انطباق و سازگاری دادهاند. متأسفانه در سندبادنامه و در داستانپا و مفاهیم آن دخل و تصرفی نشده و باين جپت ملایم طبع بسیاری از مردم ایندیار نیست هرچند نثری زیبا و در کمال پختگی و فصاحت و بلاغت دارد.
اما در. «فرائدالسلوك» زن با سیما و شخصیتی دگرگونه و با رفتارها و خویمای طبیعی ظاه میگردد. درین کتاب زن صاحب فضل و فمم و کمال و پس از مرگث مرد خویش مردانه عمبدهدار آموزش وپرورش فرزند خود میگردد. و وی را از آتلاف دارائی پدر مانع میآید «گفت جان مادر مال و عقار و ضیاع و اعلاق و (خائر و صامت و ناطق جمله تراست. و هر آینه بذان ببرهمند شوی اما مياندیشم کی تو هنوز در یمان عمر و عنفوان شباب و شرخ صبا و پدایت سني و بر جمع آن تعمل کلفتی و تکفل مشقتی نکرده و در کسب آن تجرع غصه و بلا و محنت و عنا ننموذه و گردآوردة پدر جون بیجگر بسر رسد در چشم او وقمی ندارذ و در دل او بیشکوه مانذ...» ص 1
و وضع زمانه و مردم بر سفره و در نعمت پار و برادرخوانده را پرایش توصیف مینماید: «امروز اهل روزگار جمله طرار و شریر و منافق وشنگث وشوخ و فتانند. گرد تو درآیند وانواع معازی وملاهی درچشم تو بیارایند و زنان ماه
پیشکفتار چبل و يك
روی و امردان صاحب جمال را برتو جلوه کنند و مال تو در معرض تلف و تفرقه انداژند.» ص ۹۴. و برای وادار ساختن فرزند به تجربت اندوختن» تن به فراق چگر گوشه درمیدهد: «حالی را مصلحت تو آنست کی خوبشتن را در کارها مجرب کنی و نذالت و کسالت را بخود راه ندهی و چنان انگاری کی پذر تو درویش بوذ و قدر کفافی و روزگذاری بستانی و خوذ را در خدمت بزرگی اندازی تا گرم و سرد روزگار بر سر تو بگذرد.» ص ۰۱۶۷
در وقتی دیگر سخن از وفا و پایبندی زن بهعمبد پاك زناشوئی در میان است. زنی در آخرین لحظات حیات شوی؛ بینی خویش میبرد تا وی را به بر سس وفاماندن خویش و بکام دیگران ننشستن مطمئن سازد و مرگث را بر وی آسان سازد. «ژن جون این سخن استماع نموذ و فجواء بیت معلوم کرد از غایت تأسف پروداع محبوب و کمال تعیر بر فراق جفت بیخوذ کشت و در آن بیخویشتنی پینی خویش بهکارد از روی برداشت و گفت: امناً من ذلك.» ص ۵۲۵
زن پایبندادب قومیو اجتماعی است و بپمین جببت در روزء تسلیمخواستمهای شوی نمیگردد و او را بهناخوشبودن آن»! در روز متذکر میگردد. «شرم نداری کی بانور روز کی دیله را از ملاقاتمواضع حرمت منعنتواکره و با فروغ شمع آسمان کی نظر را از ملاحقلت اعضاء شنیع وازعسی تبوذ» نشاب شرم از جبرة بیآزرمی برداری و هتك پردٌ حرمت کنی. وقت هر فعل بیذا بوذ و زمان هر عمل ظاهر ...» ص ۰۲۲۲
و چون شوی او بتلافی عدم تمکین و از روی خشم با کنیزی درمیآمیزد؛ در تمثیلی زیبا» از زبان بوزینهای در خطاب به بوزینةُ نر به شوی خویش پینام می فر ستند ؛ «ریاست تو برین قوم از ساست حشمت منست و ازرزانت عقل و متانث رآی من و اگر آنچ میاندیشی در عمل آری و آنج در دل داری بصحرا نمبی خوذبینی کی بر سر تو از وقایع چه گذرذ و مشاهدت کنی کی در مملکت تو از حوادث چه بیذا آیذ.» ص ۰۳۲۷ ابا وقتی شوی خویش را بسته بند غم و خسته تیر درماندگی میبیند به دلداريش مینشیند و بیاریش میشتابد و او را در بازیافتن پادشاهی از دست رفته؛ یار و معین میگردد. «گفت ایستیرة معصومه مخالفث امر تو و متابعت هوای نفس کرد با من آنجه تدارك آن هرگز در امکان نیایذ و تلافی آن هرگزمتصور نشوذ. کریمه گفت: پانشاه را بشم زخمی کی از گردشایام حادث شذ متقسم خاطر نبایذ شذ و بناکامئی کی از نتایج ادوار فلك روی نموذ مستوحش نبایذ بوذ کی احوال ملوك هميشه بر يك نسق نمائد و همواره بز يك نظام نایستد...» ص ۰۳۳۵
گاه زن در شخصیت دختری پایبند عصمت و برخوردار از انديشه و تعقل ظاهر میگردد و چون در انتخاب شوی از سوی پدر بوی آزادی ارزانی شده. تسلیم ظاهر زیبا و فریبنده نمیگردد و سیرت نیکو را بن صورت خوش ترجیح مینبد و سرانجام جوانی برخوردار از هردو نعمت را بشوهری برمیگزیند «و در انسدیشه خوذ را مامت مکردم و با نفس مناقشت مینموذم کی مطلوب از مشوق معنیست
چیل و دو فرائدا لسلول
نه صورت و مرغوب از معبوب لطلف معاشرتست نه طراوت هیات و اکر عشق بسر مجرد صورتست باری بر تمائیل جدران و تصاویر حیطان اولیتر کی هیچ وزر از آن تولد نکنذ و هیچ الم از آن حاصل ننایك...» ص ۰۱۸۲
در وقت دیگر سخن از دختری زیبا و متقی و پهیز کار در میان است این دختر در خانه پدری پارسا و در سایهُ تربیتی دینی و اخلاقی پرورده شده وپایبند حیا و عفت و عصمت است و در پرابر پیشآمدهای وسوسهانگیز» مردانه ایستادگی میکند و از آن مراحل هولانگیز جان بسلامت بیرون میبرد تا سرانجام عاقبتینیکو بدو ارزانی میشود و بلکه مملکتی میگردد: «این پارسا مرد دختری داشت حسنش پر و ماه در ششدر معاق انداخته و شعاع جمالش چگر آفتاب بسوز حسدبگداخته. مملکت حسن در زیر نگین عارض او بوذ و ولایت چمال در تصرف رخسار او... این دختر زیبا شیر از پستان عفافی خورزه بوذ و تسرییت در حجر تصون و خضانت صیانت یافه, دن آقتاب بجمال چپرة او هرگز مکنعل نشله بوذ و لجه هوا بسکه آواز او متموج نگشته.» ص ۵۵۶.
«ملك قیطور خوشدل شذ و همان روز زاهد را بغواند و پارسا دختر را با نوشزاد عقد ببستند و از برکت عفت و یمن عصمت درویش دختری» بانوی جان شذ.» ص ۵۶۸.
طبیعة زن بنام انسانی برخوردار از همه عواطف و غرائز انسانی» تحت تأثبر عوامل و انگیزههای متفاوت» جنبههای دیگر ذاتی و شخصیت دگرگونه خودرا نیز بمنصه ظپور و بروز میگذارد و البته بپیچوجه نمیتوان آن چنبهها را منکسس شد. در صورت لزوم و باقتضای تأمین نفع شخصی» - هرچه باشد - متوسل به حیله و مکر میگردد منباپبثال» چون غلامی از خیل بندگان دربار شوهرش در براپر عشق گناهآلود وی سس تسلیم فرود نمیآورد و تن به خواستههای وی نمیدهد بآسانی در خون وی میشود و برای حفظ آبروی و مکتوم ماندن راز حیلهگرانه بر حیاتش خط بطلان میکشد: «... چون طمع من از وی برنیامذ و او را بسر مکتوم سر خویش اعلام داذم» او در افشاء آن سر و اشاعت راز قدم زنذ و آب روی عفت و صلاح من پیش شاه بریزذ پیش از آنك او بر هتك سر و کثف راز من قدم زنذ من در قطع حیات و ابطال زندگانی او سعی بيوندم. پس شبی گوش خویشر| بکارد از بناگوش جدا کرد و فریاة برآورد که فلان غلام مدتمهاست تا سودای عشق من او را دیوانه کرده است و او لطفاً و عنفاً بمن ییغاما فرستانه. جون از وصل من نومیل شذ و از عفت من پر من دست نیافت گوش من ببریذ ... غلام را بگرفتند و حالت با فعل موافق افتاذ. حالی بتیغ سر ازتن آنپیعاره جذا کردند.» ص ۴۷۳.
درین مورد گاهی زن خود از شخصیت و حقیقت انديشه و رفتار خویش پرده برمپدارد و برای همسن در حال احتضار خود از آینده و رفتار پس از مرگث شوی خبی میدهد: «اکنون اشتیاق نفس بمغار قدس قاید زهام من شذ و توقان روح بجوار رحمت مرا بر سفر آخرت باعث آمذ» با من چه خواهی کردء از حال سفر و اقامت
[۳ 0لةخةخة سس (۹٩۹۰۰۰۹٩۹۰۹۰٩۰۰۰
پیشگفتار چیل و سه
مرا آکاهی ده. زن گفت موافقت در سلوك آن مقصد حالی را ممکن نیست ومصاحیت در سبردن آن راه متصور نه آما چون تو بذان منزل پیوستی و در آن موضع مقیم شذی مدتی طریق وفای تو مسلوك دارم و با دیگری سر پر بالین ننمیم چون آنمدت منقضی شوذ و آن عدث سیری گردذ صحبت دیگری اختیار کنم و با او سر ازگریبان ءیش برآورم و گویم: یکی چون شوذ دیگر آبذ بجای چمانرا نمانند بی کدخضدای ص ۳۷۰
همچنین ممکن است با توجه به سنتمیای شرعی و اجتماعی برای ادامزندگی و داشتن تکیهگاهی مطمئن بدفعات وسائل ازدواج خویش را بسا مسدان متعده, فراهم آورد: «این زن با کمالیث چنین جمال و با جمعیت چنین حسن بر شوهران شوم اقناذه بود و بر ازواج تامبارك, بغایتی کسی گفتی لفط نبوی و عسارن مصطفوی» الشوم فیالمرة والدار والفرس خاص در حق وی صادر گشته بوذ و در نعت وی وارد شذه. هر شوهر کی وی را در عقد نکاح آوردی و در سلك تزویج کشینی تمتع او از مباشرت و معاشرت وی تا يك ماه نکشیذی.... ازین نسق بنج شوهر صاحب دیانت کامل عقل را بخاك سپرده بوذء.. سائس قضا آن بلا پسادس حواله کرد عربئی صاحب فصاحت و حرذمندی قادر سخن بذان قضا گرفتار شذ و چون مدت یکماه از لبلةالزفاق درگذشت... عربی بقولنمی عظیم و رنعی صعب گرفتار شذ... زن پر بالپن او چنانك قاعده است اشکی نه از سر رقت! بل بطريق تکلف میباریذ از آن جهت کی بذان حالت معتاد کشته بوذ و ازآن وافعه بسی دیذه. در میان گریه ميگفت وازوجاه من تکلنی. یعنی ایشوهر تو میرژی مرا بکه میسباری. عربی گفت یا مشوومة. الی السایع الشمی. یعنی ای شوم صحبت ترا ببفتمین بذبغت خواهم سبردن»» ص ۳۸۵ و ۲۸۶.
زسانی نیز تحت تأثیر دل وسوسهپذیرء پای بر احکام شرعی و پایبندیمهای اجتماعی مینبد و طریق ناستوده در پیش میگیرد و البته در سراسس کتساب «فرائدالسلوك» جن يك مورد چنین خلق و خوی و سرکشی و عصیان بتصویر که ای ارت نها سا هي بف اقا تا اتباشته اشت؛
«.م. در خانه رقت. زنی دی ی 3 پرئو رخسار او آسمان ذکر ماه بر طاق سراذه و با عارض گلرنکت او نمشبند گلستان از تبرنگت زدن نسادم گشته... اباهای شاهانه بر بار نمباذه و انواع کعك و فرنی و روغنیهای شاهد مییخت مگر شوهرش را خوانده بوذند بدییپی دیگر بضیافت عروسی و او فرصت يافته وغیبت شوهر غنیمت شمرده و بطلب معشوق کس فرستاذه و باحضار تعجیل فرموذه.» ص ۰۱۳۲
ابا زن در آن دوره پایبند ستر و حجاب بوده و چادر بر سس میکرده و نقاب
وعص سب ییوت مت تن تس ۶۳ بر چپره میآنداخته است: «درین سخن بوژند کی ماه روی سلسله موی از در در امد
روی جون حاصل نکوکران زلف جون سامة گنهکاران
چون ماه کی از میغ بیرون آیذ از نقاب بیرون آمذ و چون نیام کی از تیغ جذا شوذ از جادر جذا شذ.» ص ۰۵۸۰
«... مرگت بنزديك عاقل از زندگانی بنفاق بسی بپتر بوذ و هصران از مواصلت بیفایده بسی سودمندتر. این بگفت و چادر در سر گرفت و بغانة پذر آمذ.» ص ۰۵۸۴
لت فاضی گفت زنرا میشناسیل گفنند پنگریم تا اوست با به, پسنزديكث زن آمذند تا سحاب نقاب از آفتاب روی او دور کنند و بنگرند تا اوست يا نه. جوانمرد گفت چه خواهند کرد با آن سر پوشیده. وکیل گفت زنرا برهنه رو و مکشفالفناع بنگرند تا خوذ میشناسند با ن4...» ص ۰۵۸۵ و البته مرد نسبت؛ ما ار عییشت دا هام شوم ات کات نانوی پر چپسه همسر وی پیفتد: «... در حبس روم ۳۳ بآهسنگسی گزارده شوذ و نگذارم کی نظر نامعرم بر روی وی آیذ و بیگانگان چمرة او بیننق.» ص ۵۸۶.
شیوة تدوین و نگارش فرائدالسلوك بجموعهایست ترکیبیافته از خطبةُ کتاب و فصلی در کیفیت شروع و تألیف آن و ده باپ در فضایل آداپ ملوك بدین شرح:
الباب الاول فیفضائل العقل و میامن نتائجه
الباب الثانی فیفضائل العلم و منافع فوائده
الباب الثالث فیفضائل العدل و الحث علیه و تحذیر عن الظلم لباب الرابع فیفضائل الجود و سعادة عواقبه
الباب الغاس فیفضائل العزم و مناقب نتائجه
الباب السادس فیفضائل الحزم و مکارم منافعه
الباب السابع فیفضائل العکمة و نوادر نتائجها
الباپ الثامن فیفضائل الشجاعة و محاسن فوائدها
الباب التاسع فیفضائل العفة و سمادة عواقبما
الباب العاش فیمکارم الاخلاق و تپذیبما
خطبه با سپاس و ستایش به درگاه حقتعالی شروع شده و سپس نویسنده به نعت پیفأمبر اکرم (ص) و وصف خلناء راشدین پرداخته و در پایان آن بطریق حکمای الپی و متکلمین از کیفیت آفرینش جمبان و خلق و پیدایش موجودات عالم سخن گفته و رشتهُ کلام را بهشرح طبقات موجودات و درجات آنپا ازجماه ونبات و حبوان وانسان و نیز بیانمراتب آدمپان نسبت بهتقرب ایشان بهدرگاه خداو ند
جل و علا کشانیده است وسرانجام گریزی بهمقاموموقعیت پادشاهان در عالم زده و از فرهُ ایزدی و کیفیت انتقال آن از پادشاهی بهدیکی پادشاه تاء اتابك ازيكبن بحمد سخن در میان آورده است. درین قسمت با زبان و بیانی زیبا از آشفتگی زمانه و جنگت و گریز مدعیان پادشاهی و پیروزی اتابك ازبك پب معاندان و منازعان نکتهها گفته و با دعائی بیادشاه بر خطبه نقطهٌ پایان. نپاده است: «جون نوبت بادشاهی بذو رسیذ و مدت ایالت بذو انتفال کرد» جپان از دل عساشقان مضطربتر بوذ و عالم از زلف معشوقان شوریلهتر. اراذل دست تعدی بستركريمة ملك دراز کرده و لنام بای تملك در صمیم حرم دولت نبانه. گیتی نقاب ظلمت از ظلم ناسباسان در روی کشیذه و مملکت از جور ناحقشناسان .انگشت حیسرت بذندان گزیده... کسانی کی آلت و عدت باذشاهی نداشتند و فر و هبت سلطنت با ابشان نبوذ و ورج و شکوه شممریاری گرد ایشان ۶ سایه بر سر ایشان نینداخته بوذ...» ص ۶۶. 7
در فصل سبب شروعغ در تألیف کتاب از آرزوی دیرینه خویش در فاهمآوردن مجموعهای به روش اهل زمانه سخن میگوید. ميخواستم کی.بر عبارت اهل زمانه خویش کتابی سازم و فراخور بلاغت کتاب روزگار حوذ صحفة پردازم.» ص۲۱ درین قسمت از کلیله و دمنه و سندبادنامه سخن گفته است و از مصنف و مترجم کلیله و دمنه پسی ستایش بعمل آورده: «... و اقتدا کنم بصاحب کلیله وسندیاد و غبر آن کی افاضل ساختهاند و بر آن طریق کی اشان رفتهاند بروم» ص ۷۱ «... کتایی کی جممور افاضل متفتند بر آن کی مثل این کناب در آن شیسوه ساختهاند و نتوان ساخت و طایفة کناب و صاحب سخنان يك کلمه گشته کی جنس آن بر آن نمط تصنیف نکردهاند و نتوان کرد.» ص ۷۲۳ و در آخر گریزی بنام پادشاه زده و با قصیدهای مدحیه «اندیشه اقتاة کی فصیدة: در مدح ذاث کریم و وصف ارسال این خدمت نظم بای داذ...» ص ۰۲۶ این فصل زا نیز بیایانآورده
افتت:
در بابپای دهگانة فرائدالسلوك» مصنف پس از ذکر شماره و مسوضوع و فایدة هر باب با استفاده از آیات مبارکه قرآن مطابق و پا متناسب با مغبوم هن باپ» توضیح و تفسیری بیان میدارد و گاه بدون آوردن آیه, تحلیلی منطقی و گاه کلامی از عنوان و موضوع باب پیش آورده و با ذکر داستانی منطبق بأمفموم باپ» با استفاده از شخصیتمای متفاوت داستانی و آوردن داستان در داستان» رشتة سغن را بهبیان فایده آنخلقوخوی پسندیده در عنوان باب کشانیده. است و درین قسمت استادانه گریزی بهنام پادشاه زده و به اثبات آن فضیلت در وی پرداخته و در آخر با انشاء قطعهای مدحیه مردف بهردیف عنوان باب مبر ختام بر پایان مینبد. «پس علمزینتی شریف و حلیتی نفیسست و علی الاطلاق دانش از جملة طوائف آدمیان و طبقهٌ مردمان بسندیذه است و از پادشاه کی سایة آفریدگار و نایب سغامیر باشذ سندیذهتر و منت خدای را که ملك اسلام» شپریار جمپان» دارای
چبل و شش فرائدا لسلوك عصرء مظفرالدنیا والدین» ضاعفالله دولته از آن حظی کامل و نصیبی وافر دارد و من بنده این باب را بقطعة در مدح ذات شریف او باتمام رسانیذم وهی هده: سلطان علمپرور و شاه سخنشناس ایخاطر منور تو ترجمان علم....» ص ۳۲۰۳ در داستانهای اصلی هرباب غالبا دوشخصیت باخصلتهای مفایر و گاه متضاد - جانور یا مردم - روبروی یکدیگر قرار گرفته و در سپر تکاملی داستان» در میان آنپاء برای اثبات منطق و حقانیتیکی از دو حریف» ستیزیعافیتسوز و عاقبتساز با تکیه به داستانمهای فرعی و استشیادات و تمثیلات مختلفه» پدیدمپآید» و سرانجام پس ازطول وتفصیل و کشمکشای بسیار» داستان باپیروزی حریفصاحب فضیلت پایان مياید«در قصبة دو دهقان بوذند هسایه یکدیگر. یکی توانگر و یکی درویش یکی فنی و صاحب روت و یکی فقیر و صاحب مسکنت و عادت گردون و طبیعت گیتی خود ایلست کی یکی را در راحث و نعمت و بینیازی آسایش دهذ و یکی را در رنج و مشفت محناج و مستمند گردانذ... توانگر را نام منذر بوخ و درویش را مبشر و مبشر مسکین و مظلوم از منذر ظالم جاثر همیشه در رنچ بوذی...» ص ۴۳۱
دربارة نکارشکتاب» مصنف شیوه خویشرا مطابق باعبارت املزمانهدانسته است. «میخواستم کی بر عبارت اهل زمانة خویش کتابی سازم» ص ۷۲۱
و البته درين دوره درمیان بیشتر کتاب ونوپسندگان توانا نش فنی آراسته, مستعمل بوده است و بیکمان این نوغ نثر هنوز برای خود در میان تمام طبقات نویسندگان و کتاب و مترسلین جائی نداشته و برخی با آن شیوه بیگانه بودهاند: مو چون این نمط از نمط خویش بیگانه بینند و این طرژ ايشان را بعید نمایده دستعیب باستین نقد بیرون آرند وبای تقبیح بتزییف آن درییش نمپند...» ص ۵٩۳
نش فنی» نثری سخته و پردخته و در پایه و مرتبهای برتر و مقبولتر از نش محاورهای است» نویسنده درین طرز با آمادگی تمام و همت و نیتی بلند» با رمایت اصول و ضوابطی در این دبیری و ترسل» پای پیش مینمد و بیاری ذهن و ضمیر خویش تار و پود اين پرده رنگث برنکث و پر نقش و نگار را در کارگاه ذوق لطیف وطبعنازكخویش بمممیآورد وبافتة هنری خودرا دربازارادب ۰ «حین نتعدث عن النثر الجاهلی ثنعی التثر العادی الذی یتخاطب بهالناس فی شئْو حیاتمیم الیومیه. فان هذا الضرب منالنثر لایعد شیء منه ادپاً الا ماقدیجری 0 به من امثال, نما ای یمد ابا حا هوالنش الذی یقصد باصاحبه الی لیر فی قوس السامعین والذی یحتفل فیه من اجل ذلك بالصياغة وجمال الاداء» وهو انواع» منه ما یکون قصصا وما یکون خطابة وما یکون رسائل ادبیة محبرة و بسمی بعض الباحئین النوع الاخيرة باسم النش الفنی.»۸۲ ص ۳۹۸.
شاید مراد دکتر شوقی ضیف از «بعض الباحشین» بطرس البستانی مولفکتاب
پیشگفتار چپل و هنت
«اذیاء العرب» اقتتز تن ویپیش از شوقی ضیف در باره ۳ فنیو کیفیتآن توضیحاتی داره و این نثر را مقابل نش مخاطبهای و محاورهای قرار داده است: «و نحن فی کلامنا علی النثر نعنی به الانشاء الفنی لالکلم الذی تخاطب بهالناس»»۸۳
این نوع نثر به مررسل و مسجع تقسیم میگردد و بیکمان نش مرسل در آغاز پیدایش چه در فارسی و چه در عربی از سادگی, ایجاز با جملات موزون وکوتاهدر میان آن» از بلاغت و نیپروی تأثیر برخوردار بوده اما بتدریج سادگی و برخی دیگر از خصوصیات را از دست داده و همراه با دگرگونی زبان» ویژگیبای تازه به خود گرفته و سرانجام بهصورت نش عالی و آراسته در کتاب کلیله و دمنه و ترجمٌ فارسی آن خودنمانی گرده است.
نش مسجع یاآهنگین ازقرنا پیشاز ظبور اسلام و بعئت پیفامبر اکرم (ص) و نزول قرآن کریم در ادب عربی و بیشتر در میان کاهنان رایج بوده است. این نش حد فاصل میان نظم و نش است و برخی از محققان» توسل بهسجع را قدسمهای نخستین در سرودن شعر بشمار آوردهاند.
اک کت بر پوس در فقا نا انش مسته هیقر کون ری زاف سجع آزاد است اما برخی از دست اندر کاران فن سبك شناسی در اذب پارسی بدون توجه به کیفیت و ویژگیمهای آن و تنمپا بهسبب سپولت و سادگی نسبی آن درآغاز پیدایش» بدان ساده میگویند و البته اين تعبیری درست نیست: «9 اما النثر فمنه المسجع الذی یوتی به قطعاً و پلتزم فی کل کلمتین منه قافیة واحدة پسمی سجعاً و منه المرسل و هو الذی یطلق فیه الکلام اطلافا ولا یفطع اجزاء بل پرسل ارسالامن فیر تقد بقفة ولفیرها»۸۳
با ان تحلیل نثر کتاب فرائدالسلوك بنا بگفته نویسنده برعبارت امل زمانه بوده و کمال این نوع نش درکتاب کلیله و دمنه در صورت نش فنی آراسته بمنصه ظپور نشسته است و نویسنده فرائدالسلوك نیز خود را سالك طریق و طرز نصرالله بن محمد دانسته و از نظر داستانپردازی و نیز ترکیب زبانی تابم وی است,
نش فنی آراسته, مشحون از آرایشمایبدیعی و آراستهبهآیات قرآنی» احادیث» اشعار عرپی و فارسی» امثال و کلمات زیاد عربی است و دد فرائدالسلوك نیز این موارد بغوبی و کمال مورد نظر نویسنده است: «... کتابسی سازم و آن را موشح گردانم بعبارات لطیف واستعارات خوب و حکایاث عجیب و امثال نادر» ص ۰۸۱ اما کتاب در عپن آراستگی, دور از تکلنات و تعقیدات گفتاری است و مصنف نوشته خود را مطابق فیم مردم روزگار توصیف کرده است: «و در وضع عبارت وسیاقث کلام سخن چنان راندهام کی شیم هیچ کس از معانی آن قاصر نماند و غایتفصاحت و کمال بلاغت اینست.» ص ۵٩۲ نثر فرائدالسلوك در عین آراستگی از سادگی خاصی برخوردار است و بسیاری از مطالب آن شاهد صادق ادعای نويسنده آن است و نیازی بهآوردن بینهای دیگ نیست.
جیل و هشت فراندا لسلوك
ویسنده هرچند مدعی بمپره نگرفتن ازآثار دیگراناست «... ودریرداختن این مجموع بریچ کتاب استعائت نبردهام» ص۹۳٩۵. اما میتوان «مسموع» وی را نوعی بمپرهجوثی در شمار آورد «و بعضی از حکاباث مسمو ع برطریق امثال بیارم و اگر مسموع دست ندهد در موضوع آویزه» ص۷۱ در برخی از داستانمپابیگمان از منابمیاستفاده کرده است نظیرموضوع زبا و جذیمه (دربسیاری ازمنابتاریغی و ادبی نظیر تاریخ طبری مجمعالامثال» خزینهالادپ - کامل مبرد و.... آمده است) و پا جریان منذر و میشی (صورت کامل ابا نیرداخته آن در جامع التمئیل مذ کور است و بیشك هردو از منبع واحدی بمپره یافتهاند) داستان بش بازرگان و پیر عز لت نشین در هندوستان نیز صورث پرداخته مذ کور در کلیله و دمنه است و بگونههای دیکی نیز در انوار سمپیلی ۲ جامع التمثیل نقل گردیده است و مأخذهمگی آنپا کلیله است.
در فرائد السلوك همانند کتابمای مشابه از کلمات عربی بسپاری استفاده شده ابا درین مورد نویسنده راه تکلف نپیموده و بیشتر از کلماتزیبا وخوشآهنگت و مستعمل ببره گرفته است و از بکارگرفتن کلمات مپجور و غریب پرهیز کرده است: «و با انك درین مجموع لغت عرب و الفاظ تازی فراوانست اما جریان زبان جز بر لفط مستعمل و لغت متداول نبوده است» ص ۵٩۲
ابا گاهی در سپاقت سخن و تعبیر مفاهیم کار به اطناب و اطالهٌ کلام کشیده و چون نویسنده خود بان مورد اشاره کرده است و بحسن تعلیلی متوسل شده» عیبی محسوب نمیگردد: «چه درین مجموخ و اگرچه تطویل دارد» نظر هیجکس» هیچ جای بر تردید لفظ و تکریر معنی نیایذ چه تکرار و ترداد از عیوب سخن و قصور سخنور باشذ» ۵٩۱ از اين گذشته موضوع تطویل نیز در کتاب همهجا صادق نیست و در بسیاری از مواضع سخن در حد اعلای ایجاز است«در آن تكت و بوی و جست و جوی حاسه شمش نتن آن جیفه ادراك کرد و بر متن آن چاده گرم برفت: بدر غار رسید. در رفت رویاه را دی گفت سلام عليك «باده بی ما میخوری فرمان تراست» رویاه چون در آن تاریکی دو چشم گر گثا کی جونآتش زبانه میزد مشاهدت کرد» علامت هلاك خوذ در ناصبه نامبارك او معاینه دیذ» دوذ اندوه از روزن دماغ او بآسمانه آسمان پیوست با خوذ گفت من اکل القلایا صبر علی البلایا»,
معلومست کی بپیچ حال از دست او جان نخواهم برد و از قبر او بعیلتی کی در آن امیذ رستگاری باشذ فائز و محتفلی نخواهم شذ» اما حالی را بجبت دفع هلاک مفاجا چربزبانی نیکست و تازهروئی محمود. گفت و علیكالسلام دیر آمدی کاری و خدمتی. گفت عافاك الله. بیست روزست تا من متواتر و متتابع روزه میدارم و وجه افطار مپیا نه و در خانهة تو عید گوسندکشانست آملم تا فشدری گوشت من دهی و واب افطار بیتوشة حاصل کنی
ورنه فنوی دهی کسی انسدر شرع روزه عبد داشتن شایذ» ص ۱۲۶
درین کتاب در میان داستانبا, گاهی داستانمای فنعی زیبا و لطیفی آورده
پیشکفتار چبل و نه
شده و این داستانبا چون اغلب صورت لطینه و بذله دارد از ملالت خاطر میکاهد و اینگونه زمینهسازی» از اصول دبیری در آن روزگار بوده است و بر قدرت, لملانت طبع» نکتهسنجی و ذوق نوپسنده دلالت دارد؛ «۰.. جون تحصیل بر نج میسر شذ در دوش کشیذ و بازگشت در اثناء راه از نشیب و فراز متبرم شذ و از هامون و کوه ستوه آمد و از مشفت راه دراز و بار گران بنالیذ و گفت بار خدایا آزاه مردی را برگمار کی بدرگاه تو نیازی دارذ و با وی چپاربائی زیادت بوذ تا این پشتواره من لحظی بر بشت وی نهذ و آسایش بجان من خسته رسانذ. مقارن انديشة او سواری از صعرا برآمذ بر مادیانی نشسته» کرة دو روزه در دئبال, چون بروستائی رسیذ کره نيك افشانده شذه بوذ فروذ آمذ و کره را پرسر بشتوارة روستائی نمبا؛ و گفت مانده شذه است تا فدری آسوذه گردذ بیحاره متعبر گشت و در سیر» سر پرآورد و گفت بار خدایا پا من نيك نگفتم یا تو نيك نشنیذی.» ص ۱۴۰
شعر در فرائد السلوك
نویسنده فیائدالسلوك باقتضای موقعیت و به صورتبای مختلف استشماد, تمثیل» توصیف. تأیید و تأکید» و گاهی منباب واسطه. از اشعار فارسی وعربی بسیاری استفاده کرده و نش را از یکنواختی بیرون آورده و بر لطف و حسنسخن بسی افزوده است اما بیشتر کاربرد شم برای سوق سخن و دنباله مطالب پیش است:
«,.. و ره روان عالم قدس را در جست و جوی فیض قدرت او بای طاقت لنگت آسمان در چست و چوی تست و من زو درین انسدیشه سرگسردانتسه» ص ۴ « پرکسب شرف پیش از آن امکان نیافت که بذان عالم تشبه نمایذ در متام خویش توقف کرد و گفت:
من جبد همی کنم قضا میگوید .. بیرون ز کفایت تو کاری دگرست» ص ۱۰
انار ۱۱ ها ۱ هب ۲۱۲ ۱ ۱۱ ۹ص ۱۲ ۱۱۱۱۱۲ ۵۵ ۱۱ ۱ ۱ج ۱۸۲ .۱/۸ اه اه ۱ ۱۱ ۱ هه ۲۵ ۳۳۰۳ اه هت ۵۱
گاهی شعر در توصیف میاید و اين مورد از بمترین موارد کار برد شعر است «در آخر کپولت و ایام بیری او را پسری داذ ما شطةٌ فطرت یگلگونة لطف چبرة زیبای او مورد کرده و صیقل صنع بنور خوبی ین عارض او برافروخته گفتی این دعنی در وصف او گفتهاند و این در در نعت او سفته کلك کن چون صورت جانان نگاشت نقش مبرش بر نگین جان نگاشت
جاه فراندا لسلوك
جسم او از جوهر عقل آفرید کان چنان صورت ز گل نتوان نگاشت ص ۱۰۴ «ناگاه شیری شکاری بذیشان باز خورد و مفاجا هزبری ضاری در مقابلةٌ ایشان افتاة شاکی البراشن فی ارساغه فدع رحب العبین عریض الصدر ذبال» ص ۱۱۵ ایضاً رك ص ۱۴۳۵ - ۱۴۳۸ ۱۳۹ - ۲۹۱۰-۲۸۸-۱۸۱ ۲۵۴۲۴۴ 4۹ ۴۳۰-۳۸۹ ۴۵۹۰ کار برد شعر بهصورت استشپاد هم مواردی چند رابخود اختصاص داده است: و خویشتن را از زمرة آن طایفه کی «بشرمالالبخیل بعادث او وارث» دبرون آرم و در سلك آن گروه کی «انا الله یحب آن بری آثر نعمته علی عبده کشم. تو نیسز مرا ملامت مکن لا تلح من وجدالدنیا و چادپبا فمنتبی کل موجود السی عدم» ص ٩۷ «نزديك اهل خرد هیچ بار گرانتر از بار منت نیست و برگردن مرزت هیچ غلی معکمتر از وام 4 لنقل المغر من فلل الجبال احب السی من منن السرجسال» ص ۱۰۸ ایضارك ص - ۱۳۱۰۱۲۰ ۲۱۴۳۰۱۸۰-۱۵۸ ۲۲۷ بعضی اوقات نیز شعر عیناً در معنای جمله پیش و عبارت قبل آمده و تنما جنبه تز ئینی و آرایشی دارد. «و جون خوان از میان برحاست و آتش اشتباء لقمه بنشست شراب حاضر کردند و ساط مجلس گسترده شذ, جونان خورده شد مجلس آراستند می ورود و رامشگران خواستند» ص ۱۷۰ «از آن جپت کی شراب نفاب سکر بدیدة عفل فرو گذارذ و صببا حجاب بیخویشتنی بر چبرة خرد بنده و می آینایست کی صورت افعال مرد چنانك باشذ اگر نيك بوذ و اگر بذ بدیذار آرده چیست آن گوهر کی از کان دست مار آورد گوهری کان گوهر مردان پسدیذار آور» ص ۱۷۱ ایضا ر ك ص ۱۷۵ ۲۷۲-۱۸۰۰ ۲۷۳۰-۲۱۷-۲۷۹۰ در مواردی چند هم» شص برای تأیید یا تأکید مطلب پیش از خود بکار گرفته شده است. «و هرگه کی یادشاه بر طوائف رعایا نیکوئیت باشل» اطراف ممالكمعمور بوذ و انواع فتن معجوب و مستور. خصب و رفاهت شایع و مستفیض گردد و
پیشگفتار پنجاه يك
امن و آسایش بر اقاصی بلاد ممالك و اباعد دیار مملکت سایه اندازذ و خوش گویذ عکیم: هر آن نم کز ابر بساران بوذ در انديشة شبریاران بوذ چو بد گشت انديشة پاشا نیسابسد زسی نسم بوقت از هوا» ص ۱۴۹ رو فرخنده طالعم کی آفتاب رضای حذاوند بر من طلوع میکند و چه مقبلم کي جمالي با این هم کمال بچشم س نه بدیذه خیال مشاهده مینمایم متبل کسم کی بر در دکان روزگار .. هستم سغنفروش ومرا شاه مشتریست» ص ۱۷۴ ایضاً رت ص ۴۳۵-۱۷۴-۰۱۶۷-۱۴۹-۱۴۷-۶۹ و چهبسا شعر فارسی و عربی در پی هم درآمده و البته در میان آنپا غالبا اتفاق معنی برقرار است وگاهینیز معأنینزهيك بمهم است: «نشمشن همان بوذ و در مخالب شاهین جان دادن همان و پنداری این مثل برای آن زده اندکی هر آنکو زاغ باشد رهنایش بکورستان بوذ همسواره جایش نا کان الفسراب دلیل قسوم . فسلکیم "طریسق البالکیشاه ص ۲۷۱ «روزگار گاهی نوش چشاند و گاهی زهر و زمانه وقتی شبد پیش آرذ و فی طروق العوادث الاری و الشری و للسدهر هفوة. و اعتسذار جلیست کسرذار گردنده دشر گمبی نوش پیش آورد گاه زهر» ص ۱۱۷ ایضا رگ ص ۱-۰۳۳۹-۳۵۱-۰۲۵۷-۲۲۵-۲۲۲-۱۲۶ ۴۲
امثال و حکم:
ابثال» جمع مثل و مثل در لفت وصف حال و صفت و افسانه و داستان و قصه مشپور و حکایتی که برای ایضاح مطلب آورند و دلیل و مقوله و نمونه و کنایه و استعاره است۸۵۰
و مثل بر دوگونه است. یکی قول سایر است و آن سخنی مشپور و مستعمل در وقوع کاری و پا داستانی در گذشته و از آن پس در پیشآمدهای مشابه بدان تمسك جستن است. و دیگر بیان قصههای کوتاه درباره حیوانات و در آخر طر ح نتایچی از زبان آنپاست برای تنبه و عبرت. این پدیده ادبی از کارسازترین و موثرترین عوامل در لطف گفتار و حسن تأثیر آنست و درد آن با استفاده از کلماتی مختصر و چملاتی موجن با حسن تأثیر و تکیه به تشبیبی لطیف به سخن» رونق میدهند.
در کتاب فرائد السلوك» نویسنده با آگاهی و برخورداری از هر دو نوغ
بنجاه و دو فرائدا لسلوك
(اقوال سایره - افسانه) به گفتار خود ملاحت و لطافت بخشیده است. اما دراقوال سایره» بیشتر از امثال عربیء و به صورت جملهای مشمود و يا بیتی معروف بمره گرفته است و به فارسی نیز» بیشتر از بیتی تمام و یا مصرعی به عنوان مثل استفاده کرده است.
امثال عربی - اقوال سائره «... و استعداد آن نیافت کی ببيراية عفل راهنمای» متردی شوذ» بشکل آن وم تشکل نموذ و بشبه آْ قوم تشبه کرد يعني من تشبه بقوم فبو مشیم ص ۱۳ «مقدار بنج ارش کندة کرد و سر آن کنده چون روزنی تنگث بممآورد غافل ازین معنی کی «من حفر بر لاخیه وقع فیه» ص ٩٩ «پسر گفت ای مادر مرا میفرمائی کی میراث پدر طلب مکن و گردنخویش بقید منت ناکسان مقید و بغل سیاس نااهلان مفلول گردان. عجز قلاید المن فی الاعناق اغلال» ص ۱۰۸ «و چون در غربت اضطراب و افتفار بتو راه یابد مجرب و مبذب شوی و بتجارب کی «التجارب لفاح العفول» خرد راهنمای مشکلگشای حاصل کنی»
ص ۱۱۴ «جون سر از آشیانه بیرون کرد تا طعمة یابذ کی لقمه چند فرو فرستذناگاه جشمش بر آن گوسیند افتاد گفت «اصبت فالزم و وجدت فاغتنم» ص ۲۵ ۱
«علامت هلاك خود در ناصيه نامبارك او معاینه دیذ» دوذ اندوه از روزندماغ او پاسانه آسمان پیوست. با خوذ گفت: «من اکل القلایا صبر علی البلایا» ص ۱۲۶ «... تااو پسبب آنمسافرت کنذ و روزگار برو بگذرذ و جلد وشبم گردة کی چنین گفتهاند: من لم یودبه والداه. ادبسه الیل و النهار» ص ۸ «در کتاب بصورت جمله است» «و آز مجاعت و نیاز گرسنگی باندك خورش توان نشاند. پیداست کی شکمی چه مایه پرتاپذ «وهل بطن عمرو غیر شبر لمطعم» ص ۱۵۲ «مکنون عقائد مکتوم گردانیذن چند جای مستحسن است اول بجائی کسی دیوار خانه ملاصق دیوار همسابه باشذ کی فان للحیطان اذان» ص ۱۵٩ «از شبستان بذین قصر نقل کردم و از ایوان بذین بستان رخت کشیذم و
۳۳۹
«لیس الغبر کالمعاینه ص ۱/۱
پیشکفتار پنجاه و سه
«عقل تو درین استعضار چه میاندیشذ گفت ظن من آنست «والظن یخطی و نصیب» ص ۳۱۵
«و جماعتی کی ایشان درزی عدول بوذند اما از طریق دیانت و امانت عدول نموذه و این معنی کی: «الناس کلیم عدول الا العدول» در شأن ایشان وارد گشته شبادث در آن ثابت کردند». . ص ۵۸۴
«نزديك اهل خرد هیچ بار گرانتر از بار منت نیست و برگردن مروت هیچ غلی محکمتر از وامنه.
لنقل السغر من قلل الجبال . احب الی من منن الرجال»
ص ۱۰۸
«و هر کس کی در عقدة واقعة گرفتار شذ و در دهن داهية افتاذ بایذ کسی تمسك بحبل متین صبر کند و اقندا برای رزین خر آرذ.
با نفس صبرا والا فاهلکی جزعا. ان الزمان علی ما تکرهیسن بنی» ص ۱۱۷ «من او را بلطائف حیل و بدائع حکم چنان ازراه ببرم و چنان سغبهگردانم که بلیم خورده ما راضی گردذ و بنوالهةٌ از ما خشنوذ شوذ. واذا اجعف باللیث الصدی ود ان یکرع فی سور ثعال» ص ۱۱۸ «بمپروز زاد هنر بر راحلةٌ سفر نباذ و رخت فصاحت بر ناقهٌ سیاحت ست و
گفت: ان ضاق مسرح ناقتسی فی بلدة . فزماسبا پیدی و ما ضاق الفضاء ص ۲۷۵ «جای لایق نداشت و اسبابی موافق مبیا نبوز و خجلت و حباء ففر و فاقه مانع لذث وصال و راهزن نمتع ملافات شد. کان الفنی والفقر للمرء فی الوری میزان اسباب المعبة و البفض؛ ص ۴۰۷ «و سر اسپاب رزق از درج اسرار غیب پوشیلهترست و کس را بر کیفیت و کمیت آن اطلاع ممکن نیست و بر مطلب و مقصد آن وقوف میس نه. لکل ری قطب علبه مسدارها و دابرة الارزاق لس له قطب» ص ۴۶۰ «شیامت حرص نموذنست بر اعمال خطیر و امور چسیم و در مباشرت آن اقتناء احدو له جمیل نموذن جنانك شاعر گفت فکن حدیشا سب ذکره انا الشاس احادیث» ص ۵۱٩
پنجاه و چبار فرائدا لسلوك امثال فارسی - اقوال سایره
«بنگریستند جوز بوذ خوشدل گشتند و گفتند حالی را این جوز در حوز تمك آریم و بذان سل رمقی میکني: تا خود لك از پردهچه آرذ بیرون» س ۱۳۲
ما نیز بعد از رسیدن صیاد بر سر وام پبفته دیگر «بر سر رستة پازار پوستین دوزان بیکدیگر رسیم ص ۱۳۶
«غازیان آواز بوق شنیذند گفتند: چیزیست هر آینه درین زیر گلیم»
ص ۳۶۰ بات جانبخش خويش تبشم فرمونی و بقلم راحت افزای کي چبرف حور خاك آنرا زییذ حرکت کردی: عذر قدمت بسالما ننوان خواست» ص ۴۰۷ «.. این مثل بذان آوردم کی تا تو بآوازفی کی جون «بانگت دهل از دور خوش باشد» روزگار ضایع نکنی و عمر بر بان نذهی» ص ۴۳۲
«و چون برق کی از اوج هوا بر حضیض پستی ریزذ و سیل کی از فلا پلندی سر موی نشیب کنذ از میان شکر بیرونراند و گفت:آنرا که نبینی ای صنم چند زنی» ص ۳۶۸
«بیآنکه در سغن شروع پیوندی و بجون و چرا مشغول شوی وسر صندوق حکمت بازگشانی و دیرست کی گفتهاند؛ کی «کاری بکاهلی فرمای» مستمع هزار نکنه حکمتآمیز شو» اسباب سفر هندوستان راست کن» ص ۴۹۷
«برادران پذر بمادر خاك سیردند و گفتند: ای سینه خاك هان نگهدار ایسن ران» ص ۲۵ ۵
«بایستی کی اگر هزار درد و غصه از روزگاد بر جان ما متراکم بوذی بحضور تو خوش بوذیمی اما: اين نه آن دردست کو هرگز بذیرد التیام. ص۵۲۳
«تا خوز قضا در پس این پرده چه دارذ و قدر از مکس این تعبیه چه بلعجبی بیرون آرذ؛ کاندر پس پردة فلت باز بپاست» ص ۵۵۷
«دختر را گفت مرا رفتن ضروری شذ عذر من از آن دوست یگانه بغواه و احوال عرض کن: من رفتمازین مینه شبتان خوش باذ, س ۵۸۳
مرا از بنذ نفاق طلاق ده کی از صحبت جون تو بیحفاظ بیآزرم کرانه اولیتر: صحبت جو بعرمت نبوذ دوری به» ص ۵۸۲
«اگر در ... و نظر در وحدانیت و یگانگی او همه بندگان جون من بوذندی هرگز بدیشان رسول نفرستاذی
اگر چون منندی همه مردمان. سروش مبین نامذی زاسمان» ص ۲۷ «ملك از وجود ایشان متنفر و گریزنده و ایشان بدست تعدی در دامن او آویزنده و زبان حال این مقال ورد ساخته و این بیت باذ گرفته:
پیشگفتار پنجاه و پنج
شوار بوذ صعبت آلکس جستسن کو را تو نبائی و ترا او بایله ص ۶۶ «تو فارفی کی هرگز بار منت هیچکس سفت تو نفرسوده است و طوق گران امتنان ایشان گردن تو نیازموزه: بناخن سنگث بر کندن ز کسبسار .. به از حاجت بنزد ناسزاوان» ص ۱۱۲ «علامت هلاك خوذ در ناصية نامبارك او معاینه دیذ دوذ اندوه از روزن دماغ او بآسمانه آسمان پیوست با خوذ گفت «من اکل القلایا صبر علی البلایا» چون چشیدی حلاوت گانن بکش اکنون مشقت زاذن» ص ۱۲۶ «هر محنتی را شاذتی در بسست و هر دردی را درمانی در عقب. نومیذ مشو مکو کی اومیذ نماند کس در غم روزگار جاویذ نمائذ «بکثرت مال و خصب حال و فراغ بال و رفاغت عیش و غزارت نعمت برهبه سایق بوذه و امروز سائل و عافی و درویش و معتاج نوالة گشته, آنروز فلك را چو در آن شکر نکردم . . شایذ اگر امروز بذینش نکنسم عیب»
صس ۱۴۴ «پنگر کی این در چه لذت بوذ و آن در چه محنت و این بر کذام ذروه و آن در کدام حفره داند آن کس کسی او خردمندست کی ازیسن بان تا بدان چندست» ۱۳۵۱ «تا بدانی کی مصادفت جال عاقبتی وخیم دارذ و مجالست اوباش خاتمتی صعبت ابلبسان چو ديك تبسی است کز درون خالی از برون سیبی است» ص ۲۲۲ « این مواعظ بر نفس او همان تالبر مینموذ کی زخم منقاد مرخ در کوهی بلند, مرضسی بسر کوه نشست و برخاست بنگر کی درآنکوه چه افزود وچهکاست» ار «چندانك پپروز نصیعت پیش میکرد» ببرام بر باطل اصرار بیش مینمود و بر جبل بیش میستیید. جاهل نکن کار بگفت عافسل . هرکز نشوذ بعیله مدبر مقبلء ص ۲۲۷
«... حمیت بر طبیعت متنمر بمهرام غالب گردة و حسد بر طینت شوخ او دست. بابة
ه4
پنجاه و شش فرائدالسلوك حسد آنجا کی آنش افروزد خرمن عقل و عمافیت سوزذ»
ضو ۳۲۲ «بپروز گفت با سر آن اعمال سندیده! خواهی شذ و مصاحبت آن دوستان گزیذه اختیارخواهی کرد گفتم اسال شوی به ز پار. رو کی همان احمد پارینثی» و ۲۶۲
«این نوع قتل در حق ما احیاء مطلقست و این جنس موت ما را حیات اید از زمرة زندگآن کنونيم کانسدر عم عشق بار مردیم»
ص ۲۴۸ «از کمال لذت معرفت باری و تربیت موجودات و مناجات ملانکه بسرهی ندارند و تو از آن طایفه اصلی معظمی. عیش با عامه در بپشت آباد مرگت باشذ کی مرگث عامیبان» ص ۲۴۹ «و تا تیغ و بازو پا منست از هیچ آفریده نیندیشم و از هیچکس بیم و هراس در دل نگیرم. مرا آن تیغ و آن بازو بمسایست کی از روی زمین دشمن ربایست» ص ۲۵۰ «بدانست کی مقصود شیر چیست. از آن جهت کی شاهد حال بوذ و در میان واقعه. در پیش تو حال خویش چون گویسم تو خود ز میان کار میآنسی» ص ۲۶۲
«اگر از من بیادبئی در وجود آمذ معذور داری کی غریبم و گمراه. نشنساختمت ز روی معنی عیبم مکن الضریب اعمسی» ص ۲۶۹ «بر آن کنگره نشست. نشستن همان بوذ و در مخالب شاهین جان دادن همان و بنداری این مثل برای آن زده اندکی, هر آنکو زاغ باشد رهنمایش . بگورستان بوذ همواره جایش» ص ۲۷۱ «از .برای معاشرث يار و ملازیت دیار از تعصیل علوم بازمانم. عمر خویش ضایع کرده باشم و سنگگ در کاس نام و تنگت نفس خوذ انداخته. عمر امسال بار ضایع کرد ایكی در بنك بار ماند و دبار» ص ۲۷۵ «دستی کی در گردن من چون زه گریبان معکم کرده بدامن دیگری دراز کنی, رو رو کی مرا نشائی ای هرجانشی دیگر تو بدیسوان دلم درناشی» ص ۳۲۷
بشکفتار پنجاه و هنت
چم
«با قضا متاومت صورت نبندة و ۳ قدر محاریث مسر تشوذء بازسانه بنج در تنتوان فکند نردبان بر آسسآن نتوان ناه
ص ۳۳۲ «هر رود هزار دینار بر شاذی روی او در خاك میریخت تا زر همه سبری شذ و حواسته منقضی گشت. ۱ گر از کوه گیری و ننبی بجای سرانجام کوه اندد آسذ ز پای» ص ۴۰۴ سعید خاك بای او را بغون دیذه منفش کرد و مدهوش در جمال او می- نگریست و میگفت: چم بتو در مینگسرن و ز شادی میمالم چشم و در گمان میافتم», ص ۴۰۶ امثال - داستان و روابة
در جوامع بشری متمدن و نیمهمتمدن. ناریخ داستانسازی و قصهپردازی از روزگار کتابت و پیدایش نظم و نثر بسی کمپنتر است و درین میأن قوم عسرب؛ تحت تأثیر موقعیت جفرافیائی و کیفیت زندگی اجتماعی» هم از نظر تفنن و هسم برای تحريك عواطف و تمییج مردم به اقداماتی نظیر جنگث و فارت و قیانمبای قبیلهای و قومی بدان تمسك میجست. ما پارهای ازین داستانبا از همان آغاز جنبههای تربیتی و تعلیمی بهخود گرفته در تلطیف عواطف و تحريك احساسات و تحریض بهاحترام در براپر قراردادهای اجتماعی و رعایت اصول و مبانیاخلاقی موردنظر بوده است. نقالان و قصهپردازان برای تأیید پارهای ازگفتههای خویشو تأثیر بیشتر آن در ضمیر دیگران و گاهی بدیمی ساختن استدلالات و تعلیمات از اسطورههای قومی و پا افسانههائی پیرامون غولان و پریان و جانوران د برخی سىانی و مناهیم نژادی و ملی بمهره میگرفتند.
در آثار مرویه از عرب دوره جاهلی» این داستانپا از نظر کیفیت و اصالت قدیمترین و اصیلترین انواغ این موارد بشمار میآید و این پدیده ببر دو صورت - اقوال سایره» داستان - در طول مسیر تحول زندگی بدوی بهشبر نشینی و تمدن ابتدال » مرحله بهمرحله با مردم همراه بوده و بتدریج برحجم آنافزودهشده است. در اقوال سایره هرچند در جملهای کوتاه و منباب تشبه معنائی ارائه میگردد» اما آن جمله خود متکی برداستانی است مشمپور و ناگزیر طرفین خطاب باید بدان آگاهی داشته باشند وگرنه مراد حاصل نمیگردد. امثال داستانی قصههائی کوتاه و دور از حقیقت خارجی و بیشتر از زپان حیوانات است وآن» توسل قصهپرداز به نظیرهآوری پا مناظرة شخصیتما در تحلیل اقوال خویش يا دیگران میباشد.
در «فرائدالسلوك» چون پایههای مفاهیم و بعانی و تعلیمات بر شالده داستانبای وضمی پا مسموخ نباده شده» بناچار داستانمای فراوانی در آن آمده
پنجاه و هشت فرائدا لسلوله
ایا ماهتا ان ای و ایا ضربالمثل ندارد و در میان آنپا توسل به امثال داستانی نیز برای تأکید و تأیید گنتههای شخصیتمای داستانی گم نیست. استفاده از مثل در ادب فارسی از دورترین روزگاران تاریغی چائی بلند داشته و در آثار باز مانده از دورههای پیش از اسلام و بعد از آن» ضربالمثلمائی با دو صورت خود مستعمل است. اما در ضمن متون آن ادوار؛ موضعی مستقل نداشته و بهصورت پراکنده در میان مطالب کتابمبائینظیر وصیتنامهها, پندنامههاء خداینامهها و آداپ و سیر و نیز در سینه برخی از فرهنگپای لفت مر بوط به روزگاران بعد از اسلام ثبت و ضبط شده است: «فصحای فرس تا بحال بجمعآوری امثال پارسی نیرداختهاند و ایسن در منثور را در بکرشته نتم نساختهاند. اگر کسی درین باب کمر سعي برمیانبندد وامثال پیشانفرس را که مانند بنات النعش براکنده و بریشانست براین مثال جمع آورده حفی برین طایفه ثابت کرده خواهد بود»۶. و بمدها باببائی از مجموعههای ادبی به ثبت امثال اختصاص یافت و سرانجام با تالیف جاممالتمنیل و بعد از آن امثال و حکنم دهخدا سامانی شایسته یافت. بمد از انتشار اسلام در ایسرآن و رواح فارسی دری» نویسندگان ایرانی همراه با استعمال امثال فارسی» از گنجینه بسیار غنی و مدون عربی نیز بپرهها بردند زیرا در آن زبان از آغاز پیدایش و رواج کتابت ضبط امثال مورد نظر ادیبان بوده و از همان دوره بنیامیه مجموعههای کوچك و بزرگی فراهم آمده بود.۸۷
در هر حال گمان میرود نویسنده کتاب این گونه داستانبای مثلی را از دیگران گرفته و باصطلاح خود وی «مسموع» است: «و این سودا کی در دمساغ معلول تو پیشه نپاذه است و در نفس مفرور تو آشیانه ساخته شخص ترا بسر درخت خواهد نشانسد نه بر تخث و حلق ترا طناب خواهذ حشانیذ نهشراب و تو از آن شیر صاحب شوکتنسر نیستی و از آن هزبر قوی صولتتر نه کی روباهی را از چنگل عقاب حمایت نتوانست کردن تو نفس خضویش را چون همت عم و بر ترا بداهیة سخث و واقعهة منکر اندازة چگونه حمایت کنی. بمپسرام گفت بازگوی آن حکایت. گفت خواندهام کی عقابسی کسی نبنکث را بچنگال از قدر آب برکشینی و پیل را پمنشار از حضیض هامون بر اوج هوا بردی... روباهی را دریافت خواست کی از هوا پرسر او فروذ آیذ و چون صعوه از پشت زمینش در ربایذ. روباه از آن هیبت خوذ را در غاری انداخت و قسریب بیست روز از صولت آن عاب در غار بماند. بپیج وجه از تنگنای غار انديشةٌ خروج نیارست کرد و در خیال چنان مستحکم کرده بوذ کی عقاب بر در غار مترصد خروج او نشسته است. پس چون کار بروی از غار تنگتر شذ و گرسنگی و نیاز دست یافت و خروج ضروری گشت باحتیاطی هرچه تمامتر پای از غار بیروننمهاذ و گفت پیش از آنك در مطالبت قوت شروع پیوندم و بطلب طعمه عازم شوم» کسی را طلب ميبایذ کرد كي شراین دشمن قوی از من دفع کنذ و بلای این خصم منکر از
پیشگفتار پنجاه و نه
من باز دارذ. نزديك نشیمن او هزبری هصور و ضرغامی جسور آرامگاه داشت «اسد کثیف اللبدتین هصور» روباه نزديك رفت و گفت سایة ملوك آفتاب سعادنست کي مظلومان از صواعق آفات بدان التجا سازند و از مکاره خصوم بذان انتما برند و از اینجاست کی بیفامبر علیهالسلام میفرمایذ «السلطان ظلالله فیالارض بأوی یه کل مظلوم... شیر گفت زمینی کی در حمایت سلطنت و سایة فر و شکوه من پاشذ. عجز: بان پر غنجه نیارز کی کنذ پردهدری. جور و ظلم پیرامن اطرافآنچگونه یارذ گذشت... روباه گفت درزمرة رعایای ملك ازمن ضعیفتر جانور نیست و در سای رعایت او طعمةٌ میبافتم و دعانی میگفتم, روزی جندست تا عفابی عفبان جبال برمن درکات دوزح کرده است... شیر گفت هم اینجا در حمایت من میباش و از نظر من غایب مشو. اکر عقاب قصد تو کنذ پشت زمین از وی تبی گردانم و اوج هوا بروی زندان کنم..۰ شیر گفت برپشت من نشین تا من فريسة بشکنم و از آن ترا لقمهةٌ چند دهم کی پذان فوتی در اعضاء تو بیذا آیذ. روباه برپشت شیر نشست. درین حالت عشاب در برواز بوذ واز عنن آسمان واوجهوا فرو نگریست. روباهرا دیذ بر پشت شیر نشسته چون برق کی از صاعقه پدرفشد... از هوا فرو پریذ و روباه را در ربوذ. روباه گفت ایملك زینهار فریادرس. شیر گفت تا بر زمین بوذی حمایث کردم این ساعت معذورم کی مرا بر آسمان دست نیست. و این مثل پذان زذم تا بدانی کی وقایع آسمانی بمردی رد نتوان کرد...» ص ۲۵۱ تا ۲۵۴
این مثل در تذکره» از خطیب علیبن عراق بدین صورت آمده است «قاللها ظپرالطاعون بدمشق هم عبدالملك پن مروان بالفرار من المدينة فدخل علیه بعض اهل الفضل و قال: بلفنی ان ثعلباً صادق اسداً علی آن پجیره منالسباع فکان ابدا بین بدیه قظبر فیبوممزالبام عقاب فیالبواء فخافللب و ولپ علی ظبرالاسل فانحط العقاب و اختطفه. فقال التعلب: یا اباالحارث العبد العد. فقال: انا عاهدتك علی آن احفظك من اهل الارض و اما اهل السماء فلا قدرة لی علیمم. فلما سمع عبدالملك هذا المثل قال: والله لفد و عظتنی. ثم ابی انیفارق المدینة.»۸۸
و نیز در گفتگوی بشیر با دزد (باب پنجم ص ۴۳۵) چون بشیرزاد و دارائی خوپش برمیشمارد و دزد را در انتغاب یکی مخیر مینماید» دزد بیا ناف از سس هیچ نمیگذرد و همه را خواستار میآید: «با من این شمشیر زنگگ خورده است و این جامة ژنده و این سر بلا کشیذه ازین هر سه هر کدام کی لایق تست بستان: سوار گفت هم شمشیر لایق منست تا پذان معاریتکنم وهم جامه کی دریوشم تا سبر سرما و گرمای من شوذ و هم سرت کی بیندازم تا سر راه داری من فاش نشوذ. مبشر گفت چه ماننده است حکایت تو به حکایت براذر کوچك کی با برانران میراث قسمت میکرده سوار گفت جونست آن حکایت: گفت شنیلّم کی شخصی..۰ بعپان روح و راحت و نشاط و کرامت شتافت ... و از وی سهیس بازماند و ترکت وی اسبی بوذ و گلثی گوسفند و باغی. براذران از برای قسمت ترکت و بخشش میراث مجتمع شذند. بزرگت گفت ای براذران این ترکت چندان نیست کی برآن تداعی و
شصت فر ادا لسلوله تنازع و گفت و شنیذ بایذ کرد. سهچیز مختلفست و سه چنس متفاوت. من از سر اختبار کی بعکم کبر سن بمن رسد برخاستم بترعه راضی شویم تا منازعث منقضی شوذ و مغاصمت سبری گردذ میانین گفت من از رای تو تقاعد چگونه نمایم و از سفن تو کی سرکم و ترا برما حقوق اخوت مثابت پذری ابتست چنانکه رای تست ببایة گزارد. بس هردو روی بکوچك کردند و از برای دلداری او کی رمایت پراذران کوچك بر براذران بزرگت واجب بوذ گفتند آی عزیز تو ازیسن هرسا» هر کذام اختیار میکنی اگر جه یقیمت بسیار تفاوت دارذ و بارتفاع و انتفاع نيك زیادت بوذ ما بتو دهیم و آن غبطت برای تو باز گذاریم. کوچك گفت ترسم کسی بر قول خویش ایستادگی ننمائیذ و چون صرفه سوذ و زیان دامنگیر شو باز مجاذبه اهداب تنازع از سر گیرید. گفتند نه. ترا براختبار ست مطلقست و قول مصدق. آنج میخواهی برگیر. گفت مرا آرزو چنانست کی پر اسپ نشینم و گلة گوسفند در پیش گیرم و در باغ شوم. و این مثل بذان آوردم کی ترا این هرسه یکسی اختیار بایذ کرد...» ص ۰۴۲۸ این مثل نیز در کتاب مقالات شمس بگونهای و تحلیلی دیگر آمده است: «واعظی خلقر| تحریض میکرد بر زنخواستن وتزویج کردن و احادیث میگفت و زنان را تعریض میکرد برس منبر برشوهر خواستن و آنکس که زن دارد تعریض میکرد پرمیانجی کردن و سمی نمودن در پیوندیبا و احادیث میکفت. از بسپاری که گفت یکی برخاست که الصوفی اپن الوفت من مرد غریبم مرا زنی میباید واعظ رو بزنان کرد و گفت ای عورتان میان شما کسی هست که رغبت کند گفتند که هست گفت تا پرخیزد پیشتر آید برخاست پیشتر آمد گفت رو بازکن تا ترا پپیند که سنت اینست از رسول علیهالسلام که پیش از نکاح یکبار پبیند روی باز کرد. گفت ای جوان بنگر. گفت نگرستم گفت شایسته هست گفت هست. گفت ای عورت چهداری از دنیاه گفت خرکی دارم سقائی کند و گاه گندم تآسیا برد و هیزم کشد از اجرت آن پمن رسد. واعظط گفت این جوان مردم زاده مینماید و متمیز» ننواند خر بندگی کردن دیگری هست» گفتند هست همجنین پیش آمد روی بنمود. جوآنگفت بسندیده است. گفت چهداری گفت گاویگاهی آب کشد گاهی زمینبشکاند گاهی گردون کشد از اجرت آن بدو رسد. گفت این جوان متميزست نشاید کاوبانی کند. دیگری هست گفتند هست» گفت تا خود را بنماید بنمود گفت از جاز چادارد گذت باغی دارد» واعط روی بدین جوان کرد گفت اکنون ترا اختیار است ازین هرسه هرکدام موافتر است قبول کن» آن جوان بن گوش خاریدن گرفت گفت زود بگو کدام میخواهی» گفت خواهم که بر خر نشینم و گاو را پیش میکنم و بسوی باغ میروم. گفت آری ولی جنین نازنین نیستی که ترا هرسه تیلم شود.»٩۸
همچنین در گفتگوی بمهرام و بپروز» پس از تنبه بمپرام و تنفی آز صحبت اشرار» درین مقوله» مثلی نبك آدرده است «صحبت عظیم موکد گشته بوذ و مودث سغت ثابت شذه. این ارتداع و انزجار از چه حاصل آمذ و اپن توبت و انابت از چه ظاهر گشت پپرام گفت نيك مانذ سوّال تو از من پسوّال شیر از روباه بپروزگفت
۳ ه م
جونست آن حکایت. گفت آوردهاند کی شیری کی گاو ماهی از نمبیب ینجهة او در زمین نفس نیارستی زذ و شیر آسمان از صولت چنگال او در مسرغزار فلك گام نیارستی نپاذ. مرغ از هیبت او بالای بیشه نیارستی پریذ و پیل از دهشت او پیرامن صعرانيارستیگردی... در بیشه مقامدشت و در دی متمکن بوذ و گرکی و روباهی از جملاً مرتبان خدمت وخاصگیانحضرت او پوذند روزی شیر را تماشای شکار آرزو کرد و بنشاط صید مایل شذ گرگ و روباه در صعبت او روانه شذند و در خدمت رکاب او برفتند. شیر گفت هريك در طلب صید دبای بردن دشیم 4 موضوع اجتماع ما با آنج از شکار حاصل شئه باشذ بفلان بیشه بوذء مثال را امتثال نموذند و فرمان را ارتسام واجبداشتند و هریکی بطرفی : روی نادند واز جانیی برفتند چون زمانی چند برآمذ ببم جمع شذند و بموضع معیود آمذند. شیر خرگوری شکسته بوذ وگرگتآهوئی صید کرده و روباه خرگوشی گرفته چونجمله جمعکردند شیر کرکت را کفت پیا این صیدها را قسمت کن. کرکت کفت قسمت رانتست و نصیب هريك مفروز. خرگور ملك را و آهو مرا و خرگوش روباه را شیر ازیسن قسمت در خشم شذ پنجة بزد و س گرکت از تن برکرفت و پیش ینب و در میان کینه و خشم رویار! گفت بیا توقسمت کن. روباهگفتخرگور را ملشراتبچاشت سازذ و آهو راتب شام وبغرگوش حالی را تنقلی میفرمایذ شیر گفت فسمتی بذین زیبائی از کی آموختی. . گفت از آن سر کی در پیش نغت ملك نپاذه است. اکنون ای بپروز من نیز این فرهختگی و ادب از آن درختبا آموختم کی از برای صلب باران من نصب کرده بوذند» ص ۲۲۹ تا ۲۳۱
اين مثل هم در ضمن حکایات مجموعة نفحةالیمن بصورت زیر آمده و بیگمان مأخذ این دو مثل یکی است. «قبل اصطحب اسد و ثعلب و ذثب. فغرجوا بصیدون فصادوا حماراً و ظباً و ارئبا ففال الاسد للذئب قسم پیننا, ففال العمار لك والارنب للثعلب و اللبی لی فخلبه الاسد فاخرج عینه فقال الشلب قاتله الله ما اجبله بالشسم. فقال الاسد هاث انت یا ابا معاویه فاقسم فقال پا ابا العارث الامراوضح من ذلك. الحمار لفدائك والظبی لعشائك و تخلل بالارنب فیما بسن ذلك فقال الاسد قاتلك الله ما اقضاك من این تعلمت هذا قال من عین الذنب.»۰٩
امثال داستانی بز بان عربی هم کمگاه در فرائدا لسلوك مستعمل استه اما دز مقایسه با داستانهای فارسی حکم النادر کالمعدوم دارد؛ «یپروزگفت قدر این ندمت من ندانم که دانذ و قیمت این غنیمت من نشناسم که شناسد, ابا اعتراض شمابرمن همجنانست کی اعتراض دیوار بر میخ. گفتند چونست آن حکایت. گفتخواندم در کتابی کی وقتی شخصی از برای آویختنانگور میغی در دیواریمیکوفت و از آنجهت کی دیوار از خشت و گل در غایت سختی بود و اجزای او از سنگت و ریت در نپایت معکمی. مرد بقوتی هرچ تمامتر بر میغ تعلیفی بیکرد و بننگی آفعکم سس میح را ضربی مولم میرسائیل جنانك دیوار از آن تشدید و تعنیف شکافته میشذ و رخنه میپذیرفت. دیوار بر زبان حال میخ را گفت یا وتد لم تشقنی قال سل ممن
0 فرائدا لسلوله یدقنی م یتر کنی ورائی العجر الذی ورانی» ص ۰۲۷۲ این مثلدر کتابفاکسةالخلنا و مفاكبة الظرفا چنین آمده است «وقالتالعربفیامثالما قال الجدار للوتد لم تشفنی قال سل من یدقنی قل لمن ورانی بترکنی ورانی»۱٩
حکمت
مراد از حکمت سخنان دلآویز موعظهآمیز بلندپایه است بازبانی خوش وبیانی لطیف و البته پند و اندرز و موعظه چون با گفتار نيك و اعتقاد گنته آید همانا بر دل نشیند و مستمع بدان دل پندد و در اس معاد و معاش بهحبلالمتین آن درآویزد. و فرائد السلوك چون کتابی مشتمل بر آداب و فضائل است و در آن سخن از اخلاق پسندیده وافعال ستوده میرود» نویسنده در هر فرصتی مواعظی چند» شیرین و کارساز برزبان شخصیتبای داستانی مینبد و آن دا به حسن گفتار»؛زیبا و دلآرا به بخاطب تلقین میکند. گاه آهوئی برکرسی وعظ مینشیند: «آنآهو کی قویرای و صاحب تجربت و خرذمند و زيرك بوذ با آن دیگر گفت: ای براذر عالم ما عالم کون و فسادست و بیذا نیست کی تا دوران فلك نفطهُ میبرذ چندگونه حوادث در گیتی ظاهر میگردذ. گاه رفاهت و نعمت باشذ و گاه نکایت و معنت و مرد تانوائب و حوادث برو گذر نکند تپذب تباید و تا در کورة تجارب گداخنه نشوذ» صافی نگردد و خوش گفت آن حکیم: اعارتنی الدنیا تقلب صرفبا و ثففنی دهسری بسنسار التجسارپ
و با شمن قویحال لاف از گرز و کوپال نشایذ زذ و با صم چیره دست جز زیردست نتوان زست» ص ۵۲٩ ۱
و گاه کبکی زبان به موعظه میگشاید: «چون شرانط ضیافت پاتمام رسیذ و خوان وکاسه ازمیان برخاست کبكروی یکبوتر کرد وگفت: ایبرادر محالستو مخالصت میانعقلا وموانست و مخالطت میانفضلا ازبرای مائده نباشذ بل کی از برایفایده بوذ وهرآینه چون دودوست بممپیوندند ودوصاحب دلبیکدیگر رسند و مان ایشان در علمی مباحثتی و مفاوضتی رود نبایذ کی ازطرفین بطریق عناد و ایذا فرا پیش آیند تا جاده افادث و استفادت بوشیذه نشوذ» ص ۱۱۰
و در وقتی دیکر ماری پرهیبت سخنان حکمتآمیز پرزبان میآورد: «مار با حون گفت چمنده بضرورت چرنده پاشذ و جنبنده خورنده و تابای چانور در قید حپاتست او را از قوت گزیر نیست و روزی پپای خویش از در کسی باز نپاین و طععه بارادت خوذ برخوان کس ننشینذ و اگرچ روزی در ازل مقدرست و هرکس را آنچ هست مقسوم و مفروز و جریان رزق بر وفق قسمتست نه بر داعیةٌ مطالبت... اما در تعصیل آن تکاسل نميبایذ ورزید و در طلب آن جد میبایلنموذه س ۲۸۹
ایضاً صس ۱۰۳ ۰۱۲۹-۱۱۷-۱۰۷ ۱۵۱-۱۴۳۹-۱۳۳- ۱۵۶۰۱۵۲ ۲٩۲ - ۱۶۸ «۱ - ۲۳۴۳ - ۳۴۷-۲۳۵ - ۳۵۶-۳۵۵ - ۵۶۱-۳۸۲
پشگفتار شصت ٩ سه آرایشپا:
نويسندة فرائدالسلوك. خود, درکتاب متذکی آراستگی نس آن بهصنایع و بدایم شده است: «... کتابیسازم وآنرا موشحگردانم بعبارات لطیف و استعارات خوپ و حکایات عجیب و امثال نادر» ص ۸۱ و یا من بنده در آرایش این عروس چه مشاطگی زیبا کردهام و در جلوة این کریمه باستاذی چه بدایع پکار پسرده» ص ۰.۵۹۲ اما استفاده از آرایشپا و تزیین سخن به قدرتنمائی و فضلفروشی نینجامیده است و هیچگاه توسل به صنایع بدیعی» معانی ۲ مناهیم رر تحتالشعاع پازی با الفاظ در نیاورده و آن را قربانی لفاظی نکرده است و درر مضامین و غرر مناهیم را پنیکوتر صورتی در رشته الفاظ کشیده و چون عقدی مین در گردن عروس عبارت در آورده است.
ایداع
در بیتی از شعر و يا فقسهای از نثر و چه بسا در کلمهای» از صنایسع و آرایشمبائی چند یاری گرفتن و عروس سخن را به بمپتر صورتی و نیکوتر زیب و زیوری عرضهداشتن است «هوان یأتی الشاعر فیالبیت الواحدة بعدة انواع او» فع القرينة الواحدة من النثر. و ریما کان فیالکلمة الواحدة ضربان منالبدیع» .٩! نویسنده فرائدالسلوك در برخی از تعبیرات و توضیحات» درینباره نبایت هنرمندی و استادی را از خود بروز داده است.
«این نازنین رسم جنان ساخته ۳ و عادن جنان کرده کی فصل بمباران جون اعتدال هوا پنفعات صباجان درقالب نامیه دمیذی ونقشبند طبایع بواسطة فیضان نور روح در بدن نبات سرشتی از اعتدال هوا حکم چانور گیسرذ ار بنوك قلم صورنی کنند نگسار
با کنیزکی چندکی از خجلت لطافت عذار ایشان گل از کلة زمردین روی بر عرص بستان نیارستی نان و از تشویر طراوت رخسارة گلرنکت ایشان لاله از تتق عقیقین قصد افق چمن نیارستی کرد فی خره عزب اکفالبا رجح هیف حملسن علی الکثبان اغصانا
از شپر و خانه ملول شذی و پباغ و بوستان کاشانه ساختی و درچمن با چمانه و می مغانه و روذ و سروذ و عیش و سرور و لو و طرب روزگار میگذاشتی تا آنگه کی عذار ارغوانی باغ زعفرانی کشتی و مقدمة دی و بمهمن بر عروسان چمن تاختن آوردی و حلة سبزرنگت باغ بجاذر سبید کار سعاب مبدل شذی و صدرة مشکی اشجار بقبای کافوری معوض کشتی» ص ۱۵۰
ازین دست عبارات در کتاب فراوان است و هر منصفی در برابر زیباشی لفظ و طنازی گفتار انگشت حیرت بهدندان میگزد و زبان به آفرین میگشاید و درین شپرین کرداریبا و شکر گنتاریما کمتر کسی از دبیران و مترسلان را طاقت
رفن و چمار فر ائدا لسلوك
آن بود تا در میدان عرضهٌ صنعت و جلوه حرفت پا وی برابری کند يا سبق برد. و تا سخن درین باب بیپشتوان؛ حجت و دستمایه بینت نماند طرفی از صنایم مستعمل در کتاب بر منصهجلوهمینشیند ومن باب تیمن و تبركسخنرا از اقتباس آغاز میکنیم.
اقتباس از قرآن مجید
اقتباس: اندکی از قرآن یا حدیث در عبارت خود آوردن بیاشارن ٩۳
«وجود همه از اوست و رجوع همه با اوء «فتعالی الله الملك العق لاله الا هو یعیی و یمیت و هو حی لایمون» ص ۶
«نسناس خودرا بشکل انسان برتواند آورد تا مگر مشرف شوذ بشرف نطقّو مکرم گردذ بزیور عقل» تو کی متوجی بتاج کرامت «و لقد کرمنا بنیآدم» و مزین یز یور علم رو الذین اوتوالعلم درجات» و محلی بعلیه حکمت کی «و من یوت العکمة فقد اوتی خیراً کنیرآ» نتوانی کرد کی بتاذورات دنیا مفرور نشوی و از خود قطع علائق کنی» ص ۱۳ و ۱۵
«جر نمتع طدام و تلدة وقاع ژ تتیع قوای شمپوانی ژ متابت هوای نفسانی از دنیا بپرة ندارند «اولئك کانعام بلهم اضل» ص ۲۳
«بسیار چیزست کی دل مردم در قبول آن کاره باشذ و خیر او در آن بوذ و نیز فراوانست کی دل مردم خواهان کاری بوذ و دوستدار و آرزومند چیزی باشذ کی اگر ممکن شوذ شر او درآن بوذ «عسی آن تکر هوا شین و هو خیر لکم و عسی آن تعبوا شین و هو شر لکمه ص ۲۶
«مثل این کناب معارضه کلیله را جگونه شایذ و ژازطیان در مقابله فرآن کی درآیذ «و ما بستوی البعران هذا عذب فرات سائغ شاربه و هذا ملح اجاج» ص ۷۳
«میخو آشم کی مال پر در دست من مقرر داری و ودایع او بمن سیاری و خویشتن را از زمرة آنان کی «یاً کلون اموال الیتامی ظلما» استخراج واجب داری و وخامت عاقبت اين نمبی کی «ا تأکلوا اموالمبم الی اموالکم» پیش چشم کنی و چون مرا استقلال حاصل آمذ و استبداد روینموذ و ۰.۰ بیذا آمد آیة,وابتلوا الیتامی...» برخوانی ۱۰۴
ایضار ك ص ۱۳۴ ۰ ۲۴۳۸۰۲۰۰۰۰۱۴۴۳ - ۲۴۳۱۰۳۲۲۰۳۱۲ م ۳۶۸ و موارد پسیار دیگ. اقتباس از حدیث
«چون دور خلافت او بیایان رسیذ و نوبت آن نیابت بانقضاء نزديك آمذٌ و طایر قضاء طالب ودیعت گشت و رائد المبی متفاضی امانت شذ آن کار بصلاح عمر کی «اذا ذکرالصالجون فعسیل بعمر» باز گذاشت» ص ۳۶
«وآنج حقخداست به بینوشگان و حاجتمندان ومستحفانرسانم و بذان خویشتن را از زمرفآنطایفهکی «بشرمالالبغیل بعادثاو وارت» بیرونآرم ودر سككآنگروه کی «آن الله یعب آنیری اثر نعمته علیعبده» کشم تو نیز مرا ملامتمکن» ص ٩۷
پشگفتار شصت و بنج
ایضاً رك ص ۲۱ م- ۳۱-۲۲ 2-۳۲ 2-۳۸-۳۲ 2-۲۶۲ ۲۷۸ ۳۱۳۲ ۳۲۶ و موارد دیگ.
اتقاق - شبه اتقاق
«گرفتن کلمه از کلم و آن آوردن لفظی چند است که مشتق منه آن و احد باشد لیکن مقارنت معنی شرط است. محمدقلی مپلی «مداحی ذات تو زاقسام عبادات د قسمی است که قسام ازل قسمت با کرد»... بیشتر در کلمات تازی این صفت یافته شوذ نادر أ از الفاظ فارسه هم توان»۴٩
«جون به آبادانی رسید آبادان گشت» ص ۱۴۱
رو جون فرمان ۰ برین طاثر طاری شوذ» ص ۱۶۶
«و سلیمان را بعظی کامل از علم معفلوگ گردانیذیم» ص ۱۹۷
«خسرو پرو یز را معشوقهای بوذ نام شیرین کی بنسیت با شیرینی او حلاوث جان در تن ناشبرین بوذی». ص ۲۰۶
«عقل را عقل از برای آن خوانده اند کی قبة قدر او برتر آزین هفت خرگاه نیلی است کی بر شواهق جبال جبلت زدهاند و یمه کبریاء او بالای قلاع این هفت کوتوال است کی بر زیر معاقل قلال فطرت نشستهاند» ص ۸۵ و ۸۶
«و اگر خواهم کی قطرة آب تجرع نمایم بعفوبت چنگال عفاب گرفتار گردم»
ص ۱۱۲
ایضاً رك طلاق و اطلاق ۳۲۸ ظلم و تظلم ص ۲۶۲- شبهاشتاق: نقابو منتقب ۳ میمونه و میمون ص ۲۲۶ عتاب و عشات ۲۵۲- انفاق و نفاق ۲۷۲ دست و دستان ۲۸۴ عصا رد عصیان ۴۶۶- انمله و ثمل ص ۲۹۹ چمن و چمانه ۰ افسانه و افسون ۲۸۴ کف کفایت ۰۲۲۶
ب79
ف
در فرائدا لسلوك در توضیحات و تعبیرات از تشبیه بهفراوانی استفاده شده و نویسنده درین مورد زیباترین و دلانگیزترین تشبیمهات را بکار گرفته است:
«از وی بسری باز ماند چون ماهکی از تتق ابر بیرون آیذ و چون ستارهکی بر افق آسمان شعاع ژنل» ص ۰۹۰
«پس چاریة کی ساقیة خاص بوذ جگرجام از میلعل چون دل لاله از غصةٌ عفیق لب خویش پرخون کرد و چبرة فدح بببانة باذه از شرم سمن عارض خویش گلگون گردانیذ باذقیکی باذ صبا ببوی او عروسان اغصانرا چنان مست کردیکی آثار تثنی و تمایل در قدود ایشان بیذا آمذی و آتش سورث وی در دماغ لعبتان بستان چنان زبانه زذی کی صورت همه لعل و باقوت نمونی» ص ۱۷۱
«تیفی دیذ اختر گوهر برصفحةٌ او چون نور بشر برجبین مبین او تابان و
شصت و شش فر ادا لسلوك
ستارة جوهر از آسمان مضارب او چون آفتاب طلاقت ازچپرة روشن او درفشان»
ص ۴۲۷ «چون شب درآمد و آهو برگان انجم برسبزهزار آسمان در چرا آمذند» ص ۳۵۷
«مرغ سن بر قله چپل آشیانه ساخت و بیضة بیاض بر سواد معاسن نباذ و طلیعة فیبت میان طیش و حلم حائل شذ و موق سپید...» ص ۸۲
«او وا نیز شمشبری بو زنکث براطراف او جون زیکی ادیار برجپرةمشر نشسته و دندان او چون دندان بیران سالغورده ریزنده و شکسته. اگر بقوترستم برتار قصب زدندی نبریذی واگر ببازوی حیدر برمیان برنیان آزموذندی نیازردی» ص ۴۲۸
اپضاً ركث ص ۶ ص ۱۰ - ۱۰۹ ۱۵۴-۱۵۳ - ۱۷۵
تضاد
جمعمیان ضدیناست در سخن. خواه دو اسم یا دو فعل يا چیزهائی دیگر باشد «حز انه الادت: سواء کات مناسمین اومن فعلین اومن غبرذلث ص ۰۶۹ و آن را مطابته و طباق و تطبيق و تکافو هم میگویند.۵٩
ازین آرایش نیز در توصیفات و مواعظ در جابجای کتاب مستعمل است.
«تا گرم و سرد روزگار برسرتو بگذرد و نيك و بذیبینی و خار نکادت ایام بای جلادت تو بعلد و قدر تروث بدانیی» ص ۱۰۸
«... و نیز بیذا شوذ کی کذخدائی هریکی چیست کی خرج ودخل بر فلت و کثرت ال و عبال مینیست), ص ۱۳۴
«یذر از پادشاهی اعراض کرد و برنسك و عبادت اقبال نموذ و حل و عقد و امر و نمپی و قبض و بسط و حبس و اطلاق آن تواحی بداما خجسته باز نمباذ». ص ۱۹۳ ۱
«با شیرینی او حلاوث جان در تن ناشیرین بوذی و باضافت با لب ودندان وی اننبار من لبن و عسل مصفی در حیاض ریاض فردوس تلخ و ترش نموذی». ص ۲۰۶
«مصلعت آنست کی آبی از بطلان این تزویج برآتش این فتنهریزی و غبار این داهیه بباران ابطال این نکاح فرو نشانی». ص ۰۲۵۶
«میمونه را آتش حمیت آب گرم از دیذه فرو جکانید و در میان حاك نشست و باه سرد میکشیل» ص ۳۲۶
«و انصاف او بیل را با شیر و گرگث را با میش و گربه را با موش آشتی داذه». ص ۵۵۳
ایض رك ۳۲٩ مایق و مفاسح و مداحل و مقارج - ۲۸۶ سبید و سیاه ۹ طرب و اسف و اقارب و اباعد - ۲۰۸ فتیان وفتات - ۲۱۲ ذروهٌ عزت و
بشگنتار شصت و هفت
,ٍِِ
حضیض مذلت ۲۱۳ خوب و زشت - سعدونحس ۴۲۳ آب» باد» خاك» آتش ۴۷۵
تنسیق الصفات
چون تنسیق الصفات برشمردن صفاتی چند برای مسوضوفی معین است. نویسنده بیشتر در وصف بدان متمسك گشته و بهتعریف و توصیف خویش حلاوت بخشیده است:
«جه با مار در قفص بوذن و با نبنگ در کشتی نا نشمتن و با پلنگک در غار درنگت کردن و با شیر در بیشه مقام ساختن» بنزديك خرد رجحان دارذ بر آنك با زن مکروه صورت مذموم سیرت ناقص عقل کوتاه بصیرت دراز زبان ناخوش دیذار مصاحیت کردن.» ص ۳۵۴
«دو آهوی خوشجشم بالیذه قد آهخته گردن زیبا خرام فربه سرین مشکینناف در میان تودة ریگی نشیمن داشنند». ص ۵۲۷
«و کذام زندگانی از آن بتر» کی بجی کی ميوة دل و قوة بصر و سکینهسینه و راعت روح و آسایش نفس و بقاء ذکر و استظبارخانه وآبادانی دوذه و اعزاز دوست و اذلال دشمن بوجود او باشد میبایذ پرورانیذ و بدست خویش دردم اژدهای اجل نمپا.» ص ۵۳۲
ایضا رك ۴۵۴ - ۴۲۳ ۴۴۲ - ۴۳۵۱ - ۴۷۴ - ۴۸۲ - ۴۹۶-۵۲۱ - ۵۶۲ ۵۷۲۷۲
چناس
نویسنده در پی آراستگی سخن, از بازی با الفاظ بمره کافی و وافی برده از انوا ع مختلف آن استناده میکند البته این امر منحصی بهکلمات تازی نیست اما کسترءه کار برد آن از کلمات فارسی بیشتر استدرینجا ذ نیز از آوردن کلماتمتجانسین در جمله و عبارت خودداری میشود و بسبب زیاه بودن موارد» تنما بهاشاره بسه کلمات اکتفا میگردد:
نزغات» نرقات ۹۶- جوارح و جوارم اش جوز غون ۱۲۲ تسه کزان ۱۱۶ ب ام متام ۱۸۱ اه له ۱۲ مثال مثال ۱٩۷ - نیرنگت رنگت ۲۰۶ - رضاع» رضاء ۲۱۶ - آزار» بازار ۲۱۷ - قد, قدر ۲۳۲ - ممر؛ مر ۲۴۰ - فرار» قرار - جنگت» چنگت ۲۴۷ - گرد؛ گردون وه را ان ها تایه ات ۳۶۷ نار اقا ۱ ای وا وان رازم زان ۲۲ رباء زنا ۳۴۰ - حلق» حلقه ۲۴۹ - فرج. فرج ۲۵۲ - نزغات, نزقات ۳۹۳ - کام, کام ۳۹۷ اقبال. اقال ۴۰۶ گنج» کنج ۸ ۰ دیار» دیار ۴۵۹ - شیشك» بیشك ات ثار, آثار ۳۶۰۸ نت زورون پیر وزی ۳۶۰ ب قصییح» فسیح ۷ سم
شصت و هشت فرائدا لسلول
باره؛ باره ۳۹۲ عدول» عدول 2۳۴
فّ در روزگار تصنیف کتاب فرائدا لسلوك هنر سجع» سپر تکاملی را پیموده بو و هىه نویسندگان و سخنوران از تأثیر آن در شنونده آگاهی داشتند و پگونههای متناوت سخن خوه را بدان زینت میدادند بپمین مناسبت نویسنده کتاب بعنوان تنوع و تفنن و نیز خوش آهنگث کردن گفتار خویش, بیشتر در تشبیب بابپا و گاهگاه نیز در بین سخن از آن استفاده کرده است اما این آرایش نیز در حدی متعادل ظاسص میگدد و اسیاب ملال خاطر خواننده تنکت حوصله را بمپیچوجهفر اهم نمیآورذ:
سپاس و ستایش واهب عقل و حیان» و مبدج صور و ماهیا را و حمد و ثنا موجد ارواح و اشخاص و مکمل اشباح و ذواث راء قادری کی عقول و نفوس در تیه معرفث او سرگردانند و جواهر و اجسام در اشراق سبعات وجه کریم او حیران. طالبان سرای کون و فساد را در گفت و گوی سر حکمت او میدان فصاحت نگ است و رهروان عالم قدس را در جستوجویفض قدرث او بای طاقتلنکت» ص ۱ و ۲ و ۳
«... بنده بر هر دو طرق قادر بوده است و بر هردو شیوه ماهر. هم در بیان تشر سغن گزار و هم در میدان نظم جابكث سوار.» ص ۷۶
دو مرا باریامیذحیات منقطعاست وامل ملاقات هزیز توبعد ازاين منحسهم ص ۱۳۰
دای آن صنعت تکاسل ورزیدن شر و خذلان را بخون راه دادن اسث و بعی و طغیانرا بر خوذ در گشاذن.» ص ۱۶۱
«هراس من ازین توشهدان» نه از نفاست ضمیرآنست بل کی از خساست و نه از نباهت مضمون آنست بل کی از نذالت.» ص ۱۵۸
قیمت آن گوهر بیقیمت بشناس و نيك نرم. بعا وشرم و بااهستگی وآزدم بربالین او نشین.» ص ۱۵۶
ردارنده جمپان و داننده سپان و گستراننده زمین و برافرازنده آسمان» مقصود مخلوقات و معبود موجودات و موجد کاینات و مبدع مکونات» فرستادة حضرت و برگزیدة فربت ...» ص ۴۳۱۶
«و عاجز پیوسته بتراکم محنت منکوب باشذ و بترادی غفلت منسوب.» ص ۴۱۸
«جندان مال جمع کرد کی زکوتش سرماية فارون بوذ و اعداد جواهرش افزونتر از ریت صحرا و هامون.» ص ۴٩۹۲
آراینده نفس بزیور شجاعت و پیریندهدل پپياية باس و نجلت. آفریننده
پیشگفتار شصت و نه
وت
صبر و لبات در مردان صف مجاهت و پدیذ آرنده باس و هیبت در مبارزانمیدان جنک و مقاتلت چنین میفرماید» ص ۵۱۵
مراعات النظیر
«اين صنعت را تناسب نیز گویند آنچنان باشد که منشی پا شاعر چیزها را جمم سازه که با یکدیگ مناسبت داشته باشند ... و ملحق است بهتناسب مسمی به ایام تنأسب» انندراج. این صنعت بدیمی در فارسی و عربی بیش از صنایعدیگر مورد نظر قرار گرفته است. زیرا کاربرد آن طبیعیتر و دریافتش بهذهن نزدیکتر است و بسیاری از موارد آن حتی در گفتکوها و معاورات روزمره نیز مستعملاست و چون در برخی اوقات جنبه ایمپامی آن نیز ذهن را بهتکاپو وامیداره و گاهی پس از تفکر و انديشه درمیان معانی کلمات ارتباط برقرار میگردد» ناچار خوشایند و دلیسند است و در فرائدا لسلوك هم بیش از آرایشمای دیکر بکار گرفته شده است.
«چون مرغ ققص قالب مظلم او فصد اف عالم علوی کرد و در آشیان نور مستقر ساخت» ص ۱۶۹
«پس چارية کی سافیه خاص بوذ جگر جام از میلعل چون دل لاله از غصة عقیق لب خویش پرخون کرد و چبرة فدح ببپانة باذه از شرم سمن عارض خویش گلگون گردانیگ...» ص ۱۷۱
«بپروز چون دانست کی نصیعت او نخواهذ بذیرفت و موعظت او نغواهذ شنوذ و تیغ ملامت برسپر جپالت وی کارگر نخواهذ شذ ونیزة توبیخ بر جوشن وقاحث وی گذر نخواهد گرد.۰۰» ص ۳۳۷
«از دست من در استار این خانه هتکی آیذ کی خبط آن هرگز ممکن نگردذ و از فعل من در ائواب این دوذه خرقی افنذ کیرثق آن...» ص ۲۵۶
ایضاً رك: قلاع. کوتوال ص ۸۵ - ماشطه, گلگونه. چبره». صیقل, آینه, عارض ص ۱۰۴ - خار» پای» خلیدن ص ۱۰۷ - بار» سفت - طوق» گردن ص ۲ - سرو» صنوبر» چمن ۱۷۳ - جوشن,» تیغ» نیام ۳۲۶ - تیغ» جوشن» تیر» سین ۸ . دایره» نقطه, مخیط ۸ سر زانو» روی» دیذه ۲٩۹۰ - سرو» جویبار» نماء بوستان ۴۳۰۰- دانه» دام سمند» کمند» گردن ۳۹۲- دستیار پایسد ۱- ولدان» چنت - غلمان» بمشت ۳۸۹ - حور» قصور» فردوس ۳۹۴- حقه» هم ه ۰ - لیلةالس؛ هلال ۴۱۲ - مرکب؛ سیر » فتراك ۴۱۷ - طویل» عریض؛ قصیر ۴۵۶ - پرادر, پدر» مادر ۵۲۵ - رقعه» فرزین» بیدقء نطع ۵۲۵-
موازنه
بدان ممائله نیز میگویند۹۶ هو ان تتمائل الفاظ الکلام او بعضپا فیالز نهة دون التثفیه» و لازمه استفاده از این آرایش» برخورداری از حافظهای نیرومند و آگاهی بسیار از الفاظ و کلمات عربی و فارسی است و در فراشدالسلوك
شفتاد فرائدا لسلوك فراوانی شمار و گونههای مختلف مواز نه و ممائله در کلمات و تر کیبات و گاهی
جملاث متوازن دلیل وسعت نظر نویسنده درین باب است
در کلماث
«و چون قواعد ملت مسبد شذ و مبانی دین مشید گشت و مرایر دولت استمرار یافت و عقاید مملکت استعکام گرفت» ص ۲۳
«رای جمبان آرای را معلوم و مپوم و مقرر و مصور باشد کی قاعدة مطرد و منسق است و رسمی منتظر»..» ص ۶٩
«عقل نوریست ملکوتی فانض برنفوس مطبر و پرتویست چبروتی طالع بر ارواح مقدس و شعامیست روحانی شارق بر ذوات کامل انبیاء و فروغی ابت ربانی طاثر ۳ سیشبای پرنور اولیاء» ص ۸۵
«مادر چون دیذ کی بسر در طلب مال منافشت و مجادلت آغاز کرد و از در مخاصمت و مشاجرت در آمذ...» ص ٩۷
«ورعی بکمال داشت و سدادی بیاندازه. املاك و اسباب فراوان ساخته و اعلاق و اصمّاع بیحد اندوخته.» ص ۱۰۱
ایضاً رگ - انمام» اکرام» اظهار» ایراد ۱۱۱ - التقام» التيام ۱۲۰- عقوق» حقوق ۱۲۷ - نزاع» نقاش» خصام» جدال ۱۳۴ - مال, حال, بال ۱۴۳ - وبال, نکال ۱۵۹ - استبشار: استکثار. استنامت» استزادت ۱۸۹ - خاضع؛ خاشم ٩ - مباشرت» معاشرت» ملاطفت» محاورت ۲۲۶ - طمانرماح» وصال ملاح ۰.50۷
در ترکیبات
«ذر حدود طبرستان در شپری دویرادر بوذند میور یکیاست و معروف به فراست و منظور بشپامت و مقبول بعصافت.» ص ۲۱۲
«یس از مغارقث روح جز عذاب الیم و وبال عظیم نبیند.» ص ۲۱۶
«کی تباعث هوای نفسانی و شیاعت قوای شموانی» ترا از مسالك مراضی گمراه گرداند و در مبالك معاصی سرگردان کنذ.» ص ۲۰۸
«کی همت صلعا و شیوخ و کبرا و کمول» را اثری عظیم بوذ.» ص ۳۴۲
«یلیر از اعمال شایع و افعال قبیح او بثایث بریشان خاطر.,.» ص ۳۹۴
«در آینةً طلاقت و طلاوث جررة او نقش انجاح آمال و اسعاف حاجاتبمعاینه بدیذ. گفت منت خدای را کی شواسع امیال وقواطع اطراق ببریلم... و بجناب مریع چنین شخصی شریف و فناء خصیب چنین ذاتی کریم رسیلم کی امیذ رکه بذو انتما سازد بایجاب و اتمام مترون گردذ و بانجاح و اسعاف موصول شوذ.» ص ۴۳۹
ایضاً رگ خلاصه نتایج عناصرء نقاوه موالید صنائع ۴۴۷ - بنایمحبتقریب
[7 کفتار هفناد. و يث
الاننپدام» صفای مودت سریعالانعدام ص ۳۷۲ - مرتعی مریع» مسرحی منیع ۵۲۸ قسیم و قرین» شريك و سیم ۵۴۱ - واقعه شنیم» حادثه فضیع ۰۵۸۲
در جمله
«نزغات شیطانی طبعناهموار او را ملیم و نزقات شپوانی نفس مردهریکت او را ملازم.» ص ۳۹۳
چون نویسنده فرائدالسلوك در توضیح طرزخویش از سادگی بیان یاد کرده
است
«و در سیاقت کلام» سخن چنان راندهام کی شم هیعکس از معانی آن ثاصر نمانذ» ص ۵٩۲ و از سوی دیگ از ضمیر و سشت مردمزمانة خویش و رشك. ورزی ایشان نیز آگامی داشته: «مواقع غرض خلسق و مواضع حسد معترض را مرتقب بایذ بوذ» ص ۵۹۰ و به معیارهای انتقادی و روحیه و روش منتقدانآشنا بوده است: «وس بنده جون طبیعث افاضل کی معاصران منت دانستهام و سشن ایشان در نقد نظم و نثر شنیده» ص ۰۵٩۲ بنابراین با احتیاط تمام و مراقبت جوانب به کتابت پرداخته است. «سن را با احتراز راندهام.» ص ۰.۵٩۲ و چون برخی از صنایع بدیمی بهکلام رنگك تصنع و تکلف میدهد و سخن دا از پاکی و صنا و سادگی بیرون میآورد و زمینهای برای سرزنش وعیبجوئیخردهبینانفراهم میآورد» بناچار از این دست صنایع و بدایم صرفنظ کرده و در برخی نیز نظیر تلمیع, کنایه» استماره... چون گاهی فبم سخن و پیبردن بهزیبائی و لطف آنمستلزم تأمل و تعمق است و چه بسا آن, به تمقید و ابپام تعبیر گردد» جانب اختصار و اقتصار را بهرعایت رسانیده است بدین شرح:
اسعاره
«ما بدهن اژدهای این واقعه نهچنان فرو رفتهایم کی رویرستگاری در آینة خرذ ممکن باشذ و ننگت این حادثه ما را نه آنسان بیوباریده است کسی امکان خروج در حیز هستی آیذ.» ص ۱۳۱ ۱
«تا آنگه کی عذار ارغوانی باغ زعفرانی گشتی و مقلمة دی و بمن بسر عر وسان جمن ناختن آوردی و حلهسبزرنگت با غیجادر سیید کار سحاب مبدل شدی.:: و راوی روزگار بزبان حال این ابیات برخواندی.» ص ۰۱۵۰ «چون مرخ قفص قالب مظلم او فصد افق علوی کرد و در آشبانة نور مستفر ساخت...» ص ۱۶۹ .
شراب نقاب سکر بدیلٌ عقل فروگذارذ و صیبا حجاب بیخویشتنی بر چپرةً خزذ بندذ و میآینژیست کی صورت افعال مرد جنانك باشذ اگر نيك بوز و اگسر بذ بدیذار آرذ.» ص ۱۷۱
«بدوی حقه بازئی کرد کی دیدة وهم دوربین از سرعث دست او در ضنعت قاصر میآمذ و مره باخت کی بصارت عقل صائب را نظر از مبارت...» ص ۲۹۷
هفتاد و دو فرائدا لسلوك
ایضاً رك ص ۱۴۰۰-۱۱۱ ۲۲۳-۱۷۴ - ۳۹۵.
«و نفس اماره را از هوا و مراد خویش بقبر منع کنل. جنانك بوسف صدیق علیه السلام کرد در قصه زلیغا. و این قوث ائبیا را تواند بوذ.» ص ۵۴۸
«خصمان چون رقعه مجادلت از فرزینبند رای و تدبیر دهفان فرزانه خالی یافتند» پیدق فرصت برنطع انتماز براندند و تعبیه محکم ۰۰» ص ۵۲۶
«دوری چستن از صحبت چاهلان بوامث خرذ و براذرکشی و یر آزاری بمقتضاء حسد و شبوت سنت قاپیلست لعنهالله...» ص ۲۶۵
و کردار پذاز ما یاذگار مانذکی هرکز پذکرداد پس از مفارقت روح جز مذاب الپم و وبال عظیم نبینذ... بنگر کی گل بده روز مقام کی او راست درین خاکدان و بیك هفته حیات کی او راست درین سرای غرور جون وقت رحلت بوی خوشورنگث خوب و نام نيك یادگار میگذارذ... چون خارمباش کی اگر دست بوی برند بغلد و اگر جامه دربایش اندازند بدرذ لاجرم از غایت آزار جز بازارآتش بذان تیز نکنند...» ص ۲۱۷
«از آن بیم کی نبایل کی زوال یاب دست خرج پدامن جمع آن دراز نیارستی کرد همحون مارکی بزمستان در سوراخ قوث او از ذخیره خاك و خزینة گل باشذ و هرگز سیر نیارد خورد.» ص ۴٩۲
«..» صیادی دام زرق در صحن گلستان بازگسترد و دا حرص در آن تعبیه کرد قضا و قدر بلبلی را پعصابه غفلت دیذه معکم پپست بطمع آندانه در دامافتا صیاد او را در قفصی تنگت و تاريك هفتةٌ معبوس فرموذ تا نالٌ و نوائی کنذ شخصی ضربتی بر قفص زذ بندها بریذه شذ. بلبل رهائییافت و سوق گلستان بریذ رجوع او با قفص در عقل ممکن گردذ؟ گفت نه گفت این مثال جان آدمسی است.» ص ۴۹۴
حسنطلب
«اگر بتدمت زحمت آوردم و بعضرت اپرام نموذم این گناه صیت مکارم نوست کی بکمند انعام بیتوشگان را بذین اطراف میکشل و اگر تصدیع نموذم این زحمت از فیض جود خوذ بین کی دانه احسان در دام اکرام برمعتاجان جلوه +یکن تا صید این جناب کریم و سغبه این بارگاه همایون میگردنل۰۰۰» ص ۴۴۰
مبالفه «در جنب ممالك و جوار نواحی او قلعای بوذ در بلندی بپایة کیسایة جناح
پیشکفتار هفتاد و سه
نورگستر آفتاب برحواشی سطوح او نیفتاای و در علو رفعت بدرجای کی کبوتر آتشین برقفص آیگون بر اعالی بروج او نتوانستی بریذ.» ص ۴۵۴
مزاوجه
«بسر گفت اگر ترا برمفارقت من مصاپرتنبوژی و بردوری منصبوری ممکن نگشتی...» ص ۱۲۹
«با نائبة روزگار مردی وحیلت سودمند نیست و باداهية دهر شجاعت ودلیری نافع و ناجع نه... غرور ما بزرق و شعوذه و نیرنج» ما را بذین رنج گرفتار کرد.» ص ۱۳۰
«ای امیر اگر قصة من بدانی و ازغصة منطرفی استماع نمائی»..» ص۱۳۸
دو اگر نکنیة برمن عاصی باشیذ و بر پروردگار خویش طافی و پاضی.»
ص ۱۶۱ «بارگاه کپریای ما را کیاندیشاعقول کوامل بر آن شاملنشوذ شکرگذاریذ.» ص ۱۹۷
«مپر پدر و عم پا بپرام آرام نم یگرفت.» ص ۲۱۵
ترجمه
هر چند بسیاری از علماء علوم بلاغی ترجمه را از صنایع بدیعی ندانسته و در آثار خویش متذ کر آن نشدهاند ابا در دو کتاب ترجمان البلاغه محمد پن عس الرادویانی (ص ۵ و حدائقالسح رشیدالدین و طواط (ص ۶۸۹) - درمیان صنایع بدیمی ذکری نیز از ترجمه در مپان آمده است البته در هر دو متن سخن از ترجمةٌ شعر عربی به شعر فارسی رفته است اما چون در فرائدالسلوك ترجسه یکی از جنبه های بارز است و نوپسنده پا حنظ امانت و اصالت پارهای از معانی ۲ سفأهیم کتاب راء در نپایت ممارت و فصاحت ترجمه کرده است دریغ آىد از آن همه لطف و زیبائی و هنرمندی و استادی درین مقوله یادی نگردد. این ترجمهها در جای جای کتاب و در موارد مختلف از آیه» حدیث» کلمات بزرگان» اشمار عربی انجام پذیرفته و کیئیت ترجمه و جایگزینی واژهها و پرورش موضوغ و قدرت بیان؛ درنوع خود بینظیر است وبسبب طبیعی بودن زبان وطرز بیانرنگك ترجه بخود نگرفته و با دیگر قسمتمپای کتاب بپیچوجه تفاوتی ندارد و هرچند تسرجمه آزاد است اما در معانی دخل و تصرفی نشده است:
ترجمه آیه
«... و بغطب اثقال چنین خطابی مخاطب کی «یا داود انا جعلناك خليفة فسی الارض فاحکم بینالناس بالعق ولاتتبع الپوی فیضلك عن سبیلالله» میفرماید کی ای داود ما کی آفریدگار عالم و عالميانيم و پدیذکنندة جبان وجپانیان» خلافت
هفتاد و جمبار فرائدا لسلوله
زمین بتو ارزانی داشتیم و پادشاهی چبان برتو مقرر فرموذیم و ترا بربندگان خویش کی اشباه و امثال و همسران و هم چبران تواند حاکم و آمر گردانيدیم پس میان ایشان حکم برطریق معدلت و نصفت کن و داوری برمنمجعدل وانصاقنمای و پای بر جادة حق نه. نه بر طریق باطل و متاپعت هوای نفس و مشایعت مراد خویش مکن کی تباعت هوای نفسانی و شیاعت قوای شروانی ترا از سالكتمراضی گمرهگرداند و در مرالكمعاصی سرگردان کنذ.» ص ۳۰۸۳۰۷ و بسیاریموارددیگ
ترجمه حدیث
«و از اینجاست کی بیغامبرعلیهالسلام میفرمایذ«السلطان ظل الله فیالادرض اویاله کل مظلوم»میفرمیذ کی ملوك سایه پروردگارند بردوی زمین تاملومان و بیچارگان از صدمة ظالمان بسا حضرت ایشان گسریسزند وستمرسیدگسان از بیداذ جباران یناه با بارگاه ایشان برند و هرکه یناه با سایة آفریذگار آورد والنجا بحوار ملوك ساخت از صولت ظالمان و شر شریران و صدمت بیباکان ایس و ساکن شوذ.» ص ۲۵۲
بو سید اوصیا و سردفتراولیاعلی مرتضی علیلسلام بسپلبن حنیف کي عامل او بوذ بر بصره نامه نوشت بذین عبارت: اما بعد فقد بلغنی آن واحدا من قطان البصرة دعاك الی مادبه فاسرعت و کرت عليك الحفان فاکلت و ما خلتك ان کل طعامقوم فنوم مدعو و عایلیممجفو.میفرمية ای پس حتیف بمن چنا رسانیذند کی یکی از توانگران و صاحب ثروتان بصره ضیافتی ساخت و حضور تو اسدعا کرد اجابت کردی و بغانهاوشتافتی وکاسبای پرکرده بهاباهای مختاف برتومیگردیل و زان تناول مینموذی و مرا کماننبوذ کی تو شکم پیلاثی بطم قوم ی کی توانگران راخوانند و دروشان را رانند.» ص ۱۵۲ و بسیاری موارد دیگر
ترجمة اقوال
«و حکما گفتهاند العکمة کالجواهر فیالصدف لاینالبا الا الفواص الحاذق و هی سلم الیالباری فمن عدمببا عدم القرب منه و هی کالعروس تسریدالبیت خالیا معنی آانست کی حکمت برمئال جواهرست در اصداق کی الا درقعر دریا نتوانیافت و چنانك گوهر را از قعر دریا جز غواص چالاك زيرك کی با تلاطم امواج بعر آشنا شذه باشذ و مواضع مالك آندانسته بیرون نیارذ حکمت را جز نفس شریف و روان پاك کی از امواج بعور جبالت و اضطراب دریای نادانی نیندیشذ حاصل نکن و حکمت پر مثال نردبانیست سوی معرفت جلت قدرته هرکس کی آنرا گم کرد پفرب رحمت و جوار منفرت وی نتوانا رسیذ کی صعود برمدارج آن حضرت و ترقی بر معارج آن قربت جز پنردبان حکمت میسر نشوذ و حکمت برمثالعروسیست صاحب جمال لطیف خلعت و هرآینه عروس خانه از تزاحم اغیار خالی خواهذ تا تمتع از مباشرنومعاشرن گذخذانی باتمامپیوندذ:..» ص۴۸۴ و بسیاری موارد دیگر
پشکفتار هفتاد و پنج
ترجمة شعر
و انا وجدنا الناس صودین طیبا.. و مودا خبیثا ایبض ملیالعصر تسزیسن الفتسی اخلاقه و تشینه و تذکر اخلاق الفتی حیث لابدری
میگوید کی ما بنیآدم را در تفسیم خلفت دو گروه یافتیم گروهی خوشبوی چون عود و نیکو خلق چون گل و گروهی کریهالمذاق چون حنظل و موذی چونخار و زینت و آرایش آدمی اخلاق اوست و عیب و عار هم اخلاق او. اگر نیکست زین او و اگر بذاست شین او» و از خلق مرد بنبت و بذ حکایت کنذ آنجا که او ندانذ پس برآن میبایذ کوشید کی نفس بمکارم اخلاق کی رستگاری دنیا و آضرت در آنست معناد شوذ و از رذائل شیم کی نکوهش دنیا و نکال عقبی در آنست منزجر گردذ.» ص ۵۷۳ و بسپاری موارد دیگر فذرث توصیف
هر نویسنده و شاعر و داستانپردازی در سروده و نوشته و ساخته و پرداختة خویش با امور و اشیاء خارجی مر بوط به موضوع سروکار دارد و باید آن صورت های خارجی را بهتصویر پکشد و در مپان آنبا و مشتریان بازار هنر ارتباطی منطقی و گاهی عاطفی پرقرار سازد. البته در ایجاد این ارتباط دقت نظر وژرفت نگری از يكسوی و قدرت تصویر از سوی دیکر نقش اساسی را پر عمده دارد. حال اگر در کسی دقت نظر و قدرت تصویر با لطافت بیان, همراه گردد؛ در مسحور ساختن دیگران قصب السبق از ابناء نوع خویش خواهد ربود. و انصافاً نویسنده فرائدا لسلوك ازین تبار است و در تصویر مناظر و مرایا»ه چه زشت و چه زیبا توفیقی سزاوار نصیب وی آمده است. توصیفات و تعبیرات دریسن کتاب؛ شخصیتمای داستانی و امور وابسته بهآنبا از انسان» جانور» طبیعت و افزار را در پر میگیرد: و خواننده در همه موارد» بیشتر خود را با شعری لطیف و دلنشین رویاروی میبیند تا نثری آراسته و گاهی متکلف. توصیف اسان
«اين پارسامرد دختری داشت حسنش مپرةٌ ماه در ششدر معاق انداخته و شعاع جمالش جکر آفتاب بسوز حسد بگداخته. مملکت حسن در زیر نگین عسارض او بوذ و ولایت جمال در تصرف رخسار او... این دختر زیبا شیر از پستان عفاف خورده بوذ و تربیت در حصر تصون و حضانت صیانت یافته. دید آفتاب بجسال چبرة او هرگز مکتعل نشله بوذ و لجا هوا بصکه آواز او هرگز متموج نگشته»
ص ۵۵۶
داز آن کنيزكه پسری آمذ کی ابلیس از انتساب او انفت نموذی ولا قیس از اعتزاء او استنکای داشتی. صورتی کی گفتی مگر کراهت و دنائث و بغل و جبل و قبع و خساست و رکاکت و لوم و شوم بپسرشتهاندی و زان هیکلی ذمیم کرده
هفتاد و ششی فراندا لسلوك و از ظلم معض و چور صرق جانی درو دمیله» ص ۲۲۹
توصیف چانور
«آوردهاند کی شیری کی گاوماهی از نبیب نج او در زمین نفسنیارستی زذ و شیر آسمان از صولت جنگال او در مرغزار فلك گام نیارستی نمپاذ» مرغ از هیبت او بالای پیشه نیارستی پریذ و پیل ازدهشت او پیرامنصعرا نیارستی گردیذ ۰ ال بشهای مقام داشت» ص ۲۹-۲۲۰ ۲
«در میان آن اشتار و در جوار آن انهار ضرغامی آشیانه داشت کی در جنب زثیر او صریرابر نرمتر از نغمةٌ زیر بوژی و با صدمةٌ غرة او نعرة رعد آسانتر از انبن جنین نموذی» بر بالای کوه چون عقاب صعود پیوستی و در قعر دریا چون ماهی شناه کردی و در مسالك تنکت و مارم مضیق چسون مار بشکم خزیدی»
ص ۲۵۷
«وقتی عقابی کی چون طالب صید گشتی مخالب او بر نسرین چرخ شالب آمذی و از هیبت منفار او ظلمت غار بر وحوش و طور آثار انوار بپشت نموذی, بر قلةٌ شامخ کوهی آشیانه کرده بوذ کوهی کی عقاب بر عقبات او بسختی رفتی و ابر بر درجات او بدشواری رسیلی» ص ۲۴۴
«پس در آن نزدیکی پیرامن کوه غاری بوذ از دل دیو تاریکتر و از گور ظالم تنگتر» چون حفره دوزح بر دوذ و چون توبةٌ اهل معصبت ظلمت اندوذ» ص ۱۲۵
«در پیابان عرب ریگستانی بوذ کی چون آفتاب بسمتالرآس رسیذی از تبش حرارث آن رمضا قدم هیچ آفریذه را امکان امضا نبوژی و مرخ را در آن بقاع از قوت احراق شعاع طاقت طیران نماندی و آن بیابان از شدث هواجر گرما و غایت تبش آقتاب چنان گشتی کی گفتهاند: زنور فبه زرین دایره تمثال < زمین تفته فرو پوشذ آتشین سربال» ص ۲۸۸
«مرغزاری بوذ ریاحین او رنگت گلستان عارض حسوران دزدینه و گیاه سبزهزار او آب از جشماسار کوثر و نسنیم آشامیده» ص ۵۲۸
توصیف افزار و اشیاء «.... او را نیز شمشیری زنگت بر اطراق او چون زنگ ادبار بر چسرة «میشر» نشسته و دندان او چون دندان پیران سالغورده ریزنده و شکسته. اگر بفوت رستم پر تار قصب زدندی نبریذی و اگر ببازوی حیدر بر مپان پرنیان «تیفی دیذ اختر گوهر بر صفعة او چون نور پشر بر جبین مبین او تاان و
بش 1 خفتار هفیاد و هفت
ستاره جوهر از آسمان مضارب او جون آفتاب طلاقث از چپر؛ روشن او در فشان» ص ۴۲۷
گزی چند کرباس بیرون آورد کي از غایت سغافت با نسچ عنبوت مجارات میکرد و از ضعف تار و بود با عقل فرتوث مبارات میپیوست» ص ۱۲۸
ایضاً رك ص ٩۹۸ وصف صیاد - ۱۲۲ چراگاه س ۱۲۲ خشم شبان - ۱۴۲ زن زیبا - ۱۴۷ زیبائی و هوای شر -۰ ۱۳۹ دختس پادشاه - ۱۵۴ باغ ۱۵۶ زن زیبا - ۱۷۴ طلوع صبح - ۱۷۴ دکان بزراز - ۱۷۶ جوان م ۲۱۳ دختری جوهر نامب ۸ مرغزار - ۲۲۴۳ آبکیر - ۲۲٩ شیر - ۳۸۴ زن - ۲۵۹ اسب - ۴۵۲ هیبت جذیمه - ۴۵۹ صبح - ۴۷۱ کنیز پادشاه کشمیر - ۴۹۸ کوه - ۵۲۳ زن - ۵۲۸ مرغزار - ۵۵۶ پسر پاغبان - ۵۶۴ شب.
روش کتاب در نسخ کین فرائدالسلوك
قاعده متبوغ و مطرد در استعمال دال و ذال در سراسر کتاب رعایت شده و مرجا پیش از حرف دال» حرفی متحرك و يا یکی از حرکات مرکب (حروف مده) درآمده, به صورت ذال مکتوب گردیده است:
«... خرذ جوهری ربانی و گوهری نورانی است,
خرذ رهنمای و خرذ دلکشای خرذ دست گسرذ بر دوسرای
و هرگز در هیچ دلی رخت ند الاکی تخت او بغت بر سفث کشذ و درهیچج سینه وطن نکند الا دفينة مغزن المهی گردذ» ص ۱۱۴
حروف ویژهُ پارسی یعنی پ» چء ژ, گت بر خلاف بسپاری از کتابمهای قرون بىد به صورت اصلی مانده و به حرفی دیگر بدل نگشته است و شاید با توجه به رعایت استعمال د ذ دخالت نساخ درین حروف موش بوده است:
رما یدش ازدهای این و اقعه نه چنان فرو رفتيم کی روی رسنگاری در آینةٌ خرذ ممکن باشذ و نپنگت این حادثه ما را نه از آن سان بیوباریذه است کی امکان خروج در حیز هستی آیذ.» ص ۱۲۲
در کلمات مختوم به هاء غیر ملفوظ (بدل حرکت) در جمع باهها» این حرف از آخر کلمات حذف گردیده است:
«یار بارها او را سرمایمپای گران و مالهای بیکرآن داذه بوذ. عشق ذانی او در تفرقه آن مال تعبسپا ساخته بوذ» ص ۲۸۳
«کودکان زمانی چنانك آئین ایشان باشذ گرد بانبای فاسد میگشتند» صن ۳۶۴
«و سنان صعلوك وش از برای جوهر جان نقب در خزائن سیئما ژذ... و خدنگث عقاب برو از بصید کيك روان درسینپا روان شذ» ص ۵۴۴
چون در آخر این نوغ کلمات یاء وحدت يا نکره در آید» گاهی پیش از یاء» همزه قطعی (ء) درمیآید تا حرکت مابعد آن ظاهر گردد و گاهی نیز به آوردن همزه
هفتاد 1 هشنت فراندا لسلوك
اکتفا شده و درین رسمالغط بصورت قراردادی و با توجه به موقعیت حرف یاء این حرف تلفظ میگردد. اینقاعده در ماضینقلی وجملههای استادینیز متبماست: «گفت چه قضیهٌیست تا گزارده شوذ» ص ۱۲۰ رما بدهن اژدهای این و اقعه نه چنان فرو رفتایم» ص ۱۳۱ «وهرکس کی او را در اوقات سختی از برای قوت ذخبرة حاصل شُذ» ص ۱۳۳ «هرکس کي او را نوباوبردی از میوفی که زودتر فرارسیذی یا تعفة از طرانفی کی در آن طرفق بافته نشذی...» ص ۴۳۱ در تك فلك سمند ترا چون بدیل گفت تو مرکب سباق نفی ضول فدفدی, ص ۴۳۶
نکات دستوری ب
نویسنده فرائد السلوك در نگارش کتاب خود را پیرو شیوه و طرز نصرالله بن بحند در کلیله ودمنه وظپیری سمرقندی درسندبادنامه» میداند. والبته ایناعتراف شامل معانی و روش گفتار و استخدام الثاظ و ساختمان کلی واحدهای زبانی میگرده و بناچار درهمهٌ موارد همانندیمایزیادی درمیان اینکتایبا وجود داردودر پسیاری از مواضع شدت شباهت کار تمیز و تشخیص را در صورت نبودن قرائن» بر خواننده دشوار میسازه اما فرائدالسلوك بااین تأثیرپذیری» ویژگیمهائی بدین شرج ذارده
در اسممپای اشاره «اين - آن» اگی مشارالیه آدمی است بعد از آن «ك» و در غیر این صورت «چ» درمیآید و درین موارد معمولا «هه بدل حرکت پدنبال آن نيامده. است.
«اگر قصهٌ من بدانی و از غصة من طرفی استماع نمائی بدینج با من رفت همد استان نباشی» ص ۱۳۸
«فرموذم کی درین معنی آنج مطلوبست حسن صورتست و آنج مرغوباست...» ص ۱۸۶
.۰ متفقالکلمه شده برآنك از سیاهی ولشکری... هیچ آفریده بفلان بزاز نمانذ» ص ۱۸۰
ایضاً رگ ض ۲۱۵ - ۲۲۱ - ۲۵۰-۲۲۳ ۳۲۶۲ ۲و ۴۹۲ ۴۷۷ تفر
آما 5 هميشه بصورت «کی» و «چی» مستعمل است
هرگاه پر ك و.ج اسم مبمم هر يا قید چنان و چنین مقدم گردیده به صورت «هرك» و «هرچ» و «چنانك» و «چنانچ» بکار رفته است.
هرچ زودتر جبان از هر دو خالی بایذ کرد» ص ۵۶۲
«و گفتی کس پبام من نپایذ چنانك من پبام کس نرفتم» ص ۵۶۲
پیشگفتار هنتاد و نه
ایضاً ركث ص ۴۲-۲۲۸-۸-۷ ۵۷اب
افعمال ؛
گامی افعال به صورت شرط د جزاء شرط هر دو پا «ی» همراه است.
«اگر موافشق نو نبوذمی و در بدل مراضی تو نیستمی» بلبر را آگاه کردمی» ص ۵۶۱
و به صورت وجه مصدری و وصفی نیز مستعمل است.
«و هیچ فتور را بذین عزیمت راه نمیبایذ داذ» ص ۴۹۴ 2
«ببرون بایذ شذن و دست در کاری زذن» ۵۴۰
بو او فرصت بافته و غیبت شوهر غنیمت شمرده و بطلب معشوق کس فرستاده و باحضار تعجیل فرموده» ص ۱۴۳۲
و در جملههای اسنادی «همزه» است در رابطه اسفاط شده است: مانند «تنگست ص ۲ روشنست ص ۴ منزهست ص ۴ آنست ص ۵ - پلنگست» هز برست ص ۱۰۰ دهقانست» چونست ص ۰۱۰۱ و موارد بسیار دیگر
گاهی هم ضمائر اسنادی حذف میگردد: «غریبی محنت زدهام و از تون نگ بیدی افتاده» ص ۱۳۳
استفاده از ضمیر «او» برای غیر ذویالمتول نیز در مواردی چند دیده شده
«ریاحین او» سبزهزار او» ص ۵۲۸ «احتشام ناپایدار او» ص ۴۹۰
حرف «را» نیز به صورتمای مختلف: علامت مفعول بیواسطه - بجای کسره اضافی و در معنای اختصاص بکار رفته است: «کشنگان عشق را قصاص از که طلیند» ص ۴۰۳ بت جبرة حور خاك آنرا زیید» ۴۰۷ من که روزیدهنده...ام
طایفه بنیآدم رأ»ء ص ۳۰۶
و گاهی نیز این «را» دد جمله نمیآید. «جالینوس آن معنی شگفت داشت» ص ۳۰۵ قیسسد بت
بکار رفتن جمله حالیه بجای قید حالت نیز از خصوصیات این کتاب است: «گرگت» گرسنه و آتش اشتبا بالا گرفته» یارة از گلوگاه بوست باز درید» ص ۱۲۷ «پس از مدتی متطاول با حدمت معاودث بیوستند» اجماع کرده و متفق شده برانك» ص ۱۸۰ «شکار ناکرده و گوسبنت ناشکسته از دریای خطر جان بر ساحل نجاث انداخت» ص ۳۵۸
هشتاد فرائدا لسلول
«عمرو سلاح پوشینه آنجا مترصد ایستاذه بوذ. زبا عمرو را بدی شمشیر کشیده» ص ۴۷۹
«رآن کوش کی تیغ کشیده بر در آن فرجه روی» ص ۴۷۸
سیمان ایشانر! آثفته و بمم برآمذه یافت. سر بر زانوی معنت باه و اندوه جپان گرد ایشان درآمده» ص ۵۲۲
تکرار قید با ترکیبی خاص گاهی به نثر و سخن زیبائی بخشیده است:
«و این کاری نیست که آسان آسان در آن خوض توان پیوست و مممی نست کی سبك سبك استقبال آن توان کرد» ص ۳۷۰
«جون نظر برهیونان قصیر افکند کی گران گران در زیر بار میآمذند» ص ۳۷۸
«آهوی دیذکسی بیاحتسراز دوان دوان روی به لشکر نباذه بسون, ص ۵۲۰
«رلس نرم لرم۰۰۰» ص 00۹
درین کتاب بندرت» مفعول مطلق, مفعول فیه, صیفه مبالفه با ترکیبی خاصء صفت تفصیلی بجای عالی نیز دیده شده است.
«میکوشید تا خویشتن را به شریفتر مقامی رسانذ و عنیفتسر منزلی قرو آرذ» ص ۱۲
«باقی علی فرانض الله میان ما قسمت کنذ قسمتی عدل» ص ۱۳۰
«پس آن شب» همه شب» بتجر ع اقداح شراب کی شمع شب عیش است زنده داشنند» ص ۱۷۵
سواری دید کی از پرة بیابان جون مرغ بیر» میراند...» ص ۴۳۵
مفردات و ترکیباث - خاص دایگان: دای خاص ص ۱۰ جکر: رنج ص ٩۳
پره: کنار و دامن ۱۱۵ نیز: دیگر» هرگز ۱۲۳ روغان: روباه بازی» مکر ۱۲۹ پتیاره: بلاء دامیه ۱۶۲ شکیت: فر» زیب ۱۷۷ قدر: بالفرض, گرفتم ۲۲۲ اندی: وقت ناسین ۲۷۴ فضول: بجای فضولی ۲۰۲ دیگر: هرگز, تاکنون ۳۴۹
پشکنتار هشتاه و يك
ف
خورنی: خوردنی ۴۲۴
فاژه: ده دره ۴۹۶
خشك: خالصء پاك ۴۷۷
نشاطی: شادمان ۴۹۶
نموذار: جلوهدادن ۳۹۸
هم چر: نظیرء همانند ۵۰۲
بیخردگی: بیخردی ۵۶۱
کردن: عوض کردن - بدل کردن: .... با اطلسی ممدنی کی ص ۱۲۸ ایض ۳۹-۸ ۱۶۹-۱
جلوهکننده: جلوهگر سازند جلوهدهند ص ٩۳
من خادم: من بنده ص ۱۷۸
افشانده شده بود: گوفته, خسته شده بوذ ص ۱/۰
آبادان گشتن: سر حال آمدن ص ۱۳۱
اخراجات اندازی: خرج بتراشی ص ۱۴۵
از سر پای: راه براه ص ۱۷۷
بازر نقد کردن: عوض کردن بازر ص ۱٩۹۱
گرمابه ملکانه بزد: گرمابه رفت و شستشوی حسابی کرد ۲۴۲ کوتاه دیدگان: تن چشمان» بغیلان ص ۳۸۷
راست کی: همینکه» بمجرد ۴۲۵
نرو ماندن: یاوه رها شدن ۴۲۹
فرو نماندی: کمتر نبود ۴۳۰
پداس کردن: بداس کنی: داس بسازی ۴۳۰
زیان کارتر: مضترین ۵۰٩
دامن در دامن بندیم: دست بیکی کنیم ۵۲۶
خشم کرد: خشمگین شد ۵۳۵
بیجواز راه توانستی رفت: آزادانه میرفت» بار مییافت 0۴۹ کار در دننت بشکند ؛ در آغاز تباه گرد ص ۵۶۸
۲ گاهی تر کیبات اضافی خاصی درکتاب بصورت مقلوب آمده و شاید تحت تأثیر لبجه شپرهای شمالی چنین صورتی را بخود گرفته است برخی از آنبا بپیچوجه جنبه و کار برد عمومی ندارد: پادشاه دختر ص ۸۸ شاه دخشس صسص ۱۸۸ بازرگان بچه ص ۱٩۹۲ کاو گله ص ۲۰۴ ریسمان پنبه ص ۲۲۱
هشتاه و دو فرائدا لسلول
خرگور ص ۲۳۶
مرا بر نشستن ص ۳۱۵
دژخیم بچه ص ۳۳۰
تا مردم رسیدن ص ۳۵٩
از بدن برخاستن آن ۳۷۹
گوسنند گله ص ۳۶۳
خرگوران ص ۵۳۰
پارسا دخترآن ۵۶۰
باغبان بچه ۰۵۶۲ ۰۵۶۳ ۵۶۶, ۵۶۷ درویش بچه 0۶۲
ضعفما و نارسائیرات
در شیوه نگارش کتاب با همه بلندی پایه نش گاهی بهکاستيمپایی نیز رو برد میگردیم و البته این کاستیما, تاحدی ارزش کتاب را پائین میآورد. داستانما هرچند فضای آن برخلاف مرزباننامه و کلیله شسهایاسلامیاست و نیز ازبسیاری از خیالبافیمایکتابمایدیک پدوراست» شباهتزیادی با داستانبای هزار ويكشب دارد و بیشتر ماجراهای آن زشت يا زیباء از امور مبتلیبهفرهنگیسرزمینمای شرقی و قلسو خلافت اسلامی است. منتمبی قدرت داستانیردازی مصنف تا حدوه زیادی کمتر از توان نصرالله بن محمد» ظمپیری و دیگران است. گاهی در پرداختن بعضی از داستانما انگیزه خاصی در کار نیست هرچند داستانهای تمثیلی بیشتر متکی به انگیزه و سببی خاص» نظیر تأیید گنتهها یا اثبات اقسوال شخصیتبای داستانی» استشماد» نظیره آوری و اموری از این قبیل است.
«... صفاء ذهن تأمل کردن نفس است در لوازم معدمات. سولت تعلیم تیزی شبمست در ادراك اهور نظری. حکایت: آوردهاند کیوقتی بازرگانی بوذ کی اثفال احمال او جرم زمین را گرانبار کرده بود...» ص ۴۸۵
و در پارهای اوقات نیز استفاده لازم از برخضی داستانمبا عایسد نمیگرده و خواننده در یافتن غرض یا موضوع» سردرگم میشود و با خویش به گفتگو مینشیند تأ جواب چراهای ذهنی خود را بیابد. منباب مثال سی و سه صفحه از کتاب مربوط به داستان سعید بازرگان با پس وزیر و علی جوانسد است درحالیکه شرح آن ماجری نیاز به بیش از پنج شش صفحه ندارد.
در داستانپردازی هرکس يا هرچیز که بکونهای در دورنمایداستان پدیدمیآید باید در سیر داستان سمپمی داشته باشد و در غیر این صورت» نسبت به گنجایش خود به داستانیدازی لطمه میزند و متأسفانه چنین زمینههائی در کتاب بفراوانی دیدهميشود. مثلا باطول وتفصیل از بازرگانی سخن میکوید اما اين بازرگان هیچ
پیشگفتار هشناد و سه
نقشی در عمده ندارد و بیموده دو صفحه ازکتاب را اشفال کرده است رك ص۸۸ و نیز از پادشاهی با آب و تاب گفتگو میکند و در عدل و داد وی سخن میگوید اما هیچ کاری بهعبدهُ وی نیست ص ۱۳۸ در صفحه ۱۲۴ موضوع چوپان و نحوهُ برخورد وی با گوسفند و کشتن گوسنند بکلی زیادی است در صفحهٌ ۲۹۶ موضوع طبیبی بپروز» صفحُ ۴۶۶ توصیف اسب جذیمه» صفحه ۵۳۳ موضوع بزنی دادن دو کبوتر جوجه خود را به کبوتر میمان» هیچ دردی از خواننده را دوا نمینماید.
از اين مسائلکه بگذريم موضو عاطناب و اطالهکلام هم هرچند نویسنده متذکر آن شده است» بنوبهُ خود از ارزشکلی مثن میکاهد والبته چنین کپفیتی بپیچوجه در کلیله پافت نمیشود.
گامی نیز در استفاده پیاپی از اشعار فارسی کار را به اساف کشانیده است (رك ص ۲۷۶) ازاین مباحثکلیکه بگذریم درجزئیات نیز جای سخن باقیاستکتاب فرائدا لسلوك بیشتر محتوی آداب و اخلاق است و بناچار نویسنده خود باید بیش از هکسی متوجه این ممرم باشد بخصوص وقتی این کتاب را بپادشاه اهداء کرده خود بغوه مسوولیت بیشتری برعمده دارد. اما میبينيم بعضی اوقات. مسائلی دور از اخلاق و منایر با معنا و مشبوم کتاب و بیرودر بایستی بمیان کشیده میشود:
«بعد از لابه بسیار و شفاعت بیشمار پوسپلت آن صره با وی نزدیکی کرد.» ص ۱۸۵
«دست شون پیردة عصمت مستوره کشید وانگشت آزار دربندازار او محکم گردانید» ص ۳۲۲
«شاه از طیره کریمه با آن ذمیمه نزدیکی کرد و...» ص ۳۲۴
«و عورت خویش برهنه کرد و اندام ناخوشن...» ص ۴۶۸
و هرچند هنر و توان نویسندگی مصنف بپیچوجه قابل انکار و حتی تردید نیست» اما گامی در میان گفتار وی به جملههای سستی نیز برمیخوریم و البته این سستیها در برابر آنمه قدرت؛ نمود چندانی ندارد.
«اگر مرا از سعادث نصیبهی بوذی خریطهکش او بوذمی و اگر از اقبالببرة داشتمی کفش او بر تارك سر من بوذی» ص ۴۰۲۳
«در بیش ایستاه و گفت ای خداوند و خداوندزاده بر عقب بنده روآن شو» ص ۴۰۷
«بجان تو کی انبوهی موی و کثرت آن برعورات و اندام ما ن4...» ص ۴۶۸
گامیکلمات وترکیبات وجملات پیدرپی نیز کار را بهعبثکاری میکشاند. روص ۱۴ ۱۳ ۲۱ ۳۶ - ۴۲ - 2۱۷۱-۸۸ ۳۴۴ ۳۵۴ و بسپاری چاهای دیگ
هشتاد و چمار ماخذ
۱- فیلیپحتی - تاريخ عرب ص ۵۰۲
۲- فیلیبحتی - تاریخ عرب ص ۴۰۰
۳- فیلیبحتی - تاریخ هرب ص ۴۸۷
۴- جرجی زیدان تاریخ تمدن اسلام ص ۶۰۵ ایض فیلیپحتی ص ۴۶۷
۵- فیلیپ حتی ص ۳ و ۴۷۰ ایضاً ویلدورانت تاریختمدن - عصر ایمان (۱) ص ۲۱۶
۶ فیلیپحتی ص ۴۶۴ - ویل دورانت عمس ایمان ص ۳۱۴ - جرجیزیدان تاریخ تمدن اسلام ص ۶۰۶
۷- فیلیبحتی ص ۴۶۹ و ۰۴۷۰..
«#99
۸- فیلیبحتی ص ۴۸۲
۴۸۴ فیلیب حتی ص ٩
۰- فیلیپحتی ص ۷۳۵
۱- فیلیپحتی ص ۴۸۸
ات فیلیپحتی ص ۳/۶
۳- فبلیپ حتی ص ۵٩۵ تا ۵۹٩
۴- فیلیپحتی ص ۵۹٩
۵ ویلدورانت تاریخ تمدن - عمس ایمان(۱) ص ۳۱۳
2" شوقی ضیف تاریخ الادب العر بی التمیالغپاسی الاول ص ۷۶
۷- جرجی زیدان تاریخ تمدن اسلام ص ۴۴۹
۸- محمدبن سلام طبقاتالشعرام ص۱۴- ایضاً رك شوقیضید تاریخالادب العربی العصر الجاهلی - بروکلمان - تاریخالادب العربی - بطرس البستانی - ادباءالعررب ص ۱۴۸ تا ۱۵۸
9.- ابن خلدون مقدمه ص ۵۴۴
۰- جرجی زیدان - تاریخ تمدن اسلام ص ۶۵۵
۱- کنستان - ویرژیل کیورگیو - محمد پیفمبری که از نو بایسد شناخت ص ۱٩
۲- السيرة النبویه لاپنهشام» نقل ازشوقیضیف تاریخالادب! لعربی - العمس الجاملی ص ۳۹۸
۳- سیرت رسولالله - رفیمالدین اسحق بن محمد همدانی ص ۴۲۴
ان گن شنت قنن ات ایز ان در زمان ساسانیان - نقل از فن نش در ادب پارسی دکتر حسین خطیبی - این عبارت در ترجمهٌ فارسی مطالعاتی درباره ساسانیان از کاظم کاظم زاده دیده نشد و بوسیله آقای دکتر خطیبی از متن فسرانسه استخراج
شده اتتگا:
71 بشتفتار هشتاث و بنج
۵- فیلیپحتی - تاریخ عرب ص ۱۱۴ و ۱۱۵
۶- ویل دورانت - تاریخ تمدن - عصر ایمان ص ۳۰٩
۷- جرجی زیدان - تاریخ تمدن اسلام ص ۴۲۴
۸- فیلیپحتی - تاريخ عرب ص ۳۲۲
- جرجی زیدان - تاریخ تمدن اسلام ص ۴۲۵ و ۴۲۶
۰- فیلیبحتی - تاریخ عرب ص ۱۶۲
۱- بطرس البستانی - ادباءالعرب فیالجاهلية ص ۲۰۶
۲- فیلیپحتی - تاریخ عرب ص ۲۹۰ و ۳۹۱
۳- دکتر شوقی ضیف - تاریخ الادب العبی - العصر الاسلامی ص۴۶۸
۴- ابنخلکان - و فیات الاعیان ۱ ص ۲۶۷
۵- فیلیبحتی - تاریخ عرب ص ۵۱۵
۶ المسفودی مروج الذهب ج۳ ص ۴۰ و ۴۱
۷۱-صادق نشأت و مصطفی حجازی - صفحات عنایران - بنقلاز تاریخالادب ا لعربی شوقیضیف - عصرالاسلامی ص ۲٩۳
۸- حاجی خلیفه - کشفالظنون - ص ۳۳ مقدمه
0- ویل دورانت تاریخ عصر ایمان! ص ۲۰۳ ایض فیلیپحتی ص ۴۳۶۰
۰ پطروشفسکی - اسلام در ایران ص ۴۴ - ایضاً فیلیپحتی - تاریخ عرب صفحات ۳۹۱ و ۴۹۷
۴۱- المقدسی - البدء والتاریخ ج۳ بترتیب صفحات ۱۳۸ - ۱۳۹ - ۱۴۰ ۱۳۹-۱
۱۲ دین شاه ایرانی - اخلاق ایران باستان صفحات ۷۸ و ۷۹
ور ۳ اپنالندیم الثپرست مکتبه خیاط بیروت ص ۳۱۵ و ۳۱۶
۴- کنستانتین اینوسترانتسف - مطالعاتی درباره ساسانیان ترجمه کاظم کاظم زاده بویژه از صفحه ۲۴ تا صفحه ۴۸
۵- مراتب النحوییین لابیالطیب اللنوی ص ۲۸- بنقل از شوقی ضیف تاریخالادب العربی العصس العباسی الاول ص ۵۱۶
۶ مجتبی مینوی مجله پنما شماره هشتم سال دهم آبان ۱۳۳۶ - عیون کتاب کلیله و دمنه
۷ تاریخ برامکه - مقدمه ص عط
۸ محمدحسن نائل السصفی بنقل از جرجیزیدان کلیله و دنه نم مطبعه ترقی ۱٩۹۲۷ ص ۲۵
- شوقیضیف - تاریخالادب العربی - العمس العباسی الاول ص ۵۱۶
۰- شوقیضیف - تاریخالادب العربی - العصر العباسی الاو ص ۵۱۶
۱- مقدمه شاهنامه ابومنصوری - بیست مقاله قروینی ج ۱ ص ۲۳
۵۲- نصراله بن محمد - کلیله و دمنه - تصحیح مجتبی مینوی ص ۲۵
هشتاد و شش ماخذ
۲- محمد بن عبدالله بخاری - داستانپای بیدپای ص ۳۸
۴- ابناثیر - الکامل ج٩ ص ۳۲۹
۵- باس اقبال - تاریخ مفول ص ٩۸
۶- خواند مير ب حبیبالسیر ج ۲ ص ۵۵۷
۷ مات تاریخ گزیده ص ۴۰۵۹
۸ حبیبالسیر ج۲ ص ۵۵۸
9- تاریخ گزیده - ص ۴۶۴
۰- همان کتاب ص ۴۶۷
آ- تاریخ جپانکشای ۳ ص ۲۸ - ایضاً راحةا لصدور ص ۳۲۸۰
۳ جبانگشای ص ۹۸ - جامع لتواریخ ص ۳۴۱ - اقبال» تاریخ مضول ص ۱۱۶
۹۹2 جامالتواریخ ج ص ۲۸۶
۵ اش ان ما ج ص ۳۸۵
۶- جپانگشای ج۲ ص ۱۵۶ - تاریخ مفول ص ۱۱۸ - جامع التواریخ ج ص ۳۸۰ و ۳۹۴ - تاریخ گزیده ص ۴۷۱ - ابناثیر - کامل ٩ ص ۳۶۰
۶۷- راحهةالصدور - ص ۳۷
۸- درباره نسخههای خطی - ص ۳ ج۱ ج تمپران ۱۳۴۰
4- آقابزرگت تمبرانی الذر یعه
۰- فنپرست نسخههای خطی س احمد منزوی ج۲ جزء دوم دانشگاه تمهرآن ۱۳۶۳
۱- فمرست میکروفیلممای کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تمبران ج ۲ ص ۳٩
۲- سید نفیسی - تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی
۵ 9 تاریخ گزیده ص ۷۳۶
۴- گلدزیمس - درسمپائی در بارة اسلام ص ٩۴
۵- فرهنگت دهخدا
۶ همان کتاب
۷- هندوشاه تجاربالسلف ص ۲۸۴ و نیز تاریخ فخری ترجمه محمدوحید گلیایگانی ص ۴۳ و دکتر محمدجعثر محجوب مقدم؛ُ فتوتنامٌ سلطانی ص چپلو چپار ببعد
۸- نصراللهبن محمد - کلیله و دمنه ص ۱۸
-٩ عبداللهبن مقفع - کلیله و دنه - باب عرضالکتاپ
۰- دیوان ناصخسرو ص ۲۰۲
۱- ابناسفندیار - تاریخ طبرستان ۲ ص ۱۵۳
پیشگفتار هشتاد و هنت
۲- دکتور شوقی ضیف - العصس الجاهلی - ص ۳۹۸
۳ بطرس البستانی - ادپاء العرب فیالجاهلية و .صدر الاسلام ص ۳۰۵
۴ ابنخلدون - مقدبه ص ۵۶۷
۵.- فهنگث نفیسی
۶ محمد چبله رودی - جامع التمئیل ص۴
۷- دکتر شوقی ضیف تاریخالادب العربی - العصس الجاهلی ص ۴۰۴ - الابلویس شیخو بت علم الادب الجزء الاول ص ۳۳۵۰
۸- الاب لویس شیخو - علم الادب الجزء الاول ص ۲۰٩۹
-۵٩ مقالات شمس - بنقل از زندگانی مولانا جلالالدین محمد پقلم بدیم- الزمان فروزژانش ص ۱۰۸ و ۱۰٩
۰- نفعة الیمن ص ۸۵
۱- احمدبن محمدپن عربشاه الحنفی - فاكبة الخلفام و مفاکپة الظرفاء
ص ۲ ۲ اینحجة - خزانةالادب ص ۳۷۰ ۳- غیاث اللفات بت آنندراج ۵- خزانة الادب - ۶- ابنحجهة س خزانةالادب ص ۳۷۰
تصعیع کتاب فرائه السلوك بر مبنای پنج نسخه قرار گرفت که سه نسخه بسیار معتبر و دو نسخه که از جبت تاریخ تا حدی متأخر است در مواردی خاص محل استناده واقع شد: نکته شایان توجه انکه چون نثر فرائد السلوك فنی ومصنوع است استنساخ از آن جز بوسیله اهل فن و علاقهمندان باین نوع آثار انجام نگرفته است ناچار نسخ آن کمیاب و نسبث بهنسخههای دیگر کتب نادر است و با تاریخ طبع کتاب با نحص فراوان بیش از همین پنج نسخه بنظ نرسید (دوست گرامی و محتق دانشمند جناب دکتر محمدامین ریاحی در پایان طبع کتاب از نسخه دیگری که در تملك یکی از بحققین است خبر دادند که متأسنانه بدان دسترسی نیافتیم ) و تا جائی که مقدور بود سعی بعمل آمد که پراساس. همین پنج نسخه» نسخهمطیو غ نسبة کامل و خالی از نقص و زلل باشد و کوشش شد که نسخه بدلمای مربوط به سه نسخه معتسس در ذیل صفحات آورده شود و در مواضمی مورد اعتنا از دو نسخه
هشتاد و هشت فراندا لسلوك
ایگر استفاده گردد. شاید در موارد بسیاری انتخاب متن نسبت به نسخه بدل ترجیع بلا مجح بنظر آید ولی با در نظر گرفتن این موضوع که مصنف دو تحریر يا احیاناً در بعضی مواقع با تغییراتی نسخ دیگری پرداخته است چندان به کیفیت تصعیح خرده نمیتوان گرفت چه سلیتهها مختلف و نظها گوناگون است بخصومس در مواردی که موضوع هنرنمائی و انتخاب احسن در میان است و مصنف با دسواسی شگفتانگیز در تحریهای بعد جملات را بمقتضای زیباتر و مصنوعتر کردن نش دگرگون کرده و بطرزی دیکر آراسته است که خوانندگان جای جای با ماجعه پهنسخه بدلمپا باین موضوغ وقوف يافته به تفییراتی که نویسنده در عبارات کتاب داده است پی مپبرند و تا انجا که مقتضی باشد در ضمن معرفی نسخ باین اس اشاره خواهد شد.
اب نسخه ملی: نسغه ایا صوفیا که در جلد دوم صفحه ۳٩ فبپرست نسخ خطی کتابغانه مرکزی دانشگاه تمپران چنین معرفی شده است:
ایا صوفیاء ش,» ۱۹۹۵ نسخ. روز دوشنبه ۱۵ ذیالتعده ۲۳۶/۶۸۶ برگث با تملك ۲٩ رمضان ۷۴۴ وقف سلطان محمود خان به گواهی احمد شیغزاده مفتش اوقاف حرمین بنام مظفالدین ازبكبن محمد ایلدگز و اتابك اعظم محمد (۶۰۷ تا زوا از اتایکان آذر بایجان (۱۵ پ مورح اول رچب ۱-۰۱ رجب ۰ در ده باب عقل» علم. عدل, جود. عزمء حزم. حکمت, شجامت, عفت. مکارم اخلا (فبررست فیلمپا. ص ۱۴۵) نشریه ۲: ۲۷۷ ملك ۴۰۱۴ فبرست نسخههای خطی فارسی ۰۱۶۵۲
رمن این نسخه «ملی» است (لازم پتوضیح است که در حدود بیست و پنج سال پیش عکس این نسخه بوسیله مرحوم دکتر سپدی بیانی رحمةاللهعلیه رئیس کتابغانه ملی در آن زمان در اختیار قرار گرفت و از این جپت علامت درمز ملی در این باره ملحوظ شد).
این نسخه نسبة منقح و نزديك بزمان مولف تحریر يافته است از ابتدا تا انتباً بدون سقط ورقی بینالدفتین محفوظ است خط آن نسخ کمن متداول در زمان مصنف و بوسبله کاتبی نسبة پاسواد نوشته شده است,
مختصات کتابتی آن همان مختصات کتابتی این قرن است که چون کمو بیش امل فضل بهآن آگاهی دارند از اطاله کلام و توضیحخودداری میگردد. منتمبی این نکته قابل ذکر است که لفظ «که» اعم از موصول یا انواع دیگر گاه بصورت «کی» و گاه بصورت «که» نوشتهشده وقاعدهمنطتی برآنجاری نیست و دراکش موارد که پس از لنظ «که» حرف «با» يا فعل «باشد» آمده باشد بصورت «کبا» و «کباشد» تحریر یافته است و همهجا چنانکه وانکه بصورت چنانك و آنك نوشته شده است.
کلبه آنچه گاه پصورت آنچ و گاه آنچه بکتابت آمده واکثرا پاء اضافه بعداز
کیفیت تصحیح ۱ هشتاه و نه
اف بصورت همزه مرقوم است.
اشعار عربی اغلب بدون فاصله دو مصراع تحریر يافته و ایات و احادیث با سه نقطه از عبارت بعد مجزا شده است. گث و چ و ژ و پ مطابق رسمالخط کمن همهجا بصورت ك و ج و ز و ب آمده است.
در اتصال و انفصال کلمات با نسخ همزمان خود اندکی فرق داره که تا حد مقدود ر سم الخط آن در متن کتاب ملحوظ شد و در صورت امکان در نسخه بدل نکاشته آمد. قاعده دال و ذال کاملا در متن کتاب رعایت شده و در تصحیع کوشش بعمل آىد که تا حدامکان مختصات تحریری کتاب اعم از صورت کلمات و اتصال و اننصالها مراعات گردد تا راهکشائی باشد برای انتزاع و استخراج قواعد تحریری که اکنون تشتتی عظیم برآن حکمفرماست.
در خاتمه از شاعر و ادیب گرانمایه جناب سیدعلی مزارعی که در مقابله و تصحیح قسمتی از نسخه مزبور با متن مصحح همکاری کردند سپاسگزاری میشود,
آب نسخه می: نسخه کتابخانه عمومی آیتالله العظمی مررهشی نجنی در قم. نسغهثی است درکمال نناست که با خط نسخ پخته قرن هفتم تحریم يافته است. عناوین و ابیات فارسی و جدول صفحهها شنگرف و اپیات عربی ثلث مشکی درشتو طره کتاب با تذهیبی ممتاز زینت یافته و صفحهها اکثرا ۱٩ سطری است و کتاب دارای ۱۵۴ برگت و قطم آن ۲۱ * ۲۳ و با جلد تیماج قمبوهُ ضربی است
کاتب نسخه نام خود و تاریخ تحریر را ضمن سطور آخر کتاب بصورت زیر یاد گرده است: . نه پیش من دواوینست و دفتشص نه عیسی را عقاقیرست و هاون
و اين مجموع در عشس اول ماه مبارك رجب سنه عشر و ستمائه بپایانرسید در اول رجب... شروعغ رفت و این کتاب در شب سهشنبه ششم باه رجب در سنه احدی و اربعین و ستمائه بردست اصفر عباد و اضعف خلایق ابوشمس غزال بن همربن الفزال القصبی منسوبا ثم التفلیسی تعریفاً تمام شذ و بغط وی نبشته آمد» و مدت يك سال از آن تاريخ ما تقدم که ذکر رفت در دست ماند کی بعضی اوقات مساعدت نمینموذ و چون اصول و فروع امثال و حکایات آن بیشتر وضعی بوه روزگار میخواست و با این همه تفصیر نرفت و بیمن دولت... در حاشیه صفحه خاتمه بخط کاتب این بیت آمده است هرکه از ما کند بنیکی یا یاذش اندر جپان بنیکی باه
و کتاب با عبارات ذیل خاتمه میپذیرذ. باری سبحانه و تمالی جمال اینعروس را بچشم قبول پادشاه اسلام شیرین گرداناد و چندانك ذکر اين مجموع در عالم پاقیست دولت همایون خداو ند باقی باذ و لله الحمد علی الاتمام والصلوة علسی محمد خیرالانام علی ید العبد المذکور بتاریخ ایام و سنه مشبور تم الکتاپ بحمد الملك الوهاب
ود فراندا لسلوك
این نسخه كمك موّثری در تصحیح کتاب کرد و اگر دسترسی بآن ممکن نبود شاید صورت صحیح بسیاری از جملات روشن نمیشد. کاتب در چند مورد نوشته خود را در حاشیه اصلاح کرده و از جمپت زیبا ماندن نسخه در متن دست نبرده است متأسفانه قسمت فوقانی نسخه در اثر عدم احتیاط و مرور زمان آب گرفتگی پیدا کرده و بسیاری از جملاتی که در فوق صنحات واقع بوده لایثرء کرده است. این نسخه بطوریکه ازجملات آن استنباط میشود تحیرمجددی پس از نسخه «ملی»است که ذکر آنگذشت. مصنف دراینتحریر جملاترا مزینتر ومعادلکلماتفارسی را تا جائی که امکان داشته عربیآورده است سچع پیشتر مراعات شده وصنعت موازنه بیشتر موردتوجه قرار گرفته است. ولی تفاوت فاحشی دو تحریر باهم نداره وتا جائی که امکان داشت در نسخه بدلپا صورت تحریرها آورده شده است. کاتب پمذهب تسنن بوده و این نکته در نعوت و القاب آشکار است درحالیکه در نسخه ملی نعوت و القاب بوجه دیگر است که در حواشی بتوضیع آمده است.
مختصات کتابت در این نسخه تا حدی با مختصات نسخه «ملی» فرق داردکه ذیلا بعضی از آن را یادآور میشود.
صورث دال و ذال کاملا مراعات شده است.
۲- هبچا «که» موصول بصورت «که» تحریر پافته است (بعکس نسخه «ملی» که گاه بصورت «که» و گاه بصورت «کی» نوشته شده است).
۳ کل و چ و ژو پ بصورت ك و ج و ز و ب کتابت شده است,
۳ «می» علامت استسار گاهی متصل و گاهی منفصل است.
۵- پاء اضافه بعد از الف بصورت «ی» است.
۶ اکنر! یاء نکره کلمات مختوم به هاء پصورت «ی» نوشته شده است مانند چامهی» پیضهی که در نسخه ملی همهجا بصورت همزه در بالای هاء نشان داده شده است.
۷- الفپای است در اتصال بکلمات بکلی حذف میشود.
۸ در کلمات مختوم به (ه) که با «ها» جمع بسته میشود يك «ه» بیشتش بکتابت نیامده است مانند جاممبا (جامهما) خانما (خانهها).
٩ در اغلب کلمات همزههای بعد از الف بصورت «ی» مکتوپ است.
در پایان لازم است از جناپ حجهالاسلام دکتر سید محمسود سعشی نجفی رئیس کتابخانه آیتالله العظمی مسرعشی نجفی تشک گسردد که با لطف خاص زناکشن: نسخه را بوسیله دوست محترم آقای بابك افشار مرحمت کردند خداو ند همواره بایشان توفیق خدمت دهد.
در پایان از پژوهنده دانشمند و جامعالاطراف جناب سیدعبدالله انوار که با توجه به نسخه مزبور به حل معضلاتی راهنما شدند سپاسگزاری فراوان
ر
میشود؛
کیفیت تصحیح لود و